از جناب حجة الاسلام و المسلمين آقاى شيخ روح اللّه قاسم پور از فضلاى
محترم بابل چنين نقل شده:
در سال 1364 در كردستان مشغول تدريس بودم، يكى از برادران اهل سنت به من
رجوع كرد و گفت: مراسمى براى حضرت اباالفضل علیه السلام دارم، و من را به آن مجلس
دعوت كرد، خيلى تعجب كردم اما به هر حال پذيرفتم، روز جمعه به خانه اين برادر
اهل سنت رفتم، دو اتاق پر از برادران اهل سنت بود، در وسط اين دو اتاق يك هال
كوچك قرار داشت كه صندلى گذاشتند و من منبر رفتم.
اين برادر اهل سنت در كنار من بود و از اول منبر تا آخر، خيلى حال خوشى
داشت. در حين سخنرانى ، خانمهاى اهل سنت نيز به طور مكرر در دستم پول
مىگذاشتند و مىگفتند: نذر حضرت على اكبر علیه السلام، نذر حضرت على اصغر علیه السلام و… .
بعد از منبر مرا دعوت به ناهار كردند، بعد از صرف ناهار هنگام خداحافظى
مىخواستند مبلغى را به عنوان حق الزحمه به من بدهند كه قبول نكردم و گفتم: همين
كه اجازه داديد در خانه شما از علمدار كربلاء سخن بگويم مرا كفايت مىكند ولى او
قبول نكرد، براى پذيرفتن مزد منبر، يك شرط گذاشتم و آن اين كه بگويد چرا مراسم
براى حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام برگزار كرده است؟!
ضمناً ناگفته نماند كه من تا به حال، مجلس به آن مفصلى نديده بودم؛ او گفت
برايت خواهم گفت و چنين تعريف كرد:
من ناراحتى قلبى داشتم، هر چه دكتر مىرفتم اثر نداشت، حتى دكتر خوبى در
تبريز بود به او مراجعه كردم ولى از او هم فايدهاى نديدم، دست آخر همه دكترها جوابم
كردند و مرا به خانه آوردند، كاملاً نااميد در خانه افتاده بودم، مادرم به خانه من آمد و
گفت: فرزندم حالت چطور است؟
گفتم: چه حالى مادر؟!
گفت: نمىخواهى به دكتر بروى؟
گفتم: به هر دكترى كه رفتم ديدى كه فايدهاى نداشت.
گفت: من يك دكتر سراغ دارم كه با يك نسخه وى شفا خواهى يافت.
گفتم: اين دكتر كيست، اسم او چيست و مطبش كجاست؟
گفت: او مطب ندارد و نوبتى نيست!
گفتم: مادر زود بگو كه اين دكتر كيست؟ من از درد دارم مىميرم.
مادرم گفت: اسم دكتر، حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام فرزند على بن ابى
طالب علیهم السلام است.
گفتم: ما كه با آنها ارتباطى نداريم و قهر مىباشيم.
مادرم گفت: ما اين گونهايم، اما آنها بزرگوار هستند و عفو و بخشش شان زياد
است، با اين حرف مادرم بسيار شرمنده شدم و قلبم آتش گرفت.
در اين هنگام مادرم من را تنها گذاشت و از من جدا شده و نزد فرزندانم رفت،
كمكم حال توسلى پيدا كردم، حال خيلى خيلى خوبى پيدا كردم. گفتم: يا حضرت
اباالفضل العبّاس علیه السلام من خيلى تعريف شما را شنيدهام، مرا از درد نجات بده!اى آقا،
اگر پدر و مادرتان حق بودهاند مرا شفا بدهيد.
گريه زيادى كردم، دلم شكست و آن قدر اشك ريختم و گريه كردم تا اين كه
خوابم برد، در عالم خواب ديدم كسى كه يك پارچه نور بود وارد خانهام شد، بالاى
سرم آمد و فرمود: برخيز!
گفتم: تازه از دردم مقدارى كاسته شده است، بگذار بخوابم.
براى بار دوم فرمود: به تو مىگويم برخيز!
گفتم: بگذار استراحت بكنم، تو كه هستى؟
فرمودند: تو چه كسى را مىخواستى؟
يادم آمد، گفتم: فرزند على بن ابى طالب علیه السلام حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام را.
فرمود: من اباالفضل هستم، فرزند حضرت امام على علیه السلام، خواسته و حاجتت
چيست؟
عرض كردم: قلبم ناراحت است و از درد زياد آن، ديگر طاقتم تمام شده، يك نظر
ولايى به قلبم كرد، قلبم خوب شد و از درد چند ساله راحت شدم، براى قدر دانى از
وى كه شفايم داد، به دست و پاى آن حضرت افتادم، كه از نظرم غايب شد.
در همين حال از خواب بيدار شدم و نزد مادر و عيال و فرزندانم رفتم، وقتى آنها
من را با اين حال ديدند كه خود به تنهايى از جايم برخواسته ام، تعجب كرده و گفتند:
چرا از جاى خود برخواستى؟
گفتم: مادرم، دكتر بىمطب تو آمد و مرا شفا داد.