استاد عزيزم در كتاب شبهاى مكه چنين نقل فرموده:
يك روز با همراهان به زيارت قبور شهداء احد و حضرت حمزه سيدالشهداء علیه السلام
در دامنه كوه احد رفته و آن پاسداران اسلام را زيارت كرديم و در مسجد مجاور نماز
خوانديم.
در گوشهاى مردى را كه هر دو پايش از ران و هر دو دستش از بازو قطع، و در عين
حال بسيار چاق كه مانند توپى روى زمين افتاده بود ديدم كه گدائى مىكرد، مردم هم به
حال او رقّت مىكردند و روى دستمالى كه پهن كرده بود پول زيادى مىريختند.
من در كنارى ايستاده و منتظر شدم سرش خلوت شود تا چند دقيقه احوالش را
بپرسم.
او متوجّه من شد و با زبان عربى مرا صدا زد و گفت: مىدانم به چه فكر مىكنى،
مايلى شرح حال مرا بدانى و من بدون استثناء هر كه باشد اگر اصرار هم بكند شرح
حالم را برايش نمىگويم اما نمىدانم چرا دلم خواست قصهام را براى شما نقل كنم.
(در اين بين يك نفر متوجّه حرف زدن ما شد و طبعا فهميد راجع به علّت قطع
شدن دست و پاى آن مرد گدا حرف مىزنيم او هم نزديك آمد و مىخواست گوش
بدهد كه آن مرد گدا به من گفت: اينجا نمىشود با هم حرف بزنيم چون مردم جمع
مىشوند، بيا با هم به منزل برويم تا جريان را براى شما نقل كنم).
من به دو علّت از اين پيشنهاد استقبال كردم:
اوّل به خاطر آن كه راست مىگفت، ممكن نبود كنار معبر عمومى با او حرف زد
زيرا مردم جمع مىشدند.
و ديگر به خاطر آن كه ببينيم او چطور به خانه مىرود زيرا نه پا داشت و نه دست.
لذا موافقت كردم ولى به او گفتم: الآن زوّار زياد است، اگر از اينجا بروى منافعت
به خطر مىافتد.
گفت: نه، من هر روز به قدرى كه مخارج خود و زن و فرزند و خدمتگزارانم
روبراه شود، بيشتر پول از مردم نمىگيرم و وقتى آن مقدار معيّن تهيّه شد به منزل رفته و
استراحت مىكنم.
گفتم: امروز آن مقدار را بدست آوردهاى؟
گفت: بله.
گفتم: هنوز اوّل صبح است.
گفت: هر روز همان اوّل صبح ظرف مدّت دو ساعت آن پول مىرسد.
گفتم: ممكن است بگوئيد در روز چقدر مخارج داريد و بايد چقدر پول برسد؟
خندهاى كرد و گفت: خواهش مىكنم از اسرار ناگفتنى سؤل نكنيد و از طرفى
شايد در ضمن نقل جريان خودم مجبور شوم اين موضوع را هم برايتان بگويم (كه
مجبور نشد و من هم سؤل نكردم).
گفتم: با شما مىآيم، اگر مايليد برويم.
(او اوّل با يك حركت سريع و مخصوص بدنش را روى دستمال پولها انداخت و
آن چنان ماهرانه آن را جمع كرد و وارد جيبى كه بر روى پيراهنش دوخته بودند نمود كه
خود اين عمل به قدرى شگفت انگيز بود كه ديگر براى من مسأله رفتن به منزل حل
شد، ولى در عين حال حركات ماهرانه او تماشائى بود زيرا همان طور كه نشسته بود
مقعدش را روى زمين حركت مىداد و آن چنان سريع مىرفت كه گاهى من عقب
مىافتادم).
در عين حال يك جوان قوى هيكل كه بعدا معلوم شد نوكرش هست مواظب و
آماده بود كه اگر خسته شود كولش كند.
البتّه احتياج نشد، زيرا در همان نزديكى ماشين شورلت بزرگى مهيّا بود و آن نوكر
او را بغل كرد و در گوشه دست راست عقب ماشين نشاند و به من گفت: شما از طرف
چپ ماشين سوار شويد.
من به همراهان گفتم: شما به مدينه برگرديد، تا يكى دو ساعت ديگر من هم به
شما ملحق مىشوم و سوار ماشين آنها شده و به مدينه رفتيم.
خانه آن مرد مفصّل بود و زندگى خوبى داشت، زن و فرزندان مؤّبى داشت كه
همه از او حساب برده و او را زياد احترام مىكردند.
اوّل كارى كه پس از ورود به منزل براى او انجام دادند اين بود كه زنش پيش آمد و
لباسهاى او را عوض كرد، پيراهن تميزى تن او نمود و سپس او را بغل كرده و به اتاق
مخصوص پذيرائى بردند و به من هم تعارف كردند كه به آنجا بروم.
آن اتاق مفروش به فرشهاى ايرانى و كاملاً مرتّب و تزئين شده به لوسترهائى بود.
او قصّه خود را در آنجا اين طور آغاز كرد:
من تا بيست سالگى يعنى بيست سال قبل؛ هم دست داشتم و هم پا، و در همين
خانه با همين زن كه تازه ازدواج كرده بودم زندگى مىكردم، در نيمه شبى پشت در منزل
ما صداى فرياد زنى كه معلوم بود جمعى او را به قصد كشتن مىزنند بلند شد، لباسم را
پوشيدم و به درِ منزل رفته و ديدم آن زن روى زمين افتاده و خون از سرش كه شكافى
برداشته بود جارى است و سه جوان كه او را مىزدند وقتى مرا ديدند فرار كردند و من
از آنها در آن تاريكى شبحى بيشتر نديدم.
فورا ماشينم را از منزل برداشته و آن زن را به بيمارستان رساندم، شايد بتوانند او را
از مرگ نجات دهند.
ولى آن زن از همان ساعتى كه روى زمين افتاده بود بىهوش بود تا وقتى كه به
بيمارستان رسيد، صورتش را هم خون پوشانده بود، من هر چه زير چراغ ماشين
خواستم او را بشناسم نتوانستم قيافهاش را تشخيص دهم، به هر حال مسأله از نظر من
مهمّ نبود، زيرا روى حسّ انسان دوستى اين كار را مىكردم و زياد احتياجى به شناسائى
او نداشتم.
او را به بيمارستان تحويل دادم، متصدّى بيمارستان طبق معمول گزارشى از من
سؤل كرد و من هم تمام جريان را از اوّل تا به آخر براى او گفتم، او همه را نوشت و زير
آن گزارش آدرس كامل مرا هم نوشت و از بيمارستان بيرون آمدم.
وقتى به منزل رسيدم ديدم درِ منزل باز است و زن جوانم كه در منزل بود از او
خبرى نيست، ولى يك لنگه از كفشهايش آنجا افتاده!
فورا سوار ماشين شده و جريان را به يك شرطه (پاسبان) خبر دادم، او مرا به
شهربانى برد و اجازه گرفت كه با اسلحه همراه من بيايد و دو نفرى سوار ماشين شديم،
در آن نيمه شب دور كوچهها و خيابانها را مىگشتيم و من بىصبرانه گريه مىكردم و
اسم زنم را با فرياد صدا مىزدم، تا آن كه از عقب يك كوچه بن بست صداى ناله زنم را
شنيدم كه مرا به كمك مىطلبيد؟!
فورا ماشين را متوقّف كرده و ديدم روى زمين افتاده و از سر و صورتش خون
مىريزد او را برداشته و داخل ماشين انداختم و آن شرطه هم كمك كرد تا او را به
بيمارستان برسانيم كه ناگاه در وسط راه سنگ محكمى به شيشه ماشينم خورد و شيشه
شكست و روى زمين ريخت.
باز ماشين را در گوشهاى متوقّف كرده و بيرون آمدم كه ببينم چه كسى آن سنگ را
زده است كه سنگ دوّم به سرم خورد و من نقش زمين شدم، شرطه متوحّشانه در حالى
كه يك پايش را از ماشين بيرون گذاشته بود ولى جرأت نمىكرد كاملاً پياده شود
اسلحهاش را كشيد و هوائى شليك مىكرد!
مردم صداى تيراندازى را كه شنيدند از خانهها بيرون ريختند و خيابان شلوغ شد،
يكى از ميان جمع صدا زد: فعلاً مجروحين را به بيمارستان برسانيد تا بعد ببينيم چه
كسى اين كارها را كرده است؟!
يك نفر از اهالى همان خيابان پشت فرمان نشست و به شرطه گفتند: تحقيق كن
ببين آيا ضارب را پيدا مىكنى يا نه؟
شرطه در واقع مىترسيد بماند، و بهانه آورد كه ممكن است دشمن در تعقيب
اينها باشد، لذا من بايد تا بيمارستان محافظ اينها بمانم.
بالأخره من و زنم را عقب ماشين انداختنه و راننده و شرطه جلو ماشين شيشه
شكسته نشستند و ما را به بيمارستان رساندند.
زخم من سطحى بود و چند بخيهاى بيشتر لازم نداشت، ولى زخم زنم عميقتر
بود و احتياج به اتاق عمل پيدا كرد، علاوه بدنش در اثر كتك خوردن سخت كوبيده و
كبود بود و احتياج زيادى به استراحت داشت.
رئيس بيمارستان در حالى كه كاغذ و قلمى در دست گرفته بود براى تهيّه گزارش
پيش من آمد و اسم مرا پرسيد، وقتى جواب دادم به من گفت: شما همان آقائى نيستيد
كه يكى دو ساعت قبل خانم مجروحى را به اينجا آورد؟
گفتم: چرا.
گفت: ببخشيد من شما را نشناختم، سر و صورتت خون آلود بود و قيافه تان
خوب مشخّص نبود، شناخته نمىشديد.
از رئيس بيمارستان سؤل كردم: حال آن زن چطور است؟
گفت: اتّفاقا تازه به هوش آمده و شوهرش هم همين چند دقيقه قبل رسيد، اگر
مايليد با او ملاقات كنيد مانعى ندارد.
گفتم: متشكّرم، لذا با او رفتم. وقتى شوهر آن زن مرا ديد از من تشكّر كرد و گفت:
اگر شما به او نمىرسيديد آن طورى كه اين آقا (يعنى دكتر بيمارستان) مىگفت زنم
مرده بود.
من ابتداء براى رئيس بيمارستان و شوهر آن زن جريان خودم را نقل كردم و بعد به
شوهر آن زن گفتم: جريان زن شما چه بوده كه آن سه نفر او را اين طور كتك زده و بعد
به خاطر كمكى كه من به او كردم اين بلا را سر من و زنم در آوردند؟!
شوهر آن زن گفت: من امشب ديرتر به منزل رفتم، وقتى وارد منزل شدم زنم را در
منزل نديدم و هيچ اطّلاعى از جريان او نداشتم تا آن كه نيم ساعت قبل اين آقا (يعنى
دكتر بيمارستان) به منزل ما تلفن زد و مرا به اين جا احضار نمود و هنوز هم زنم حالى
پيدا نكرده كه بتواند جريان را نقل كند.
تا اينجا براى همه افراد موضوع كاملاً بغرنج بود و تنها كسانى كه از جريان اطّلاع
داشتند، زن من و زن آن مرد بود كه متأسّفانه هنوز حالى نداشتند كه بتوانند جريان را
نقل كنند، بعلاوه دكتر مىگفت: چون به آنها ضربه مغزى وارد شده هر چه ديرتر جريان
را از آنها سؤل كنيد و ديرتر حرف بزنند بهتر است.
بالأخره آن شب گذشت و جريان در ابهام كامل باقى ماند تا آن كه صبح از زنم كه
نسبتا حالش بهتر بود سؤل كردم: ديشب بعد از رفتن من چه شد كه مجروح شدى و در
آن كوچه بن بست افتادى؟
گفت: وقتى شما آن زن را برديد كه به بيمارستان برسانيد و من هنوز دم در ايستاده
بودم، ناگهان سه جوان نقابدار پيدا شدند، اوّل يكى از آنها درِ دهان مرا گرفت تا فرياد
نزنم، ولى من تلاش مىكردم كه خودم را از دست آنها نجات دهم.
يكى از آنها با چيزى كه در دست داشت به سر من زد و من بيهوش شدم و ديگر
نفهميدم چه شد تا آن كه تازه قدرى بهوش آمده بودم كه شما مرا در آن كوچه پيدا
كرديد و به بيمارستان آورديد!
ملاحظه مىكنيد كه باز هم موضوع از ابهامش بيرون نيامد.
شوهر آن زن هم وقتى از زنش سؤل مىكند كه چه شد تو مجروح شدى و در ميان
آن كوچه افتادى؟
مىگويد: زنگ درِ منزل به صدا در آمد و گمان كردم شمائيد و در را باز كردم،
ناگهان مورد هجوم سه نقابدار واقع شدم، آنها اوّل درِ دهان مرا گرفتند و بعد مرا
برداشتند و در كوچهاى بردند، نفهميدم چه مىخواستند بكنند كه دستشان از درِ دهانم
كنار رفت و من فرياد زدم، آنها با چيزى كه در دستشان بود محكم به سرم كوبيدند و من
بيهوش شدم و در بيمارستان به هوش آمدم.
در اين بين رئيس بيمارستان نزد ما آمد و گفت: متوجّه شديد بالأخره ديشب چه
شده؟
گفتيم: نه.
گفت: بعد از جريان شما پنج زن جوان ديگر را به همين نحو زخمى كرده و به اين
بيمارستان كه مخصوص سوانح است آوردهاند و ما به شرطه خبر داده ايم، امروز رئيس
شرطه با جمعى از متخصّصين علل جرائم بسيج شدهاند و عجيب اين است كه از هر
كدام اين مجروحين سؤل مىشود چه بر سر شما آمده؟ آنها عين همين مطلبى را كه
زنهاى شما مىگويند گفتهاند.
بالأخره ما هفت نفر شوهرهاى آن زنهاى مجروح دور هم نشسته و هر چه
افكارمان را روى هم ريختيم كه ببينيم چرا اين بلاى مشترك سر ما آمده، چيزى متوجّه
نشديم.
يكى از آنها گفت: من دلائلى دارم كه اجنّه اين كار را كردهاند.
بقيّه خنديدند و گفتند: اجنّه چه دشمنىاى با ما داشتهاند كه ما هفت نفر را انتخاب
كنند؟
من گفتم: لطفاً دلائلتان را بفرمائيد تا استفاده كنيم؟!
گفت: ببينيد يكنواختى حوادث و يك نحوه رفتار كردن با همه و نكشتن هيچ كدام
از آنها و بيهوش شدن همه و با اين سرعت بهبودى همه آنها دليل بر اين است كه اين
كار بشر نبوده.
من گفتم: اينها دليل نمىشود، زيرا اوّلاً: خيلى هم يكنواخت كارها انجام نشده،
بلكه اختلاف مختصرى هم داشته است.
ثانياً: از كجا معلوم كه بايد حتما كار اجنّه يكنواخت باشد و كار انسان نامنظّم باشد
و از طرف ديگر اجنّه چه دشمنىاى با زنهاى ما داشتهاند كه اين كار را بكنند؟
ديگرى گفت: من مايلم هر چه زودتر خودم و زنم را از اين جريان بيرون بكشم،
يكى دو نفر ديگر هم كه من جمله شوهر آن زنى بود كه من او را به بيمارستان آورده
بودم، از بس ترسيده بودند با او موافقت كردند.
ولى من گفتم: بايد ريشه اين كار را به كمك پليس در بياورم و اين سه جوان جانى
را به كيفر اعمالشان برسانم.
شما هم اگر با من موافقت كنيد بهتر است و زودتر به هدف مىرسيم، ولى هر كدام
از آنها به نحوى اظهار بىميلى كردند.
حق هم داشتند، زيرا ديده بودند كه به خاطر رساندن يك مجروح به بيمارستان با
من چه كرده بودند؛ شيشه ماشينم را شكسته و خودم را مجروح كرده بودند.
بالأخره ممكن بود اگر آنها هم وارد اين كار شوند صدمهاى ببينند.
امّا من مسأله را تعقيب كردم، حدود ده شب در كوچه هائى كه اين عدّه را مجروح
كرده بودند با اسلحهاى كه از شهربانى گرفته بودم مىگشتم، ولى چيزى دستگيرم نشد.
بالأخره نزديك بود مأيوس شوم كه به فكرم رسيد خوب است در اين موضوع با
آقاى شيخ عبدالمجيد كه استاد دانشگاه در روانشناسى است مشورت كنم.
روز بعد نزد او رفته و جريان را به او گفتم.
او به من گفت: ممكن است من با مجروحين ملاقاتى داشته باشم؟
گفتم: ترتيبش را مىدهم، لذا يكى دو روز معطّل شده تا توانستم از شوهرهاى آن
زنهائى كه در آن شب دچار اين حادثه شده بودند دعوت كنم تا با زنهايشان در يك
جا جمع شوند و استاد از آنها سؤلاتى بكند.
محلّ ملاقات همين منزل بود، همه آنها در همين اتاق نشسته بودند.
استاد دانشگاه، كه من تا آن روز نمىدانستم در علوم معنوى و روحى چقدر وارد
است سؤلات را به ترتيب از اوّل كسى كه دچار جريان شده بود پرسيد، او زن جوانى
بود كه اوّل شب دچار حادثه شده بود و منزلش هم در كنار شهر مدينه منوّره بود.
بعد هم به ترتيب از يك يك آنها سؤل كرد تا آن كه آخرين آنها اتّفاقاً زن من بود.
سؤل اوّلش اين بود: بايد به من بگوئيد روز قبل از حادثه از اوّل صبح تا وقتى كه
جريان اتّفاق افتاد چه مىكرديد؟
آنها همه را براى او نقل كردند و او آن چه مىگفتند را مىنوشت.
سؤل دوّم او اين بود: چگونه آن حادثه براى شما اتّفاق افتاد و چند نفر در كار
شركت داشتند؟
آنها هر كدام خصوصيّاتى را براى او نقل كردند و او نوشت.
سؤل سوّم اين بود: بعد از اين حادثه چه تغيير حالى پيدا كردهايد؟
هر كدام حالاتى را از خود نقل كردند كه باز آنها را نوشت و بعد گفت: من بايد در
مطالبى كه نوشتهام سه روز مطالعه كرده و سپس نتيجه را به شما بگويم. من كه عجله
داشتم و نمىخواستم موضوع اين مقدار طول بكشد به استاد گفتم: با اين ترتيب آنها
ديگر فرار مىكنند و ممكن است به خاطر طول زمان موفّق به دستگيريشان نشويم.
استاد به من گفت: حالا هم موفّق به دستگيرى آنها نمىشوى و اگر بيشتر از اين در
تعقيب آنها كوشش كنى خودت هم دچار حادثهاى خواهى شد كه جبران ناپذير است.
گفتم: پس مطالعه سه روزه شما به چه درد مىخورد؟
گفت: اوّلاً: از نظر علمى اهميّت زيادى دارد، ثانياً: احتمالا شما كارى مىكنيد كه
ارواح خبيثه و يا اجنّه با آن مخالفند و شما را اذيّت كردهاند و اگر آن را ادامه دهيد
ابتلائات بيشترى پيدا خواهيد كرد.
من كه آن وقت اين حرفها را خرافى مىدانستم خنده تمسخرآميزى كرده و
گفتم: من كه تا آخرين قطره خونم پاى تحقيق از اين موضوع ايستادهام و خودم آن سه
جوان را ديدم كه فرار مىكردند، لذا حتّى احتمال هم نمىدهم كه آنها اجنّه و يا چيز
ديگرى از اين قبيل باشند.
استاد گفت: پس احتياج به جواب من نداريد؟ ولى به شما توصيه مىكنم بيش از
اين، اين كار را تعقيب نكنى كه ناراحتت مىكنند.
دوستانى كه زنهايشان مبتلا به آن جريان شده بودند همه متّفقا گفتند: ولى ما
تقاضا داريم جواب را به ما بدهيد، حتّى يكى دو نفر از آنها هم او را در اين كه اين كار
ممكن است از اجنّه صادر شده باشد تأييد كردند.
به هر حال آن روز مجلس بهم خورد و من از اين كه اين استاد دانشگاه را براى
تحقيق از اين موضوع دعوت كرده بودم پشيمان بودم تا آن كه سه روز گذشت.
استاد دانشگاه به من مراجعه كرده و گفت: حاضرم در جلسه ديگرى كه شوهرهاى
آن زنها جمع شوند، ولى زنها و يا شخص غريبهاى در مجلس نباشد نتيجه مطالعاتم
را براى آنها و شما بگويم.
گفتم: بسيار خوب، باز هم در منزل ما جلسه تشكيل شود ولى چون كار زيادى
دارم چند روز ديگر آنها را دعوت مىكنم تا شما با آنها حرف بزنيد.
گفت: دير مىشود، اگر شما همين امروز اقدام نمىكنيد كه جلسه تشكيل شود من
خودم آنها را جمع كرده و مطلب را به آنها مىگويم.
گفتم: نه، من وقت ندارم، شما خودتان اين كار را بكنيد.
(امّا حقيقت مطلب اين بود كه من وقت داشتم ولى چون حرفهاى او را خرافى
مىدانستم نمىخواستم در جلسه او حاضر شوم و وقت خود را ضايع كنم).
او وقتى از من جدا مىشد آهى كشيد و گفت: جوان! تو حيفى، خودت را به خاطر
نادانى و سرسختى بيچاره مىكنى.
من اهميّت ندادم، ظاهراً همان روز، او در منزل خودش جلسهاى تشكيل مىدهد
و طبق آن چه يكى از دوستان كه زنش دچار جريان شده بود مىگفت:
او چند موضوع از حالات زنها را قبل از حادثه و چند موضوع را در وقت حادثه
و چند موضوع را بعد از حادثه مشترك مىدانست.
امّا موضوعات مشتركى كه براى آنها قبل از حادثه اتّفاق افتاده بود اين است:
1- همه آنها روز قبل از حادثه در منزل، يا براى تفريح و يا براى سرگرمى و يا به
خاطر عقائد خرافى وسائل سرور و شادى متجاوز از حدّى تشكيل داده و از صبح تا
شب علىالدّوام مىخنديدند.
2- آنها آن روز نماز و اعمال عبادى خود را انجام نداده و حتّى هيچ كدام يادشان
نبود كه براى يك مرتبه هم “بسم اللّه الرّحمن الرّحيم” گفته باشند.
3- صبح آن روز عمل زناشوئى انجام داده و تا شب وقت حادثه غسل نكرده
بودند.
4- غذاى خوشمزهاى تهيّه كرده و زياد خورده بودند و معده آنها كاملاً سنگين
بوده است.
5- درِ خانه آنها فقرائى كه بعضى از آنها اظهار كرده بودند از اشراف (سادات)
هستيم آمده و آنها با آن كه امكانات داشتند جواب مثبتى به آنها نداده و بلكه به آنها
جسارت هم كرده بودند.
او معتقد بود كه يا همه اينها دست به دست هم داده و اين حادثه را براى آنها به
وجود آورده و يا بعضى از اينها در جريانى كه اتّفاق افتاده مؤّر بوده است و حتماً اين
كار مربوط به اجنّه مىباشد!
امّا موضوعات مشتركى كه بين آنها در وقت حادثه بوده عبارت است از:
1 – همه آنها سه جوان را مىديدند كه نقاب داشته و به آنها حمله مىكنند.
2 – در اوّلين برخورد با ضربهاى كه به سر آنها وارد مىكردند آنها را بىهوش
نموده و بعد آنها را به جاى دور دستى مىانداختند.
3 – همه ضربهها به سر آنها وارد شده و هيچ آثار ضربهاى در بدن آنها نبوده است.
4 – با آن كه تقريباً ضربههائى كه به سر آنها وارد شده عميق بوده دچار آسيب
مهلكى نشدند.
5 ـ همه آنها اظهار مىكردند وقتى آن جوانها به ما مىرسيدند حرف نمىزدند و
هيچ كدام از آنها صداى جوانها را نشنيده بودند.
6 ـ همه آنها اظهار مىكردند وقتى آن جوانها با ما تماس مىگرفتند و ما را بغل
مىكردند به قدرى دستها و بدنشان لطيف بود كه ما احساس فشار بر بدنمان
نمىكرديم.
7 ـ با آن كه زنها جوان بودند و بيشتر از هر چيز احتمال بىعفّتى از طرف جوانها
نسبت به آنها مىرفت، در عين حال با هيچ يك از آنها عمل منافى عفّت انجام نداده
بودند.
او معتقد بود اين دلائل ثابت مىكند عاملين آن جريان ارواح يا اجنّه بودهاند كه به
صورت جوانهائى در آمدهاند.
امّا موضوعاتى كه بعد از حادثه براى همه آنها اتّفاق افتاده بود:
1- به همه آنها يك حالت ضعف و رخوت عجيبى دست داده بود كه خود آنها آن
را مربوط به خونى كه از بدنشان رفته بود مىدانستند.
ولى از نظر طبيعى نبايد ضعف پس از ده روز كه از حادثه گذشته براى زنهاى
جوانى كه مىتوانند زودتر از اين آن ضايعه را جبران كنند ادامه داشته باشد.
2 – آنها در حال حزن عجيبى بوده كه در مدّت اين ده روزه حتّى يك تبسّم هم
نكرده بودند.
3 – در حال خواب فرياد مىزدند و گاهى بىجهت از خواب مىپريدند.
4 – حالت وحشت و ترس عجيبى به آنها دست داده بود كه با هر صدائى از جا
مىپريدند.
5 – رنگ آنها بيشتر از آن چه توقّع مىرفت زرد شده و روز به روز بدتر مىشدند.
لذا شوهرهاى زنهائى كه مبتلا به اين حادثه شده بودند خيلى زياد اصرار داشتند
كه اگر ممكن است اين موضوع پيگيرى شود تا زنهايشان از اين حالات بيرون بيايند.
امّا من با سرسختى عجيبى اينها را تصادفى تصوّر كرده و مىگفتم: اينها
خرافات است، هر كسى كه ضربه مغزى مىخورد ضعف دارد، در خواب فرياد مىزند،
رنگش زرد شده، ترس بر او مستولى مىگردد و خواهى نخواهى به خاطر اين
ناراحتىها حال حزن خواهد داشت.
لذا تصميم گرفتم كه از پا ننشينم تا آن سه جوان را پيدا كنم، حتّى يك روز به
شهربانى رفته و به رئيس پرخاش كردم كه مدينه منوّره نا امن نبوده، شما چرا اين سه
نفر را كه اين طور با جمعى رفتار كردهاند پيدا نمىكنيد تا مجازات شوند؟
رئيس شهربانى به من گفت: ما در تعقيب آنها بودهايم، حتّى در روزنامهها و
مجلاّت اعلام كردهايم كه مردم آنها را دستگير كنند، ولى چه كنيم كه كوچكترين ردپائى
از آنها مشاهده نمىشود.
آن استاد دانشگاه كه بعداً معلوم شد تسخير جنّ هم دارد به دوستان گفته بود: من
جنهايم را احضار كرده و از آنها درباره اين موضوع تحقيق نموده ام، آنها مىگويند:
اين عمل را سه نفر از جن هائى كه شيعه بوده و با ما سنّيها مخالفند انجام دادهاند!
استاد دانشگاه از آنها پرسيده بود: چرا آنها اين هفت نفر از زنهاى سنّى را انتخاب
كرده و به بقيّه اهل سنّت آسيب وارد نكردهاند؟
جنهاى آقاى استاد دانشگاه در جواب گفته بودند:
چون روزى كه شب بعدش آن جريان اتّفاق مىافتد روز عاشورا بوده و شيعيان
عزادار بودهاند، به خصوص شيعيان از اجنّه مجلس عزا در محلّه هائى كه آن زنها
زندگى مىكردهاند داشته و چون آنها آن روز زيادتر از ديگران خوشحال بوده و زياد
مىخنديدند، به سه جوان از اجنّه مأموريّت مىدهند كه آنها را تنبيه كنند.
استاد دانشگاه گفته بود من به آنها گفتم: آنها كه تقصيرى نداشتند.
اوّلاً: عزادارى شيعيان اجنّه را نمىديدند.
و ثانياً: از عاشورا خبرى نداشتند، (چون اهل سنّت به خصوص در مدينه از اين
موضوع غافلند) آنها گفته بودند: ما فردى را به صورت فقراء درِ خانه شان فرستاديم
ولى آنها در عوض آن كه از خنده و خوشحالى دست بردارند، بعضى زباناً و بعضى
عملاً به حضرت سيدالشهداء علیه السلام توهين هم كرده بودند!
تا آنها از اين عملشان توبه نكنند رنگشان رو به زردى مىرود و اين حالات
مشترك، آنها را رنج مىدهد.
لذا استاد دانشگاه اصرار داشت كه آنها هر چه زودتر توبه كنند تا حالشان خوب
شود، بعضى از آنها بدون آن كه جريانشان را براى كسى نقل كنند نزد شيعيان در محلّه
نخاوله رفته و پولى براى عزاداران حضرت سيدالشهداء علیه السلام داده و توبه كرده بودند.
امّا من همچنان اين مسائل را توجيه مىكردم و حتّى يك روز به استاد دانشگاه
گفتم: مثل اين كه تو شيعه هستى و با اين كلك مىخواستى از اين موقعيّت استفاده كرده
و اين عدّه را با شيعيان مرتبط نمائى.
او از من ترسيد و گفت: به خدا قسم من شيعه نيستم، اين آن چيزى بود كه من
فهميده بودم و حالا تو هم خواهى فهميد، مبادا جريان را به پليس بگوئى كه تو هم
ديگر نمىتوانى ضررها را جبران كنى، و من هم با اين همه محبّتى كه به شما بدون
تقاضاى مزد كردهام در ناراحتى مىافتم.
گفتم: شما كه جن داريد، مىتوانيد از آنها كمك بگيريد!
او هر چه التماس كرد من توجّه نكردم و چون در آن مدّت با پليس همكارى كرده
بودم و آنها به من اعتماد داشتند جريان را به آنها گزارش كردم، رئيس شهربانى مرا در
خلوت خواست و گفت: تو بد كردى كه مسأله را در حضور افسرها و به خصوص افسر
نگهبان عنوان كردى زيرا او خيلى متعصّب است، حالا من مجبورم آن استاد دانشگاه را
تعقيب كنم، اگر صبر مىكردى تا ببينيم اگر حال آن زنها خوب شد و تنها زن تو مريض
باقى ماند، معلوم مىشود جريان صحّت داشته و چه اشكالى دارد كه به خاطر رفع
كسالت زنت پولى به شيعيان براى عزادارى حسين بن على علیه السلام بدهى!
من عصبانى شده و گفتم: مثل اين كه شما هم از اين بدعتها بدتان نمىآيد، اين
اعتقادها با رژيم عربستان سعودى كه مذهب رسمى آن وهّابيت است منافات دارد!
رئيس شهربانى زنگى زد، يك پليس آمد، اوّل به او دستور داد كه فلان استاد
دانشگاه را به اين جا دعوت كنيد و بعد گفت: اسلحه اين جوان را هم تحويل بگيريد و
ديگر او را بدون اجازه خودم به اينجا راه ندهيد.
بالأخره آن روز اسلحه را از من گرفتند و مرا از شهربانى بيرون نمودند، من به
منزل رفتم و شب تا صبح به خاطر دردسر درست كردن براى استاد دانشگاه و رئيس
شهربانى و آن عدّه كه به شيعيان پول داده بودند نقشه مىكشيدم، عاقبت فكرم به اينجا
رسيد كه نزد قاضى القضات مدينه رفته و از همه آنها شكايت كنم و جريان را از اوّل تا
آخر به او بگويم، او قدرت دارد كه حتّى رئيس شهربانى را هم تعقيب كند، به خصوص
آن روز وقتى شنيدم كه استاد دانشگاه مسافرت كرده و اين دستور رئيس شهربانى براى
نجات او از محكمه بوده است بيشتر عصبانى شدم و مستقيماً درِ خانه قاضى القضات
رفتم، او تصادفاً در منزل نبود، به خدمتگزارش گفتم: فردا به محضرشان مشرّف
مىشوم.
دوباره شب را به منزل رفتم و در اتاق خوابم مشغول استراحت بودم و از فكر
اذيّت اين عدّه بيرون نمىرفتم كه ناگهان ديدم شخصى وارد اتاق خواب من شد، اوّل
فكر كردم زنم از اتاق بيرون رفته و حالا برگشته است، ولى وقتى به او نگاه كردم ديدم
مرد قوى هيكلى است كه با حربه مخصوصى مىخواهد به من بزند، فكر كردم اين يكى
از همان جوانهائى است كه زنها را مجروح كرده، از جا برخاستم و با فرياد به او گفتم:
بدبخت تا امروز كه اسلحه داشتم از ترس به سراغم نيامدى، حالا مىدانم با تو چه
بكنم، ولى او فقط يك دستش را دراز كرد و وقتى دستش نزديك من آمد بزرگ شد تا
جائى كه هر دو پاى مرا با يك دست گرفت و به قدرى فشار داد كه از حال رفتم، وقتى
به هوش آمدم صبح شده بود و پاهايم درد شديدى مىكرد، زنم به من گفت: چه شده؟
جريان را به او گفتم.
او گفت: خواب بدى ديده اى، حالا از جا برخيز تا من بشارتى به تو بدهم، هر چه
كردم در اثر درد پا نتوانستم برخيزم.
به او گفتم: بشارتت چيست؟ بگو .
گفت: من علّت كسالت خود را پيدا كرده ام، و آن اين است كه روز قبل از جريان
آن شب فقير سيّدى درِ خانه ما آمد و از من چيزى درخواست كرد، من چون از راديو
آهنگ مخصوصى را گوش مىدادم و فوقالعاده خوشحال بودم و حتى گاهى
مىرقصيدم به او اعتنائى نكردم، او به من گفت: امروز عاشورا است و شيعيان براى
حسين بن على علیه السلام عزادارى مىكنند، چرا تو اين قدر خوشحالى؟
به او گفتم: خفه شو و چند جمله جسارت به حسين بن على علیه السلام و شيعيان كردم،
او مرا نفرين كرد و رفت كه شب آن اتّفاق افتاد.
ولى ديروز دم غروب همان سيد فقير را ديدم و از او عذر خواهى كردم، او به من
گفت: اگر پولى به شيعيان نخاوله براى عزادارى حضرت سيدالشهداء علیه السلام بدهى شفا
خواهى يافت.
به گمان آن كه آن دوستان به زنم اين كلك را زدهاند و او اين دروغ را جعل كرده كه
مرا به آن چه استاد دانشگاه گفته معتقد كنند، سيلى محكمى به صورت زنم زدم و به او
گفتم: ديگر اين دروغها را به من نگوئى.
ولى بعد پشيمان شدم، به خصوص كه من تمام آن چه را استاد دانشگاه گفته بود از
او پنهان مىكردم.
پاهايم هم به خاطر اين عصبانى شدن بود و يا علّت طبيعى ديگرى داشت دردش
شديدتر شد.
من از طرفى فرياد مىزدم و زنم به خاطر كتكى كه خورده بود گريه مىكرد،
بالأخره طاقت نياوردم و به او گفتم: مرا هر چه زودتر به مريضخانه برسان، او مرا به
مريضخانه برد، دكتر گفت: پاهاى شما مثل اين كه ضربه شديدى خورده و خونش از
جريان افتاده، اگر موفّق بشويم با ماساژ خون را به جريان بيندازيم درد پاى شما رفع
مىشود.
آن روز پاهاى مرا تا شب ماساژ دادند، ولى نه خون به جريان افتاد و نه درد پاى من
بهتر شد، دكتر معالجم گفت: شما اگر اصل جريان پايتان را بگوئيد ممكن است در
معالجهاش مؤّر باشد.
من جريان را به او گفتم، او گفت: شما ترسيدهايد!
چيزى نيست، خيالم راحت شد، ولى درد پا مرا بىطاقت كرده بود و قرصهاى
مسكّن ابداً تأثيرى نداشت، اواخر شب نمىدانم به خواب رفته بودم يا آن كه بيدار بودم،
ديدم درِ اتاق بيمارستان باز شد و اين دفعه سه نقابدار وارد اتاق شدند، پرستار هم
ايستاده بود! امّا مثل اين كه او آنها را نمىديد!
اوّل يكى از آنها صورتش را باز كرد، ديدم اين همان مردى است كه شب قبل
پاهايم را فشار داده بود.
به من گفت: تا به حال با شما حرف نمىزديم، چون مردمى كه تا اين حد نافهمند
نبايد با آنها حرف زد، ولى حالا مجبوريم چند چيز را به تو بگوئيم.
اوّلاً: ما همان سه نفرى هستيم كه به خاطر جسارتى كه آن هفت نفر زن به عاشورا
و حسين بن على علیه السلام كرده بودند آنها را تنبيه كرديم.
ثانياً: بدان كه پاهاى تو، ولو توبه كنى خوب نمىشود و اگر آنها را قطع نكنند تو از
بين مىروى.
در اين بين آن دو نفر نقابها را از صورت برداشتند و آن شخصى كه با من حرف
مى زد به يكى از آنها گفت: حالا به خاطر آن كه زنش را سيلى زده و موضوع را درست
باور نمىكند يك دستش را تو فشار بده و دست ديگرش را او فشار بدهد تا ديگر پا
نداشته باشد كه عقب اين كارها بدود و دست هم نداشته باشد كه به صورت زنش سيلى
بزند.
آنها دست مرا فشار دادند و من داد كشيدم.
پرستار با آن كه در تمام اين مدّت مقابلم ايستاده بود، مثل اين كه از خواب بپرد
گفت: چه شده؟ تا او نزديك تخت من آمد از حال رفته بودم.
وقتى به هوش آمدم ديدم طبيب بالاى سرم ايستاده و شانههاى مرا ماساژ مىدهد
و دستهايم هم مثل پاهايم درد مىكند، وقتى جريان را به طبيب گفتم پرستارم گفت:
پس چرا من كسى را نديدم؟
من به طبيب اصرار كردم دست و پاى مرا قطع كنيد تا از درد راحت شوم.
طبيب گفت: ما حالا معالجات لازم را انجام مىدهيم، اگر فائدهاى نكرد بعد آن كار
را خواهيم كرد!
به هر حال اطباء حدود بيست روز براى معالجه من تلاش كردند، علاوه بر آن كه
نتيجهاى نداشت، روز به روز دست و پايم بدتر مىشد و كمكم مثل اين كه رگهاى
دست و پاى مرا قطع كنند، از همين جائى كه ملاحظه مىكنيد سياه شده و اطبّاء تجويز
كردند كه آنها را يكى پس از ديگرى قطع كنند و مرا به اين روز بنشانند!
چند شب قبل از آن كه از بيمارستان بيايم و تقريباً جاى زخمم بهبود پيدا كرده بود،
خيلى نگران وضع خودم بودم كه حالا وقتى با اين وضع از بيمارستان بيرون بيايم چه
كنم؟ زنم به من گفت: من تو را تا اين حد لجباز نمىدانستم، بيا قبول كن كه مقدارى
پول نذر عزادارى حسين بن على علیه السلام نمائى و آن را به شيعيان بدهى شايد وضعت از
اين بدتر نشود.
گفتم: مانعى ندارد، پولى براى آنها فرستادم و به آنها پيغام دادم كه مجلس عزائى
براى حضرت حسين بن على علیه السلام ترتيب دهيد و براى رفع كسالت من دعاء كنيد.
آنها هم ظاهرا آن مجلس را بر پا كرده و متوسّل به حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام
شده بودند، من از اين توسّل اطّلاعى نداشتم، شب در عالم رؤا حضرت اباالفضل
العبّاس علیه السلام را ديدم كه به بالين من آمده و مرا به خاطر آن كه آنها برايم توسّل كردهاند
شفا دادند و بحمداللّه از آن روز تا به حال همين زندگى خوبى را كه مىبينيد دارم، اين
بود قضيّه من.
من به او گفتم: شما با اين كرامتى كه از عزادارى حضرت سيدالشهداء علیه السلام ديده
ايد چرا شيعه نمىشويد؟
گفت: هنوز حقّانيّت مذهب شيعه برايم ثابت نشده، ولى به عزادارى براى حسين
بن على علیه السلام خيلى عقيده دارم و در ايّام عاشورا خودم مجلس ذكر مصيبت تشكيل داده
و از شيعيان دعوت مىكنم كه در آن مجلس اجتماع كنند، اميد است كه اگر حقّ با شيعه
باشد از همين مجالس مستبصر شوم.
و اين كه قصّهام را براى شما نقل كردم براى اين بود كه به شيعيان علاقه دارم و
وقتى لباس شما را ديده و دانستم شيعه هستيد ميل پيدا كردم قضيّهام را براى شما نقل
كنم.