آيه 38 الى 39 سوره مائده

وَ السّارِقُ وَ السّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُما جَزاءً بِما كَسَبا نَكالاً مِنَ اللّهِ وَ
اللّهُ عَزيزٌ حَكيمٌ 
«38» فَمَنْ تابَ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِهِ وَ أَصْلَحَ فَإِنَّ اللّهَ يَتُوبُ
عَلَيْهِ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ 
«39».

ترجمه آيه 38 الى 39 سوره مائده:


«حكم دزد و توبه او»

دستهاى مرد دزد و زن دزد را قطع كنيد. اين به خاطر عملى است كه انجام
داده‏اند. اين به خاطر مجازاتى است از طرف خدا و خدا عزيز حكيمى است.(38)

امّا كسى كه پس از ظلمش توبه كند و خود را اصلاح نمايد، قطعاً خدا توبه او را
مى‏پذيرد، زيرا خدا بخشنده مهربانى است. (39)

تدبّر ما:

حكايت:

رفيق ابن ابى داوود زرقان مى‏گويد: روزى ابن ابى داوود از نزد معتصم عبّاسى بر
مى‏گشت در حالى كه بسيار غمگين و محزون بود و مى‏گفت: امروز آرزو داشتم كه اى
كاش! من بيست سال قبل از اين مرده بودم.

گفتم: براى چه؟

گفت: از دست محمّد بن على بن موسى الرضا   علیه السلام، امروز حضور امير خليفه

معتصم عباسى بوديم، دزدى را آوردند كه به دزدى خود اعتراف نموده بود و خليفه
مى‏خواست بر او حد جارى نمايد، تمام علماء را در مجلس خود حاضر نموده و
محمّد بن على الجواد   علیه السلام نيز حضور داشت، خليفه سؤال نمود: دست اين دزد از كجا
بايد قطع شود؟

من گفتم: بايد از مچ دست بريده شود، بنا به فرموده خداوند كه مى‏فرمايد:
«فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيدِيكُمْ»، جمعى با من هم عقيده شدند، عدّه‏اى گفتند: بايد از
مرفق بريد، به دليل آيه وضو كه مى‏فرمايد: «وَ أَيدِيكُمْ إِلَى الْمَرافِقِ» خليفه رو به محمّد
بن على   علیه السلام نموده و گفت: شما در اين مورد چه مى‏فرمائيد؟

ايشان فرمودند: اين جماعت عقيده خود را بيان داشتند، من را معذور بداريد،
خليفه اصرار كرد، حضرت مجدّداً فرمودند: من را از شرح اين موضوع معاف نمائيد،
بيان اين حكم براى من گران تمام خواهد شد.

خليفه قبول نكرد و آن حضرت را به خدا و اجدادش قسم داد و ايشان را مجبور به
جواب دادن نمود.

آن حضرت فرمود: اى خليفه! حالا كه مجبورم بيان كنم بدان كه تمام اين جماعت
به خطا رفته و اشتباه مى‏كنند، در شريعت اسلام و دستور پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله بايد قطع
دست سارق از اصول مفصل انگشتان باشد و كف دست را رها نموده و بگذارند.

خليفه گفت: دليل بر اين معنى چيست؟

آن حضرت فرمودند: اوّل قول پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله است كه فرموده: سجده مى‏كنند بر
هفت موضع؛ يكى پيشانى و دو كف دست و دو زانو و دو انگشت پا، اگر دست دزد از
مچ و يا مرفق قطع شود براى او دستى كه در موقع سجده بايد بكار رود باقى نمى‏ماند،

همچنين خداى تعالى مى‏فرمايد: «وَ أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ» يعنى اين هفت عضو مختصّ
خداوند است، «فَلا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً» كسى را با خدا در اين هفت موضع شريك
قرار ندهيد، پس عضوى كه به خدا اختصاص دارد بريده و قطع نخواهد شد.

معتصم از اين حكم بسيار تعجّب نموده و خوشوقت شد و امر كرد دست دزد را
مطابق فرموده حضرت جواد   علیه السلام از اصول مفصل انگشتان بريدند نه از مچ.

صاحب ابن ابى داوود گفت: گوئى قيامت بر پا شد، آرزو داشتم زنده نمانم،
صاحب گفت كه نام برده به من گفت: سه روز بعد از آن جلسه حضور خليفه معتصم
رفته و به او گفتم: اى خليفه! عرضى دارم كه واجب است بيان نمايم، گرچه مى‏دانم در
اثر اين نصيحت خود را داخل آتش جهنّم خواهم نمود، خليفه گفت: آن نصيحت
چيست؟

به او گفتم: اى خليفه! آيا مى‏دانيد ضرر اين كه در مجلسى كه كلّيه علماء و فقهاء و
بزرگان كشور جمع شده‏اند و در مسئله دينى و امر دين با آنها مشورت نموده و
احكامى سؤال مى‏كنيد و آنها نظر خود را در باره مسأله‏اى بيان نموده و حكم مى‏دهند و
حكم علماء و فقهاى حاضر در مجلس را حضّار و حتّى خانم‏ها از پشت پرده
مى‏شنوند، آن گاه خليفه رأى و حكم آنها را تماماً به خاطر جوانى كه عدّه‏اى نيز قائل به
امامت و بزرگى وى هستند و عقيده دارند خلافت حقّ آن جوان بوده و او را اولى و
احق به مقام خلافت مى‏شناسند، رد نموده، و به فتواى آن جوان عمل مى‏كنيد و قول
تمام علماء و فقهاء را ناچيز و بى‏اعتبار جلوه مى‏دهيد چيست و چه نتايج وخيمى به بار
مى‏آورد!؟ و آيا خليفه متوجّه هستند كه با اين عمل به دست خود سند باطل بودن
خلافت خود را تأكيد كرده است؟

ابن ابى داوود مى‏گويد: همين كه اين بيانات را به خليفه گفتم رنگش تغيير نموده و
متوجّه منظور من شد و گفت: خدا جزاى خير به تو دهد كه من را نصيحت كرده و از
خواب غفلت بيدار نمودى، روز چهارم به يكى از منشى‏ها و نويسندگان خود دستور
داد: آن حضرت را به منزلش دعوت كرده و او را مسموم سازد، منشى قبول نكرد، به
يكى ديگر از اطرافيانش تكليف نمود و به حضرت گفت: يكى از وزراء استدعا دارد
منزلش را به قدوم مبارك‏تان تبرّك فرمائيد و حضرت را ناچار به قبول دعوت كرد،
حضرت به خانه وزير تشريف بردند، طعام بسيار خوبى تهيّه و سمّ بسيار مهلكى در آن
ريخته بودند، همين كه حضرت چند لقمه‏اى از آن طعام مسموم را ميل فرمودند، فوراً
دست از غذا كشيده و اسب سوارى خويش را طلبيدند.

ميزبان ملعون اصرار كرد: كمى ديگر تشريف داشته باشيد، حضرت جواد   علیه السلام
فرمودند: رفتن من از منزلت براى تو بهتر است (كنايه از اين كه تو كار من را تمام
كردى، اگر بيرون رفتم مى‏توانيد به دروغ به مردم بگوئيد: به اجل خود از دنيا رفته
است) لذا آن حضرت فقط همان روز و شبش را زنده ماندند و روز پنجم بعد از آن
مجلس مزبور از دار دنيا رفته و شهيد شدند.[1]

حكم و امر خداى تعالى است كه دست مرد و زن دزد را قطع نمايند، امّا اين قطع
كردن شرايطى دارد كه اولاً: بايد دزدى به حدّ نصاب رسيده باشد و ثانياً: از كجا و
چگونه ببرند، كه همه جوانب آن از طريق اهل بيت عصمت و طهارت   علیهم السلام به ما رسيده
و در كتب فقهى مفصّلاً فقهاء توضيح فرموده‏اند.

در قصاص اگر طرف مقابل عفو و گذشت نمايد قصاص برداشته مى‏شود، امّا در
دزدى اگر طرف مقابل عفو و گذشت هم كند دست دزد را بايد حتماً قطع نمود، البتّه اگر
توبه كند، آن هم با شرايط خاصّى كه در كتب فقهيّه آورده‏اند، دست دزد قطع نمى‏شود.

بعضى از دزدى‏ها حد ندارد، مثل:

1- دزدى كردن پدر از فرزند خويش.

2- دزدى كردن افرادى كه به حدّ بلوغ نرسيده‏اند.

3- دزدى كردن افرادى كه ديوانه‏اند.

4- دزدى كردن كسى كه بعد از دزدى ادّعا كند: من خيال مى‏كردم اين مال متعلّق به
خودم هست و بعداً متوجّه شدم مال ديگرى است.

5- دزدى كردن از شريك خود، به شرطى كه بيشتر از سهم خودش نباشد.

و بعضى موارد ديگر كه بايد به كتب فقهيّه رجوع شود.

آن چه مهمّ است و ارزش دارد امنيّت مالى و جانى مردم مسلمان است، وقتى قطع
كردن دست يك انسان بى‏بند و بار و فاسد و سارق را در نظر گرفته و در مقابلش داشتن
امنيّت و آرامش مردم مسلمان را در نظر بگيريم، هر كس كمترين حدّ فهم و درك را
داشته باشد امنيّت و آرامش كلّ مردم را بر داشتن دست براى يك سارق بى‏بند بار كه
وجودش مايه نا امنى است ترجيح مى‏دهد.

درب توبه و عفو و بخشش خداى تعالى بر هيچ كس حتّى سارق و سارقه بسته
نيست و اگر توبه حقيقى كنند خداى تعالى توبه آنها را مورد قبول قرار خواهد داد.

سارق و يا سارقه اگر قبل از دستگير شدن نادم شده و توبه كنند، توبه آنها قبول
خواهد بود و حد بر آنها جارى نمى‏شود و عذاب اخروى نيز شامل حالشان نمى‏شود،
توبه سارق اين است كه هر چه به سرقت برده را در اوّلين فرصت به صاحبان
اصلى‏برگردانند.

اگر سارق و يا سارقه بعد از دستگير شدن نادم شده و توبه كنند توبه آنها قبول
خواهد بود، امّا حدّ دنيوى سرقت بر آنها جارى خواهد شد و به خاطر توبه فقط از
عذاب اخروى نجات پيدا خواهند كرد.


[1] – عن زرقان صاحب ابن أبى داود و صديقه بشدة قال رجع ابن أبى داود ذات يوم من عند المعتصم و هو
مغتم، فقلت له فى ذلك، فقال وددت اليوم أنى قدمت منذ عشرين سنة، قال قلت له و لم ذاك قال لما كان من هذا الأسود أبا جعفر محمّد بن على بن موسى اليوم بين يدى أمير المو
ٔنين المعتصم قال قلت له و كيف كان ذلك قال إن سارقا أقر على نفسه بالسرقة و سأل الخليفة تطهيره بإقامة الحد عليه، فجمع لذلك الفقهاء فى مجلسه و قد أحضر محمّد بن على علیه السلام، فسألنا عن القطع فى أى موضع يجب أن يقطع قال فقلت من الكرسوع قال و ما الحجة فى ذلك قال قلت لأن اليد هى الأصابع و الكف إلى الكرسوع، لقول اللّه فى التيمم «فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيدِيكُمْ» و اتفق معى على ذلك قوم. و قال آخرون بل يجب القطع من المرفق، قال و ما الدليل على ذلك قالوا لأن اللّه لما قال «وَ أَيدِيكُمْ إِلَى الْمَرافِقِ» فى الغسل دل ذلك على أن حد اليد هو المرفق قال فالتفت إلى محمّد بن علىعلیه السلام فقال ما تقول فى هذا يا با جعفر فقال قد تكلم القوم فيه يا أمير المؤنين، قال دعنى مما تكلموا به أى شى‏ء عندك قال اعفنى عن هذا يا أمير المؤنين قال أقسمت عليك بالله لما أخبرت بما عندك فيه فقال أما إذا أقسمت على بالله إنى أقول إنهم أخطئوا فيه السنة فإن القطع يجب أن يكون من مفصل أصول الأصابع فيترك الكف قال و ما الحجة فى ذلك قال قول رسول اللّهعلیه السلام السجود على سبعة أعضاء الوجه و اليدين و الركبتين و الرجلين، فإذا قطعت يده من الكرسوع أو المرفق لم يبق له يد يسجد عليها، و قال اللّه تبارك و تعالى «وَ أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ» يعنى به هذه الأعضاء السبعة التى يسجد عليها «فَلا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً»، و ما كان لله لم يقطع قال فأعجب المعتصم ذلك و أمر بقطع يد السارق من مفصل الأصابع دون الكف قال ابن أبى داود قامت قيامتى و تمنيت أنى لم أك حيا قال زرقان إن ابن أبى داود قال صرت إلى المعتصم بعد ثالثة، فقلت إن نصيحة أمير المؤنين على واجبة و أنا أكلمه بما أعلم أنى أدخل به النار قال و ما هو قلت إذا جمع أمير المؤنين من مجلسه فقهاء رعيته و علماءهم لأمر واقع من أمور الدين، فسألهم عن الحكم فيه فأخبروه بما عندهم من الحكم فى ذلك، و قد حضر المجلس أهل بيته و قواده و وزرائه و كتابه، و قد تسامع الناس بذلك من وراء بابه، ثم يترك أقاويلهم كلهم لقول رجل يقول شطر هذه الأمة بإمامته، و يدعون أنه أولى منه بمقامه، ثم يحكم بحكمه دون حكم الفقهاء قال فتغير لونه و انتبه لما نبهته له و قال جزاك اللّه عن نصيحتك خيرا، قال فأمر يوم الرابع فلانا من كتاب وزرائه بأن يدعوه إلى منزله فدعاه فأبى أن يجيبه، و قال قد علمت أنى لا أحضر مجالسكم، فقال إنى إنما أدعوك إلى الطعام و أحب أن تطأ ثيابى و تدخل منزلى فأتبرك بذلك و قد أحب فلان بن فلان من وزراء الخليفة لقائك فصار إليه، فلما أطعم منها أحس السم فدعا بدابته فسأله رب المنزل أن يقيم، قال خروجى من دارك خير لك، فلم يزل يومه ذلك و ليلة فى خلفه حتّى قبض تفسيرالعياشى جلد: 1 صفحه: 319 الى 320.

سوال خود را ارسال نمایید

موضوعات خود را در این قالب ها ارسال نمایید: