يا أَهْلَ الْكِتابِ لا تَغْلُوا في دينِكُمْ وَ لا تَقُولُوا عَلَى اللّهِ إِلاَّ الْحَقَّ إِنَّمَا
الْمَسيحُ عيسَى ابْنُ مَرْيَمَ رَسُولُ اللّهِ وَ كَلِمَتُهُ أَلْقاها إِلى مَرْيَمَ وَ رُوحٌ مِنْهُ
فَآمِنُوا بِاللّهِ وَ رُسُلِهِ وَ لا تَقُولُوا ثَلاثَةٌ انْتَهُوا خَيْرًا لَكُمْ إِنَّمَا اللّهُ إِلهٌ واحِدٌ
سُبْحانَهُ أَنْ يَكُونَ لَهُ وَلَدٌ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي اْلأَرْضِ وَ كَفى
بِاللّهِ وَكيلاً «171» لَنْ يَسْتَنْكِفَ الْمَسيحُ أَنْ يَكُونَ عَبْدًا لِلّهِ وَ لاَ الْمَلائِكَةُ
الْمُقَرَّبُونَ وَ مَنْ يَسْتَنْكِفْ عَنْ عِبادَتِهِ وَ يَسْتَكْبِرْ فَسَيَحْشُرُهُمْ إِلَيْهِ
جَميعًا «172» فَأَمَّا الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ فَيُوَفِّيهِمْ أُجُورَهُمْ وَ
يَزيدُهُمْ مِنْ فَضْلِهِ وَ أَمَّا الَّذينَ اسْتَنْكَفُوا وَ اسْتَكْبَرُوا فَيُعَذِّبُهُمْ عَذابًا أَليمًا وَ
لا يَجِدُونَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ وَلِيًّا وَ لا نَصيرًا «173» يا أَيُّهَا النّاسُ قَدْ
جاءَكُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكُمْ نُورًا مُبينًا «174».
ترجمه آيه 171 الى 174 سوره نساء:
«غلوّ نكنيد»
اى اهل كتاب، در دين خود غلوّ نكنيد و درباره خدا غير از آنچه حقّ است
نگوئيد. جز اين نيست كه مسيح، عيسى بن مريم، رسول خدا و كلمه او است كه به
مريم القاء شده است و روحى از او است. پس ايمان بياوريد به خدا و رسولان خدا و
نگوئيد خدا سه تا است. بس كنيد، براى شما بهتر است. جز اين نيست كه خدا واحد
است، او پاك است از اينكه براى او فرزندى باشد، آنچه در آسمانها و آنچه در زمين
است مال او است و كفايت مىكند كه خدا وكيل باشد. (171)
مسيح از اينكه بنده خدا باشد هرگز سرپيچى نكرده و همچنين فرشتگان مقرّب
خدا از اين موضوع سرپيچى نكردهاند و آنهائى كه از بندگى خدا رو مىگردانند و
كسانى كه تكبّر مىكنند، خدا همه آنها را روز قيامت نزد خود محشورشان
مىكند.(172)
و امّا كسانى كه ايمان آوردهاند و عمل صالح كردهاند، خدا اجر آنها را كاملاً
مىدهد، بلكه از فضلش زيادتر از آنچه مزد آنها است به آنها خواهد داد و امّا كسانى
كه از عبادت و بندگى سرپيچى كردهاند و كسانى كه تكبّر كردهاند، خدا آنها را عذاب
دردناكى خواهد نمود و اينها غير از خدا دوست و ياورى براى خود نخواهند
يافت.(173)
اى مردم، براى شما دليلى از طرف پروردگارتان آمد و ما نازل كرديم به سوى
شما نور آشكارى. (174)
تدبّر ما:
شأن نزول:
عدّهاى از نصارى حضور پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله شرفياب شده و عرض كردند: اى محمّد!
چرا به صاحب ما اهانت مىكنيد؟
حضرت فرمودند: صاحب شما كيست؟
گفتند: عيسى.
حضرت فرمودند: درباره او چه مطلبى گفته ام؟
عرض كردند: مىگوئيد: او بنده خداست و حال آن كه ايشان يكى از خدايان
ماست، به همين مناسبت آيه: «يا أَهْلَ الْكِتَابِ لَا تَغْلُواْ فىِ دِينِكُمْ وَ لَا تَقُولُواْ …» در
پاسخ آنها نازل شد.
تحصيل اعتقادات صحيح يكى از مهمترين عواملى است كه انسان را اهل فلاح و
رستگارى مىكند، عدّهاى در اثر فساد اعتقادى حضرت عيسى علیه السلام را خدا دانسته و
عدّهاى ديگر اصلاً ايشان را به پيامبرى قبول نداشتند، همان گونه كه الآن عدّهاى به
همين دليل حضرت على بن ابى طالب علیهم السلام را خدا دانسته و عدّهاى ديگر ايشان را
خليفه بلافصل و امام نمىدانند، ما اگر اهل علم هستيم بايد خودمان استدلالاً و عقلاً
اعتقاداتى صحيح و مطابق با صراط مستقيم اهل بيت عصمت و طهارت علیهم السلام تحصيل
كنيم و اگر اهل علم نيستيم به كمك يك فقيه و عالم دينى اين مهمّ را تحصيل نماييم،
وگرنه در گمراهى بزرگى خواهيم بود.
حكايت:
در اوايل اسلام زمانى كه مشركين، اصحاب پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله را به انحاء مختلف
اذيّت كرده و آنها را شكنجه مىدادند، بالأخره مسلمانان از شكنجه كفّار قريش به ستوه
آمده و به پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله عرض كردند: ما ديگر طاقت شكنجه كفّار را نداريم، دستورى
بدهيد تا از خود دفاع نماييم، حتّى حاضريم با آنها جنگ كنيم.
پروردگار متعال به وسيله آيات قرآن به پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله باز هم دستور صبر و انتظار
فرج را داد. مسلمانان از رسول خدا صلی الله علیه و آله درخواست كردند كه اجازه بدهند آنها به
مكانى كه از شرّ كفّار در امان باشند بروند تا زمانى كه خداى تعالى اجازه دهد با كفّار
جنگ كنند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله اجازه فرمود كه آنها به حبشه بروند و فرمود: مردم حبشه مسيحى
و اهل كتاب هستند، آنها از ظلم و ستم دورى مىكنند و نجّاشى سلطان آنها كه اسمش
اضحمه است مرد عدالت گسترى مىباشد، لذا اصحاب پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله در ماه رجب به
سوى حبشه حركت كردند و تا اراضى جدّه پياده راه را پيموده و از آن جا با كشتى به
حبشه رفتند، در آن جا با كمال راحتى به عبادت و زندگى عادى خود ادامه دادند و از هر
گونه خوف و شكنجهاى در امان بودند، ولى كفّار قريش با هداياى زيادى براى نجّاشى
به سوى حبشه حركت كردند و به تمام افراد و شخصيتهاى حكومتى از آن هدايا داده
و كاملاً جلب توجّه آنها را نمودند، سپس خدمت نجّاشى رسيدند و هداياى مناسب او
را هم اهداء كرده و گفتند: جمعى از نادانان و ديوانه هائى از قبيله ما كه اكثراً جوانان كم
تجربهاى هستند از مذهب و دين آباء و اجدادى خود دست كشيده و به دين شما هم در
نيامده و براى خود دين جديدى اختراع كرده كه نه شما آن دين را قبول داريد و نه ما،
آنها به مملكت شما آمدهاند، پدرانشان از ما خواستهاند: از شما بخواهيم آنها را به ما
برگردانيد. اطرافيان نجّاشى به تأييد از كفّار گفتند: آرى، بهتر همين است كه آنها را به
وطن برگردانيد، زيرا بزرگان قريش بهتر مىتوانند درباره جوانان خود تصميم بگيرند.
نجّاشى به خشم آمد و گفت: به خدا قسم من هرگز جمعى كه از ميان تمام ممالك و
پادشاهان جهان ما را انتخاب كرده و به ما پناه آوردهاند تسليم دشمنانشان نمىكنم،
مگر آن كه آنها را حاضر كنيد و حرفهاىشان را بزنند تا ببينيم چه مىگويند.
بالأخره نجّاشى شخصى را نزد مسلمانان فرستاد و آنها را دعوت به حضور كرد.
مسلمانان با يكديگر مشورت كردند كه در محضر نجّاشى چه بگويند؟ جعفر بن ابى
طالب علیهم السلام فرمود: هيچ كارى بهتر از درستى و راستى نيست، ما واقعيّتى را كه بوده
خواهيم گفت. مسلمانان او را به عنوان سخنگوى خود انتخاب كرده و نزد نجّاشى
رفتند.
آنها براى نجّاشى به خاك نيفتاده و احترامات معموله را براى او انجام ندادند. يكى
از بزرگان آنها گفت: چرا عظمت پادشاه را نگاه نداشته و در مقابل او سجده نكرديد.
جعفر بن ابى طالب علیهم السلام گفت: ما جز در مقابل خداى تعالى سجده نمىكنيم،
پيغمبرمان به ما اجازه نفرموده كه در مقابل ديگرى سجده كنيم.
نجّاشى با شنيدن اين سخن رعبى از آنها در دلش افتاد و گفت: شنيدهام شما از
دين خود دست كشيده و دين نصارى را هم قبول نداريد و براى خود دينى انتخاب
كرده ايد، اين دين جديد چيست كه شما داريد؟
جعفر بن ابى طالب علیهم السلام گفت: اى پادشاه! ما مردمى نادان و جاهل بوديم، بتها را
عبادت مىكرديم، گوشت مرده مىخورديم، قطع رحم مىكرديم، از زنا پرهيز
نمىكرديم، به مردم و ضعفاء ظلم مىكرديم و كارهاى زشت و دور از اخلاق انجام
مىداديم، در اين موقع كه لب گودى آتش بوديم خداى تعالى پيامبرى از جانب خود به
سوى ما فرستاد كه ما او را مىشناسيم، اصل و نسب او را مىدانيم، او را به راستگوئى و
امانتدارى و درستى و كمالات روحى تجربه كرديم.
او ما را به راستگوئى و امانتدارى و صله رحم و حُسن برخورد با مردم و به
خصوص با همسايگان امر فرمود، ما اطاعت كرديم، او ما را از حرام و زنا و ريختن
خون يكديگر و فحشاء و خوردن مال يتيم نهى فرمود، ما نيز قبول نموديم. او درستى
كلام خود را با معجزاتى كه از او ظاهر مىشد براى ما اثبات نمود، لذا ما به او ايمان
آورديم، ولى قريش با ما دشمنى كرده و ما را در وطن مان اذيّت و آزار زيادى نمودند،
ما به پيامبرمان شكايت آنها را كرديم، او به ما دستور داد به اين مملكت هجرت كنيم و
در ميان ممالك و پادشاهان دنيا شما را انتخاب كرد تا شايد شما ما را يارى كرده و از
آزار دشمنان مان حفظ نمائيد.
نجّاشى گفت: شما از كلمات قرآن چيزى مىدانيد كه براى من بخوانيد؟
جعفر بن ابى طالب علیهم السلام گفت: بلى. او از اوّل سوره كهيعص براى نجّاشى خواند،
نجّاشى كم كم آن چنان تحت تأثير آيات قرآن قرار گرفت كه اشكش جارى شد و از
محاسنش قطرات اشك مىريخت.
اسقفها و علماء نصارى نيز كه آنجا بودند همه گريه مىكردند و از فصاحت و
بلاغت و عمق كلمات قرآن در بهت فرو رفته بودند.
نجّاشى گفت: به خدا قسم اين كلمات با آنچه حضرت موسى آورده از يك نور
است. سپس رو به عمرو عاص كرد و گفت: به خدا قسم من به هيچ وجه آنها را به شما
تسليم نخواهم كرد و به مسلمانان گفت: شما برويد و در حبشه راحت زندگى كنيد.
فرداى آن روز عمرو عاص به عبداللّه بن ابى ربيعه گفت: نجّاشى حضرت عيسى
را خدا و مسلمانها او را بنده خدا مىدانند، فردا نزد نجّاشى رفته و او را از اعتقاد آنها
آگاه مىسازم. لذا روز بعد نزد نجّاشى رفت و گفت: مسلمانها درباره حضرت عيسى
اعتقاد باطلى دارند، اگر مايل باشيد از آنها سؤال كنيد.
نجّاشى مسلمانها را دوباره به دربارش احضار كرد و گفت: شما درباره حضرت
عيسى نظرتان چيست؟
جعفر بن ابى طالب علیهم السلام گفت: ما همان را كه خدا درباره عيسى به پيغمبرمان
فرموده مىگوئيم، او فرموده: «هو عبداللّه و رسوله و روحه و كلمته القاها الى مريم
العذراء البتول». يعنى: او بنده خدا است، او فرستاده خدا است، او روح و كلمه خدا
است كه به مريم پاك و باكره و شوهر نديده القاء فرموده است.
نجّاشى چوبى برداشته و گفت: آن چه اينها درباره حضرت عيسى علیه السلام مىگويند
و آن چه واقعيّت دارد به اندازه اين چوب فاصله ندارد، سپس رو به مسلمانها كرد و
گفت: مرحبا به شما و به آن كسى كه شما را به اين جا فرستاده، بدانيد او رسول خدا و
همان كسى است كه حضرت عيسى علیه السلام از آمدنش خبر داده است، شما برويد و در
آسايش كامل در اين مملكت زندگى كنيد، اگر من گرفتار مملكت دارى نبودم به مكّه
رفته و كفشدارى او را مىكردم، سپس دستور داد هداياى قريش را برگردانده و آنها را
قبول نكنند.[1]
بزرگترين افتخار تمامى اولياء خدا به اين است كه عبد و بنده خدا هستند، همچنين
آخرين مرحله و در واقع مقصد تزكيه نفس رسيدن به مقام شامخ عبوديّت مىباشد.
اولياء خدا به بندگى خدا افتخار مىكنند، امّا افراد اهل هواى نفس و منحرف ننگ
شان مىآيد از اين كه بنده خدا باشند.
حضرت على بن موسى الرّضا علیهم السلام در مناظرهاى با مسيحيانى كه مدّعى الوهيّت
حضرت عيسى علیه السلام بودند، خطاب به جاثليق؛ بزرگ مسيحيان فرمود: حضرت
عيسى علیه السلام همه چيزش خوب بود، امّا يك عيب و نقص هم داشت و آن اين كه زياد
اهل عبادت نبوده و مقدار كمى عبادت مىكرد.
مرد مسيحى مكدّر شد و به امام عرض كرد: شما اشتباه بزرگى مىكنيد، زيرا ايشان
از عابدترين مردم بود.
حضرت رضا علیه السلام در اين لحظه فرمودند: ايشان چه كسى را عبادت مىكرد؟ آيا
غير از خداى تعالى را عبادت مىكرد؟ لذا به اعتراف خودتان مسيح بنده و مخلوق و
عبادت كننده خداى تعالى بود نه اين كه خودش معبود و خدا باشد، مرد مسيحى چون
پاسخى نداشت و از جواب دادن عاجز بود ساكت ماند.[2]
خداى تعالى آن قدر مهربان و رئوف است كه اجر كسانى كه كارهاى نيك انجام
مىدهند را بيشتر از حدّ معيّن عنايت مىفرمايد.
«برهان به اعتقاد شيعه و سنّى وجود شريف پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله است،[3] و «نور»،
ولايت اوصياء آن حضرت و صاحبان ولايتند،[4] لذا هر كس مىخواهد از ظلمات وارد
نور شود بايد ولايت صاحبان ولايت را بپذيرد.
بعضى معتقدند منظور از «نور» قرآن مجيد است،[5] ما مىگوئيم: چون هيچ كتابى
بدون استاد و راهنما براى دانش جويان مفيد واقع نخواهد شد؛ يعنى در واقع اگر كسى
بخواهد علمى كسب كند هم به كتاب نياز دارد و هم به استاد، لذا نه استاد بدون كتاب
براى شاگرد مفيد خواهد بود و نه كتاب بدون استاد، پس اگر منظور از «نور مبين» در
اين آيه قرآن مجيد باشد، استاد و معلّمى هم كه مىخواهد اين نور مبين را براى ما شرح
و توضيح داده و تفسير كند، مشمول اين نور خواهد شد و آن اساتيد و مربّيان به فرموده
پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله على بن ابى طالب و فرزندان معصومش علیهم السلام مىباشند.
در پارهاى از روايات اهل بيت عصمت و طهارت علیهم السلام منظور از نور، امام و يا
ولايت تعبير كرده و فرمودهاند: «فَالنُّورُ هُوَ الْإِمَام» و يا فرمودهاند: «النُّورُ وَلَاية» در اين
آيه نيز امام علیه السلام منظور از نور مبين را امامت حضرت على بن ابى طالب علیهم السلام و به تبع آن
امامت ديگر ائمّه اطهار علیهم السلام بيان فرمودهاند.[6]
[1] – رُوِى عَنِ ابْنِ مَسْعُودٍ قَالَ بَعَثَنَا رَسُولُ اللَّهِصلی الله علیه و آله إِلَى أَرْضِ النَّجَاشِى وَ نَحْنُ ثَمَانُونَ رَجُلًا وَ مَعَنَا جَعْفَرُ بْنُ أَبِى
طَالِبٍ وَ بَعَثَ قُرَيشٌ خَلْفَنَا عُمَارَةَ بْنَ الْوَلِيدِ وَ عَمْرَو بْنَ الْعَاصِ مَعَ هَدَايا فَأَتَوْهُ بِهَا فَقَبِلَهَا وَ سَجَدُوا لَهُ وَ قَالُوا إِنَّ قَوْماً مِنَّا رَغِبُوا عَنْ دِينِنَا وَ هُمْ فِى أَرْضِكَ فَابْعَثْ إِلَينَا فَقَالَ لَنَا جَعْفَرٌ لَا يتَكَلَّمُ أَحَدٌ مِنْكُمْ أَنَا خَطِيبُكُمُ الْيوْمَ فَانْتَهَينَا إِلَى النَّجَاشِى فَقَالَ عَمْرٌو وَ عُمَارَةُ إِنَّهُمْ لَا يسْجُدُونَ لَكَ فَلَمَّا انْتَهَينَا إِلَيهِ زَبَرَنَا الرُّهْبَانُ أَنِ اسْجُدُوا لِلْمَلِكِ فَقَالَ لَهُمْ جَعْفَرٌ لَا نَسْجُدُ إِلَّا لِلَّهِ فَقَالَ النَّجَاشِى وَ مَا ذَلِكَ قَالَ إِنَّ اللَّهَ بَعَثَ فِينَا رَسُولَهُ وَ هُوَ الَّذِى بَشَّرَ بِهِ عِيسَى اسْمُهُ أَحْمَدُ فَأَمَرَنَا أَنْ نَعْبُدَ اللَّهَ وَ لَا نُشْرِكَ بِهِ شَيئاً وَ أَنْ نُقِيمَ الصَّلَاةَ وَ أَنْ نُؤتِى الزَّكَاةَ وَ أَمَرَنَا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَانَا عَنِ الْمُنْكَرِ فَأَعْجَبَ النَّجَاشِى قَوْلُهُ فَلَمَّا رَأَى ذَلِكَ عَمْرٌو قَالَ أَصْلَحَ اللَّهُ الْمَلِكَ إِنَّهُمْ يخَالِفُونَك فِى ابْنِ مَرْيمَ فَقَالَ النَّجَاشِى مَا يقُولُ صَاحِبُكَ فِى ابْنِ مَرْيمَ قَالَ يقُولُ فِيهِ قَوْلَ اللَّهِ هُوَ رُوحُ اللَّهِ وَ كَلِمَتُهُ أَخْرَجَهُ مِنَ الْعَذْرَاءِ الْبَتُولِ الَّتِى لَمْ يقْرَبْهَا بَشَرٌ فَتَنَاوَلَ النَّجَاشِى عُوداً مِنَ الْأَرْضِ فَقَالَ يا مَعْشَرَ الْقِسِّيسِينَ وَ الرُّهْبَانِ مَا يزِيدُ هَؤلَاءِ عَلَى مَا تَقُولُونَ فِى ابْنِ مَرْيمَ مَا يزِنُ هَذَا ثُمَّ قَالَ النَّجَاشِى لِجَعْفَرٍ أَ تَقْرَأُ شَيئاً مِمَّا جَاءَ بِهِ مُحَمَّدٌ قَالَ نَعَمْ قَالَ لَهُ اقْرَأْ وَ أَمَرَ الرُّهْبَانَ أَنْ ينْظُرُوا فِى كُتُبِهِمْ فَقَرَأَ جَعْفَرٌ كهيعص إِلَى آخِرِ قِصَّةِ عِيسَىعلیه السلام فَكَانُوا يبْكُونَ ثُمَّ قَالَ النَّجَاشِى مَرْحَباً بِكُمْ وَ بِمَنْ جِئْتُمْ مِنْ عِنْدِهِ فَأَنَا أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ وَ أَنَّهُ الَّذِى بَشَّرَ بِهِ عِيسَى ابْنُ مَرْيمَ وَ لَوْ لَا مَا أَنَا فِيهِ مِنَ الْمُلْكِ لَأَتَيتُهُ حَتَّى أَحْمِلَ نَعْلَيهِ اذْهَبُوا أَنْتُمْ سُيومٌ أَى آمِنُونَ وَ أَمَرَ لَنَا بِطَعَامٍ وَ كِسْوَةٍ وَ قَالَ رُدُّوا عَلَى هَذَينِ هَدِيتَهُمَا وَ كَانَ عَمْرٌو قَصِيراً وَ عُمَارَةُ جَمِيلًا وَ شَرِبَا فِى الْبَحْرِ فَقَالَ عُمَارَةُ لِعَمْرٍو قُلْ لِامْرَأَتِكَ تُقَبِّلُنِى وَ كَانَتْ مَعَهُ فَلَمْ يفْعَلْ عَمْرٌو فَرَمَى بِهِ عُمَارَةُ فِى الْبَحْرِ فَنَاشَدَهُ حَتَّى خَلَّاهُ فَحَقَدَ عَلَيهِ عَمْرٌو فَقَالَ لِلنَّجَاشِى إِذَا خَرَجْتَ خَلَفَ عُمَارَةُ فِى أَهْلِكَ فَنَفَخَ فِى إِحْلِيلِهِ فَطَارَ مَعَ الْوَحْشِ بحارالأنوار جلد: 18 صفحه: 420 الى 421.
[2] – المناقب جلد: 4 صفحه: 352.
[3] – عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سُلَيمَانَ قَالَ قُلْتُ لِأَبِى عَبْدِ اللَّهِعلیه السلام قَوْلُهُ قَدْ جاءَكُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ أَنْزَلْنا إِلَيكُمْ نُوراً مُبِيناً قَالَ الْبُرْهَانُ مُحَمَّدٌصلی الله علیه و آلهوَ النُّورُ عَلِىعلیه السلامقَالَ قُلْتُ قَوْلُهُ صِراطاً مُسْتَقِيماً قَالَ الصِّرَاطُ الْمُسْتَقِيمُ عَلِىعلیه السلامبحارالأنوار جلد: 9 صفحه: 197.
أخرج ابن عساكر عن سفيان الثورى عن أبيه عن رجل لا يحفظ اسمه فى قوله قَدْ جاءَكُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّكُمْ قال محمّد صل اللّه عليه و }آله و{ سلم (الدر المنثور فى تفسير المأثور جلد: 2 صفحه: 249).
أخبرنا عمرو بن ثور القيسارى فيما كتب إلى، ثنا الفريانى قال: قال سفيان فى قوله: قَدْ جاءَكُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّكُمْ قال: النبى صلى اللّه عليه و }آله و{ سلم (تفسير القرآن العظيم ابن أبى حاتم جلد: 4 صفحه: 1125).
[4] – أسند أبو جعفر الطبرى إلى ابن عباس أن النور ولاية على بن أبى طالبعلیه السلام الصراط المستقيم جلد: 1 صفحه: 296.
عن أبى عبد اللّهعلیه السلام النُّورُ وَلَايةُ عَلِىعلیه السلام (مجمع البيان فى تفسير القرآن جلد: 3 صفحه: 227).
[5] – أخرج ابن جرير و ابن المنذر عن قتادة فى قوله قَدْ جاءَكُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّكُمْ قال بينة وَ أَنْزَلْنا إِلَيكُمْ نُوراً مُبِيناً قال هذا القرآن الدر المنثور فى تفسير المأثور جلد: 2 صفحه: 249.
عن قتادة قوله: وَ أَنْزَلْنا إِلَيكُمْ نُوراً مُبِيناً و هو هذا القرآن (تفسير القرآن العظيم ابن أبى حاتم جلد: 4 صفحه: 1125).
[6] – و قوله يا أَيهَا النَّاسُ قَدْ جاءَكُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ أَنْزَلْنا إِلَيكُمْ نُوراً مُبِيناً فالنور إمامة أمير المؤنينعلیه السلامتفسيرالقمى جلد: 1 صفحه: 159.