«تحقيق و حسن ظنّ»
اى كسانى كه ايمان آوردهايد، وقتى كه در راه خدا مسافرت مىكنيد، تحقيق
كنيد و به كسى كه به شما اظهار صلح و اسلام مىكند، شما به خاطر بدست آوردن
بهره زندگى دنيا به او نگوئيد: تو مؤن نيستى، زيرا در نزد خدا غنيمتهاى زيادى
هست. شما هم قبلاً همين طور بوديد، خدا بر شما منّت گذاشته، پس تحقيق كنيد.
قطعاً خدا به آنچه مىكنيد آگاه است. (94)
تدبّر ما:
شأن نزول:
زمانى كه پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله از غزوه خيبر به مدينه مكرّمه رجوع كردند، اسامة بن زيد
را با لشكرى به طرف يهوديانى كه در اطراف فدك سكونت داشتند فرستاد تا آنها را به
اسلام دعوت نمايند و در ميان آن يهوديان شخصى بود كه او را مرداس بن نهيك فدكى
مىگفتند، و چون او از آمدن لشكر اسلام اطّلاع پيدا كرد با مال و اغنام خود به كوهى پناه
برد و بعد از رسيدن لشكر اسلام از كوه پائين آمد و بر لشكر اسلام سلام كرد و گفت:
«أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّه» اسامة بن زيد به او و شهادتينش هيچ
توجّهى نكرد و فوراً به او حمله نموده و وى را كشت و هر چه داشت غارت كرد، بعد از
اين واقعه وقتى اسامه خدمت حضرت آمد و حضرت بر عمل ناشايست او مطّلع
گرديدند فرمودند: اى اسامه! كشتى كسى را كه از شرك تبرّى نمود و شهادت به
وحدانيّت خدا و رسالت من داده بود؟
اسامه گفت: يا رسول اللَّه شهادتين گفتن مرداس از ترس شمشير ما بود.
حضرت فرمودند: آيا دل او را شكافته بودى تا بدانى كه او راست مىگويد يا
دروغ؟ سخن او را قبول نكردى و از آن چه در دل او بود تحقيق ننمودى!
اسامه بعد از اين جريان قسم ياد كرد كه از اين به بعد با گوينده كلمه شهادتين
مقاتله ننمايد، و به خاطر همين مسأله در جنگهاى حضرت أميرالمؤمنين علیه السلام با آن
حضرت مخالفت مىورزيد.[1]
از جريان فوق استفاده مىشود:
1- هيچ گاه نبايد نسبت به ديگران با سوء ظن برخورد نماييم.
2- هميشه بايد در صراط مستقيم حركت كرده و اهل افراط و تفريط نباشيم.
3- بايد قدردان اولياء الهى بوده و بدانيم آن چه به ذهن ما مىآيد ممكن است
درست باشد و ممكن است نادرست، امّا آن چه از ناحيه اولياء خدائى همچون على بن
ابى طالب علیهم السلام صادر مىشود حتماً حتماً صحيح و درست است.
داشتن سوء ظن از صفات رذيله هست و باعث انجام گناهان متعدّد مىشود، انسان
بايد هميشه نسبت به برادران و خواهران دينى خود حسن ظن داشته باشد.
هميشه قبل هر ظنّى تحقيق و تفحّص كنيم تا خداى ناكرده نسبت به ديگران دچار
سوء ظن نشويم، و بايد با الگو گرفتن از اين آيه شريفه و همچنين دأب و رويه اولياء
خدا هميشه با حسن ظن با ديگران برخورد نماييم و اظهارات ديگران مخصوصاً در
رابطه با ايمان آوردن و يا ندامت و پشيمانى از اعمال گذشتهشان را قبول نماييم. وقتى
حرّ بن يزيد رياحى از كرده خود پشيمان شد و به سمت حضرت سيّد الشهداء علیه السلام
رفت، حضرت او را با آغوش باز قبول نموده و ايشان را ميهمان خطاب فرمودند، آن
چه در تاريخ آمده اين است كه حر اندك اندك به نزد امام حسين علیه السلام آمد، مهاجربن
اوس (كه در لشكر عمر سعد بود) به او گفت: اى حر! چه مىخواهى بكنى؟ آيا
مىخواهى حمله كنى؟ حر در حالى كه اندامش به لرزه افتاده بود به او پاسخى نداد،
مهاجر با تعجّب گفت: به خدا كار تو ما را به شك انداخته، من در هيچ جنگى تو را
هرگز به اين حال نديده بودم و اگر به من مىگفتند: دليرترين مردم كوفه كيست؟ من از
تو نمىگذشتم و تو را نام مىبردم، پس اين چه حالى است كه در تو مشاهده مىكنم؟
حر گفت: به خدا سوگند من خود را ميان بهشت و جهنّم مىبينم، و سوگند به خدا!
هيچ چيز را بر بهشت ترجيح نمىدهم اگر چه قطعه قطعه شوم و مرا بسوزانند، حر اين
جمله را گفت و به اسب خود زده و به طرف امام حسين علیه السلام رفت.
وقتى نزد امام علیه السلام رسيد عرض كرد: اى پسر رسول خدا! فدايت شوم، من همان
كسى هستم كه تو را از بازگشت به وطن جلو گيرى كردم و همراهت آمدم تا به ناچار تو
را در اين زمين فرود آوردم، من گمان نمىكردم پيشنهاد تو را نپذيرند، و به اين
سرنوشت دچارت كنند، به خدا اگر مىدانستم كار به اين جا مىكشد هرگز به چنين
كارى دست نمىزدم، من اكنون از آن چه انجام دادهام به سوى خدا توبه مىكنم، آيا توبه
من پذيرفته است؟
حضرت سيّد الشهداء علیه السلام فرمود: آرى، خداى مهربان توبه ات را مىپذيرد و تو را
مورد عفوّ و بخشش قرار مىدهد، سپس امام علیه السلام ايشان را مورد مهر و محبّت خويش
قرار داده و فرمودند: از اسب پياده شو كه شما ميهمان ما هستى و مورد احترامى. پياده
شو و كمى آرام گير و استراحت كن، (كه در مقاتل جريان مفصّلش را نوشته اند) حر
قبول نكرد و راهى جبهه جنگ حق عليه باطل شد تا به درجه رفيع شهادت نائل
گرديد.[2] حرّ بسيار مورد محبّت و مهربانى امام حسين علیه السلام قرار گرفت و حتّى بعد از
شهادت پيكرش را نزد امام حسين علیه السلام آوردند، آن امام عزيز با محبّت تمام خاك از
صورت حر پاك نموده و مىفرمود:
انت الحرّ كما سمّتك امّك، حرّ فى الدّنيا و حرّ فى الآخرة.[3]
[1] – فِى قَوْلِهِ تَعَالَى وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقى إِلَيكُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤمِناً الْآيةَ إِنَّهَا نَزَلَتْ لَمَّا رَجَعَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله مِنْ
غَزَاةِ خَيبَرَ وَ بَعَثَ أُسَامَةَ بْنَ زَيدٍ فِى خَيلٍ إِلَى بَعْضِ قُرَى الْيهُودِ فِى نَاحِيةِ فَدَكَ لِيدْعُوَهُمْ إِلَى الْإِسْلَامِ كَانَ رَجُلٌ مِنَ الْيهُودِ يقَالُ لَهُ مِرْدَاسُ بْنُ نَهِيكٍ الْفَدَكِى فِى بَعْضِ الْقُرَى فَلَمَّا أَحَسَّ بِخَيلِ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آلهجَمَعَ أَهْلَهُ وَ مَالَهُ فِى نَاحِيةِ الْجَبَلِ فَأَقْبَلَ يقُولُ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ فَمَرَّ بِهِ أُسَامَةُ بْنُ زَيدٍ فَطَعَنَهُ فَقَتَلَهُ فَلَمَّا رَجَعَ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آلهأَخْبَرَهُ بِذَلِكَ فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله قَتَلْتَ رَجُلًا شَهِدَ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنِّى رَسُولُ اللَّهِ فَقَالَ يا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّمَا قَالَهَا تَعَوُّذاً مِنَ الْقَتْلِ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله فَلَا كَشَفْتَ الْغِطَاءَ عَنْ قَلْبِهِ وَ لَا مَا قَالَ بِلِسَانِهِ قَبِلْتَ وَ لَا مَا كَانَ فِى نَفْسِهِ عَلِمْتَ فَحَلَفَ أُسَامَةُ بَعْدَ ذَلِكَ أَنْ لَا يقْتُلَ أَحَداً شَهِدَ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ فَتَخَلَّفَ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤمِنِينَ علیه السلام فِى حُرُوبِهِ فَأُنْزِلَ فِى ذَلِكَ وَ لا تَقُولُوا الْآيةَ مستدركالوسائل جلد: 16 صفحه: 79 الى 80.
[2] – فلما رأى الحر بن يزيد أن القوم قد صمموا على قتال الحسين علیه السلام قال لعمر بن سعد أى عمر أ مقاتل أنت هذا الرجل قال إى و اللّه قتالا أيسره أن تسقط الرءوس و تطيح الأيدى قال أ فما لكم فيما عرضه عليكم رضى قال عمر أما لو كان الأمر إلى لفعلت و لكن أميرك قد أبى. فأقبل الحر حتّى وقف من الناس موقفا و معه رجل من قومه يقال له قرة بن قيس فقال له يا قرة هل سقيت فرسك اليوم قال لا قال فما تريد أن تسقيه قال قرة فظننت و اللّه أنه يريد أن يتنحى فلا يشهد القتال و يكره أن أراه حين يصنع ذلك فقلت له لم أسقه و أنا منطلق فأسقيه فاعتزل ذلك المكان الذى كان فيه فو اللّه لو أنه أطلعنى على الذى يريد لخرجت معه إلى الحسين بن على علیه السلام فأخذ يدنو من الحسين قليلا قليلا فقال له المهاجر بن أوس ما تريد يا ابن يزيد أ تريد أن تحمل فلم يجبه و أخذه مثل الأفكل و هى الرعدة فقال له المهاجر إن أمرك لمريب و اللّه ما رأيت منك فى موقف قط مثل هذا و لو قيل لى من أشجع أهل الكوفة ما عدوتك فما هذا الذى أرى منك فقال له الحر إنى و اللّه أخير نفسى بين الجنة و النار فو اللّه لا أختار على الجنة شيئا و لو قطعت و حرقت. ثم ضرب فرسه فلحق بالحسين علیه السلام فقال له جعلت فداك يا ابن رسول اللّه أنا صاحبك الذى حبستك عن الرجوع و سايرتك فى الطريق و جعجعت بك فى هذا المكان و ما ظننت أن القوم يردون عليك ما عرضته عليهم و لا يبلغون منك هذه المنزلة و اللّه لو علمت أنهم ينتهون بك إلى ما أرى ما ركبت منك الذى ركبت و إنى تائب إلى اللّه تعالى مما صنعت فترى لى من ذلك توبة فقال له الحسين علیه السلام نعم يتوب اللّه عليك فانزل قال فأنا لك فارسا خير منى راجلا أقاتلهم على فرسى ساعة و إلى النزول ما يصير آخر أمرى فقال له الحسين علیه السلام فاصنع يرحمك اللّه ما بدا لك الإرشاد جلد: 2 صفحه: 100 الى 101.
[3] – ثم استشهد فحمل إلى الحسين علیه السلام فجعل يمسح التراب عن وجهه و يقول أنت الحر كما سمتك أمك حرا
فى الدنيا و الآخرة (اللهوف صفحه: 104).