كرامت هفتاد و هشتم

در زمان ناصرالدين شاه، در تبريز، يكى از مأمورين دولت از يك مغازه دار ماليات
طلب كرده و مغازه دار امروز و فردا مى‏كند، مأمور يك روز صبح زود، درب مغازه آمده
و مى‏گويد: امروز تا ماليات را از تو نگيرم از اين جا نمى‏روم، مرد كاسب مى‏گويد: تو را
به حضرت اباالفضل مرا معاف دار،  مأمور گستاخ مى‏گويد: اگر اباالفضل قدرت دارد
شرّ مرا از تو كم كند!

كاسب آهى مى‏كشد و مى‏گويد: يا اباالفضل العبّاس   علیه السلام! به دادم برس! در اين
هنگام اسب مأمور، سركشى مى‏كند و آن قدر بالا و پايين مى‏رود كه مأمور را به زمين
مى‏زند. بعد از آن نيز با دست و پايش شروع به كوبيدن بر سينه مأمور كرده و مأمور نيز
مانند صداى سگ عو عو مى‏كند، وقتى مى‏آيند مى‏بينند فك بالاى وى پايين آمده و فك
پائينش جلو رفته است و وضع بسيار بدى پيدا كرده، ديرى نگذشت كه با اين وضع
اسف بار به درك واصل شد.

سوال خود را ارسال نمایید

موضوعات خود را در این قالب ها ارسال نمایید: