أَوْ كَالَّذى مَرَّ عَلى قَرْيَةٍ وَ هِيَ خاوِيَةٌ عَلي عُرُوشِها قالَ أَنّي يُحْيي
هذِهِ اللّهُ بَعْدَ مَوْتِها فَأَماتَهُ اللّهُ مِائَةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قالَ كَمْ لَبِثْتَ قالَ لَبِثْتُ
يَوْمًا أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عامٍ فَانْظُرْ إِلى طَعامِكَ وَ شَرابِكَ لَمْ
يَتَسَنَّهْ وَ انْظُرْ إِلى حِمارِكَ وَ لِنَجْعَلَكَ آيَةً لِلنّاسِ وَ انْظُرْ إِلَى الْعِظامِ كَيْفَ
نُنْشِزُها ثُمَّ نَكْسُوها لَحْمًا فَلَمّا تَبَيَّنَ لَهُ قالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ
قَديرٌ«»
ترجمه آيه 259 سوره بقره:
«قضيّه حضرت عزير يا ارميا علیه السلام»
يا مثل كسى كه از قريهاى گذشت، در حالى كه ديوارها و سقفها و پايههايش
روىهم ريخته بود (يعنى همه ساختمانهايش بر سر اهلش خراب شده بود)، گفت:
چه وقت و چگونه خدا اين را بعد از مردنش زنده مىكند؟ پس خدا او را صد سال
ميراند، سپس او را زنده كرد، به او گفت: چقدر در اينجا ماندهاى؟ گفت: در اينجا
روزى يا مقدارى از روز را ماندهام. خدا به او گفت: بلكه تو صد سال در اينجا
ماندهاى. به غذا و طعام و آشاميدنيت نگاه كن كه تغيير نيافته ولى به اُلاغت نگاه كن و
ما تو را نشانهاىبراى مردم قرار خواهيم داد. به استخوانهاى آن نگاه كن، ببين كه
چگونه آنها را جمع مىكنيم، بهم مىچسبانيم، سپس به آنها گوشت
مىپوشانيم. وقتى حقيقت براى او روشن شد، گفت: من مىدانم كه خدا بر هر
چيزى قادر است.(259)
تدبّر ما:
حضرت صادق علیه السلام فرمود: چون بنى اسرائيل معصيت خدا را به جا آورده و
نافرمانى و طغيان نمودند خداوند اراده فرمود شخصى كه آنها را ذليل و خوار كند
و به قتل برساند بر آنها مسلّط شود.
پس به ارمياى پيغمبر وحى رسيد: اى ارميا! از بنىاسرائيل بپرس آن شهرى كه
من از ساير شهرها برگزيدم و در آن بهترين درختها رويانيدم و چون نافرمانى و
معصيت نموده و مخالفت امر من كردند، به جاى آن درختان با ثمر مفيد، درخت
بيابانى كه ميوهاش “خرنوب” كه چيز بسيار تلخى است رويانيده شد، كدام است؟
ارميا اين خبر را به نيكوكاران بنى اسرائيل رسانيد، آنها گفتند: از خداوند
درخواست نما كه اين فرموده خود را بيشتر و مشروحتر بيان فرمايد تا منظور خدا
معلوم شود.
ارميا هفت روز روزه گرفت و از خداوند سؤل بزرگان بنىاسرائيل را درخواست
نمود، وحى رسيد: اى ارميا! آن شهر كه برگزيده بودم شهر بيتالمقدس است و آن
چه در آن رويانيده شده بنىاسرائيل بودند كه سكونت داديم آنها را در آن شهر،
سپس عصيان و نافرمانى كرده و دين مرا تغيير داده و نعمتهاى مرا كفران نمودند،
قسم ياد كردم كه آنها را آزمايش كنم و به فتنه اى مبتلايشان سازم كه دانشمندان در
آن حيرت نموده و گمراه شوند، و مسلّط كنم يكى از پستترين طبقات جامعه را كه
داراى مولد بد و طعام و خوراك بد باشد تا آنها را بُكشد و خانههايشان را خراب و
زنهايشان را اسير و شهر را ويران و سنگهايى را كه در مدت صد سال مايه
افتخارشان بوده را بيندازد.
به ارميا گفتند: از خداوند سؤل كن اگر اغنياء و بزرگان قوم مستوجب چنين
عذابى هستند گناه فقرا چيست كه آنها را هم گرفتار بليّه عظيم مىفرمايد؟
ارميا باز هفت روز روزه گرفت و روز هفتم چون افطار كرده بود به او
وحىنرسيد، براى مرتبه دوم هفت روز ديگر روزه گرفت و با پروردگار خود به
مناجات پرداخت، وحى رسيد: به آنها بگو شما معصيت و كار زشت آنان را
مىديديد و ممانعت و نهى از منكر ننموده و از اعمال زشت آنها جلوگيرى
نمىكرديد اين است كه هر دو دسته استحقاق كيفر و عذاب را داريد.
ارميا عرض كرد: پروردگارا! آن شخص را به من بشناسان تا او را بيابم و براى
خود و اهلبيتم امان نامهاى بگيرم.
وحى رسيد: به فلان مكان برو، پسر بچهاى را مىبينى كه در نهايت فلاكت و
سختى زندگى مىكند، او خبيثترين بچههاست از نظر خَلق و خُلق، و بينواترين
آنها است از لحاظ زندگى و غذاى روزانه.
بالاخره ارميا به محل موعود رفت، در خرابهاى بچّهاى را ديد كه بيمار و
زمينگير است و مادرى دارد كه از او پرستارى مىنمايد، نانهاى ريزه را در ظرف
شكسته خورد نموده و شير خوك روى آن نانها دوشيده و به بچّه مىخوراند.
ارميا تمام آثار و علائمى كه شنيده بود در آن طفل يافت، به او نزديك شده و
اسمش را پرسيد، جواب داد: بخت النصر.
ارميا از آن طفل مراقبت نمود تا شفا يافته و از بيمارى برخواست، روزى كه
ارميا او را در حال سلامتى ديد پرسيد: آيا مرا مىشناسى؟
جواب داد: البته، تو مرد صالح و نيكوكارى هستى كه به من محبّت و
مهربانىنمودى .
ارميا گفت: من پيغمبر بنى اسرائيل هستم، خداوند به من خبر داده كه تو به
زودىبر بنى اسرائيل مسلّط خواهى شد، آنها را به قتل مىرسانى و هر چه دلت
بخواهد انجام مىدهى.
بخت النصر آه حسرت ناكى از دل بر آورد و قيافه مُنكِرى به خود گرفت، ارميا از
او خواهش كرد نوشتهاى به او بدهد كه در آن روز در امان باشد، او هم نوشت و
تقديم ارميا نمود.
بخت النصر مدتها با جمعآورى هيزم از بيابان و حمل به شهر و فروش آنها
امرار معاش مىنمود و به سختى روزگار مىگذرانيد، روزى عدهاى از مردم را براى
جنگ با بنىاسرائيل دعوت نمود و جمعيتى فراهم آورد و با آنها به سوى بيت
المقدس كه محل سكونت بنى اسرائيل بود حركت نمود، وقتى ارميا ديد بخت
النصر با جمعيت كثيرى به طرف بيت المقدس پيش مىآيند با اماننامهاى كه از او
گرفته بود سواره به استقبال او شتافت و نزديكش شد، ولى از كثرت جمعيتى كه
دورش را گرفته بودند موفّق نشد به او برسد، امان نامه را بر سر چوبى بست و به
سمت او برد، بخت النصر متوجّه ارميا شد و پرسيد: تو كيستى و چه مىخواهى؟
گفت: من ارمياى پيغمبرم كه تو را بشارت دادم بر آن كه بر بنىاسرائيل مسلط
خواهى شد و اين اماننامهايست كه تو به من دادى. بختالنصر به ارميا گفت:
خودت در امانى. گفت: پس اهل بيت من چه مىشود؟!
بخت النصر گفت: تيرى به طرف شهر پرتاب مىكنم، اگر تير به دروازه شهر
نرسد آنها هم در امانند وگرنه به آنها امان داده نخواهد شد، چون تير را پرتاب
نمود به دروازه شهر اصابت كرد، گفت: امانى براى آنها نيست و از همان جا به
طرف شهر يورش بردند.
چشم بختالنصر به تپه و كوهى در وسط شهر افتاد كه خون از آن مىجوشيد و
هر چه خاك بالاى آن مىريختند مؤر نبود، باز خون مىجوشيد و جريان داشت، از
قصه آن جويا شد، گفتند: پادشاه بنىاسرائيل يكى از انبياء را به قتل رسانده و اين كه
مشاهده مىكنيد خون اوست كه هر چه خاك بر آن مىريزند نمىايستد.
بخت النصر گفت: آن قدر از بنىاسرائيل بكشم تا اين خون متوقّف شود. و آن
خون پيغمبرى بود كه به خاطر يك زن زانيه كه مورد علاقه پادشاه وقت بود به قتل
رسيد، جريان آن از اين قرار بود:
روزى حضرت يحيى در بين راه به پادشاه زمان خود برخورد مىكند، او را اندرز
و نصيحت مىنمايد: اى پادشاه! بپرهيز از زنا كردن با زنان بنىاسرائيل، از خدا
بترس و از اين عمل دست بكش و توبه كن. زن زانيه اى كه مورد توجّه شاه بود و در
موقع مستىمى خواست از او تمتع بگيرد گفت: اى پادشاه! كام دل از من نخواهى
گرفت مگر سر آن پيغمبر را برايم حاضر سازى.
آن پادشاه هوسران فوراً امر نمود سر پيغمبر را بريده و در طشت طلا نهاده و به
حضورش بياورند، ولى سر بريده آن پيامبر سخن مىگفت و با صداى فصيح اظهار
مىكرد: اى پادشاه! زنا كردن حلال نيست و از خدا بترس و از كار زشت پرهيز كن.
از آن طشت كه سر بريده در آن بود خون جوشيدن گرفت و با آن كه ساليان دراز
از آن واقعه مىگذرد هنوز خون در جريانست. بخت النصر دستور قتل عام داد، در
هر قريه و ديارى كه مىرسيد مردان و زنان و اطفال و حيوانات را به دم تيغ
مىگذرانيد كه حتى يك نفر باقى نماند.
با اين وجود خون ساكت نشد و كماكان جارى بود، پرسيد در اين شهر باز
كسىهست؟ پس از تجسّس بسيار فقط پير زنى را يافتند كه در خرابهاى خزيده بود،
همين كه دستور داد آن را هم كشتند خون از جريان ايستاد.
بخت النصر از آن جا به بابل رفت و در آنجا شهرى بنا نمود و چاهى در آن شهر
حفر كرد و دانيال نبى را در آن چاه انداخت و دستور داد بز مادهاى هم در آن چاه
بيافكنند.
(در بعضى روايات آمده ماده شيرى را در چاه انداخت تا دانيال نبى را مورد
اذيت قرار دهد و دانيال نبى را ببلعد) اتفاقاً بز ماده در چاه از گل و لاى چاه مىخورد
و دانيال از شيرش تغذيه مىكرد و سالها در آن چاه به سر برده و به ستايش
پروردگار مشغول بود، تا اين كه خداوند به يكى از انبياء بنى اسرائيل كه در بيت
المقدس بود وحى رسانيد كه به طرف شهر بابل و چاهى كه دانيال در آنجا به سر
مىبرد برود، آن پيغمبر چون به او وحى شده بود حركت نمود و چاه را پيدا كرد و از
فراز چاه صدا زد: اى دانيال! جواب داد: لبيك.
آن پيغمبر گفت: خداى تعالى به تو سلام مىرساند و دستور فرموده كه براى تو
خوردنى و آشاميدنى بياورم، من در امتثال امر حق به اين مكان آمدهام.
دانيال گفت: شكر و سپاس مىكنم پروردگارى را كه كفايت فرمايد هر كس را كه
به او توكل كند، ستايش مىكنم خدائى را كه هر كه به ياد او باشد هرگز فراموشش
نمىكند، حمد مىكنم خدائى را كه هرگز رد نكند و ضايع ننمايد اجر كسى را كه او
را بخواند و ستايش مىنمايم صانعى را كه هر كس به او تكيه كند او را به ديگرى وا
نگذارد.
حمد و ثنا شايسته خدائى است كه پاداش مىدهد عمل نيكو را به نيكوئى، و
جزاى صبر و بردبارى را به نجات و خلاص از گرفتارى.
شكر و ستايش مىنمايم خدائى را كه حزن و اندوه را بر طرف مىكند و پناهگاه
بيچارگان است و اميدوار مىنمايد ما را هر وقت از اعمال خود بد گمان و متزلزل
هستيم و از طاعتهاى ناقص خويش نا اميد مىشويم.
شبى از شبها بختالنصر در خواب ديد كه سرش از آهن و پاهايش از مس و
سينهاش از طلاست.
معبّرين و منجّمين را حاضر كرد و تعبير خوابش را از آنها سؤل كرد.
گفتند: ما نمىدانيم مگر آن كه شرح مفصل رؤاى خود را براى ما نقل كنيد.
بختالنصر غضبناك شده و گفت: در هر ماه مبالغ هنگفتى از مال من به مصرف شما
مىرسد ولى نمىفهميد و نمىدانيد كه تعبير خوابم چيست؟!! پس وجود شما
منشاء اثرى نمى باشد، و امر كرد تا آنها را كشتند. يكى از محارم كه حضور داشت
گفت: اگر كسى باشد كه چنين علمى داشته باشد فقط آن كسى است كه فرمودى در
چاهش بيندازند، او تا كنون زنده مانده و از شير بزى كه در چاه بود استفاده نموده و
سلامت مىباشد.
فوراً فرستاد دانيال را از چاه بيرون آورده و به حضورش بردند، از او پرسيد: من
در خواب چه ديدم؟
دانيال گفت: در خواب ديدى سرت از آهن و پاهايت از مس و سينهات از
طلاست. تصديق كرد و گفت: همين طور است، حال كه گفتى اينك تعبير اين خواب
را بيان نما.
دانيال نبى گفت: تا سه روز ديگر سلطنت از دستت مىرود و به دست مردى از
اهالى فارس كشته مىشوى، بختالنصر گفت: در اين منطقه هفت شهر مى باشد كه
داراى نگهبانهايى است كه شب و روز به پاسبانى مشغول هستند، اينك دستور
مىدهم براى هر شهرى دروازه آهنى تعبيه و نصب نمايند كه احدى نتواند مخفيانه
وارد شهر شود، و دستور داد هر غريبى كه از دروازه داخل شهر شود توقيف و
بازداشت نمايند.
دانيال نبى به او گفت: هر چه در قدرت دارى انجام بده ولى سرنوشت تو همان
است كه گفتم.
بختالنصر لشكريان خود را براى نگهبانى و حفاظت شهرها مأمور نمود و
دانيال را نزد خود نگه داشت و گفت: نبايد از من جدا شوى، اگر بعد از سه روز
پيشگوئى تو صورت وقوع نيافت و من زنده بمانم تو را خواهم كشت.
روز سوم بختالنصر فوقالعاده پريشان خاطر و نگران بود، از قصر خود بيرون
آمد، يكى از غلامانش را كه اهل فارس بود و او نمىدانست، ملاقات نمود، گفت:
اىغلام! هر كه را ديدى بكش ولو آن كه خود من باشم، همين كه اين سخن را گفت
آن غلام شمشير كشيد و با يك ضربت سر بختالنصر را از تن جدا نمود.[1]
از جريان فوق استفاده مىشود:
1- اگر خداوند به جمعى و يا كسى لطفى نمود و آنها قدر نعمت خدا را
ندانستند و شكرگزار نبوده و به طرف گناه و معاصى رفتند و يا با دين خدا بازى
نمودند، خداىتعالى نظر لطفش را از آنها برخواهد داشت و ظالمين را بر آنها
مسلّط خواهد نمود.
2- كسانى كه منكرات را ببينند و امر به معروف و نهى از منكر نكنند، در گناه
گناهكاران شريكند و از نظر خداى تعالى مستحق عذاب هستند.
3- مؤنين بايد در همه حال امر به معروف و نهى از منكرشان را ترك نكنند
حتىدر مقابل ستمگران و قدرتمندان.
4- مؤنين بايد بدانند خداى تعالى حافظ آنها است، پس نبايد از هيچ
قدرتىبترسند.
5- مؤنين بايد به خداى تعالى توكّل نمايند و بدانند اگر اميدشان را از همه جا
و همه كس قطع كردند و فقط به خداى تعالى توكّل نمودند خداى تعالى هم امورات
آنها را در دست خواهد گرفت و نمىگذارد بىچاره بمانند.
6- خداى تعالى هرگز كسانى را كه به يادش هستند، از ياد نخواهد برد و اجر كسى
را ضايع نمىكند.
7- كسانى كه در صراط مستقيم بمانند خداى تعالى از آنها دستگيرى خواهد
نمود و غم و اندوهشان را از بين خواهد برد.
8- خداى تعالى كسانى را كه به او توكّل مىكنند محتاج ديگران نمىكند.
9- تأويل و تعبير خوابها فقط در دست پيامبران و ائمهاطهار علیهم السلام است و
ديگران از اين كار عاجز هستند.
10- بايد بدانيم خداى تعالى خفىالالطاف و صبور است لذا هيچ گاه از الطاف
خفيّهاش نبايد نااميد گشت.
خداى تعالى قدرت هر كارى را دارد، غذاى عُزير نبى را بعد از گذشت صد
سال، به همان تازگى روز اول نگه داشته بود كه علاوه بر زنده شدن وى و الاغش، تازه
ماندن غذا و فاسد نشدن آن بعد از صد سال خود معجزهاى بزرگ است.
مؤنين بايد اهل سير و سفر باشند و قدر آثار باستانى را بدانند و وقتى وارد
چنين امكنه اى مىشوند با ديده عبرت به آثار به جاى مانده نگاه و تفكّر كنند، نه
فقط براىتفريح و خوشگذرانى.
سؤل پرسيدن مخصوصاً براى اطمينان قلب كار بسيار مفيدى است، پرسيدن
عيب نيست ندانستن عيب است.
خداى تعالى براى عالم شدن ما بسيار ارزش قائل است تا آن جا كه عُزير را از
دنيا برد و بعد از صد سال برگرداند تا اندكى به علمش زياد شود.
گذشت زمان هيچ تأثيرى بر قدرت خداى تعالى ندارد بلكه زمان و مكان
مخلوقات خداى تعالى هستند.[2]
رجعت در دين مقدّس اسلام حق است و در تاريخ نمونههاى زيادى گواه بر اين
مطلب بوده است.
مؤنين بايد به نعمتهاى خداى تعالى دائماً نگاه كرده و در آنها تفكّر نمايند
و قدرت خداى تعالى را در مخلوقات اطراف خويش ببينند.
معاد جسمانى مى باشد و خداى تعالى در قرآن با مثال هائى به مسلمانان اين
مطلب را گوشزد نموده است.
جالب است بدانيد پسر عزير پنجاه سال از خود عزير بزرگتر بود،
أميرالمؤمنين علیه السلام در اين باره مىفرمايد: «زمانى كه عزير پنجاه سال داشت و هنگام
وضع حمل همسرش فرا رسيده بود، آن زمان از نزد اهل و عيال خود خارج شد. در
اين هنگام خداى تعالى او را به وسيله سؤلى كه كرد آزمايش نمود و مدت صد سال
از دنيا رفت و مجدداً خداى تعالى او را زنده نمود و به سوى اهل و عيال خويش
بازگشت، در آن هنگام عزير در سن پنجاه سالگى و پسرش در سن صد سالگى بود
كه به استقبال وىآمد. زيرا خداى توانا عزير را در همان سن پنجاه سالگى كه صد
سال پيش از دنيا رفته بود مجدداً برانگيخت».[3]
[1] ـ عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ لَمَّا عَمِلَتْ بَنُو إِسْرَائِيلَ بِالْمَعَاصِى وَ عَتَوْا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ أَرَادَ اللَّهُ أَنْ يُسَلِّطَ عَلَيْهِمْ مَنْ
يُذِلُّهُمْ وَ يَقْتُلُهُمْ فَأَوْحَى اللَّهُ إِلَى أَرْمِيَا يَا أَرْمِيَا مَا بَلَدٌ انْتَخَبْتُهُ مِنْ بَيْنِ الْبُلْدَانِ وَ غَرَسْتُ فِيهِ مِنْ كَرَائِمِ الشَّجَرِ فَأَخْلَفَ فَأَنْبَتَ خُرْنُوباً فَأَخْبَرَ أَرْمِيَا أَحْبَارَ بَنِى إِسْرَائِيلَ فَقَالُوا لَهُ رَاجِعْ رَبَّكَ لِيُخْبِرَنَا مَا مَعْنَى هَذَا الْمَثَلِ فَصَامَ أَرْمِيَا سَبْعاً فَأَوْحَى اللَّهُ إِلَيْهِ يَا أَرْمِيَا أَمَّا الْبَلَدُ فَبَيْتُ الْمَقْدِسِ وَ أَمَّا مَا أَنْبَتَ فِيهِ فَبَنُو إِسْرَائِيلَ الَّذِينَ أَسْكَنْتُهُمْ فِيهَا فَعَمِلُوا بِالْمَعَاصِى وَ غَيَّرُوا دِينِى وَ بَدَّلُوا نِعْمَتِى كُفْراً فَبِى حَلَفْتُ لَأَمْتَحِنَنَّهُمْ بِفِتْنَةٍ يَظَلُّ الْحَكِيمُ فِيهَا حَيْرَانَ وَ لَأُسَلِّطَنَّ عَلَيْهِمْ شَرَّ عِبَادِى وِلَادَةً وَ شَرَّهُمْ طَعَاماً فَلْيَتَسَلَّطَنَّ عَلَيْهِمْ بِالْجَبْرِيَّةِ فَيَقْتُلُ مُقَاتِلِيهِمْ وَ يَسْبِى حَرِيمَهُمْ وَ يُخْرِبُ بَيْتَهُمُ الَّذِى يَعْتَزُّونَ بِهِ وَ يُلْقِى حَجَرَهُمُ الَّذِى يَفْتَخِرُونَ بِهِ عَلَى النَّاسِ فِى الْمَزَابِلِ مِائَةَ سَنَةٍ فَأَخْبَرَ أَرْمِيَا أَحْبَارَ بَنِى إِسْرَائِيلَ فَقَالُوا لَهُ رَاجِعْ رَبَّكَ فَقُلْ لَهُ مَا ذَنْبُ الْفُقَرَاءِ وَ الْمَسَاكِينِ وَ الضُّعَفَاءِ فَصَامَ أَرْمِيَا سَبْعاً ثُمَّ أَكَلَ أَكْلَةً فَلَمْ يُوحَ إِلَيْهِ شَيْءٌ ثُمَّ صَامَ سَبْعاً وَ أَكَلَ أَكْلَةً وَ لَمْ يُوحَ إِلَيْهِ شَيْءٌ ثُمَّ صَامَ سَبْعاً فَأَوْحَى اللَّهُ إِلَيْهِ يَا أَرْمِيَا لَتَكُفَّنَّ عَنْ هَذَا أَوْ لَأَرُدَّنَّ وَجْهَكَ إِلَى قَفَاكَ قَالَ ثُمَّ أَوْحَى اللَّهُ إِلَيْهِ قُلْ لَهُمْ لِأَنَّكُمْ رَأَيْتُمُ الْمُنْكَرَ فَلَمْ تُنْكِرُوهُ فَقَالَ أَرْمِيَا رَبِّ أَعْلِمْنِي مَنْ هُوَ حَتَّى آتِيَهُ وَ آخُذَ لِنَفْسِي وَ أَهْلِ بَيْتِي مِنْهُ أَمَاناً قَالَ ايتِ مَوْضِعَ كَذَا وَ كَذَا فَانْظُرْ إِلَى غُلَامٍ أَشَدُّهُمْ زَمَانَةً وَ أَخْبَثُهُمْ وِلَادَةً وَ أَضْعَفُهُمْ جِسْماً وَ أَشَرُّهُمْ غِذَاءً فَهُوَ ذَاكَ فَأَتَى أَرْمِيَا ذَلِكَ الْبَلَدَ فَإِذَا هُوَ بِغُلَامٍ فِي خَانٍ زَمِنٍ مُلْقًى عَلَى مَزْبَلَةٍ وَسْطَ الْخَانِ وَ إِذَا لَهُ أُمٌّ تُزَبِّي بِالْكِسَرِ وَ تَفُتُّ الْكِسَرَ فِي الْقَصْعَةِ وَ تَحْلُبُ عَلَيْهِ خِنْزِيرَةً لَهَا ثُمَّ تُدْنِيهِ مِنْ ذَلِكَ الْغُلَامِ فَيَأْكُلُهُ فَقَالَ أَرْمِيَا إِنْ كَانَ فِي الدُّنْيَا الَّذِى وَصَفَهُ اللَّهُ فَهُوَ هَذَا فَدَنَا مِنْهُ فَقَالَ لَهُ مَا اسْمُكَ فَقَالَ بُخْتَنَصَّرُ فَعَرَفَ أَنَّهُ هُوَ فَعَالَجَهُ حَتَّى بَرِئَ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَ تَعْرِفُنِى قَالَ لَا أَنْتَ رَجُلٌ صَالِحٌ قَالَ أَنَا أَرْمِيَا نَبِيُّ بَنِي إِسْرَائِيلَ أَخْبَرَنِيَ اللَّهُ أَنَّهُ سَيُسَلِّطُكَ عَلَى بَنِي إِسْرَائِيلَ فَتَقْتُلُ رِجَالَهُمْ وَ تَفْعَلُ بِهِمْ كَذَا وَ كَذَا قَالَ فَتَاهَ فِي نَفْسِي فِي ذَلِكَ الْوَقْتِ ثُمَّ قَالَ أَرْمِيَا اكْتُبْ لِي كِتَاباً بِأَمَانٍ مِنْكَ فَكَتَبَ لَهُ كِتَاباً وَ كَانَ يَخْرُجُ فِي الْجَبَلِ وَ يَحْتَطِبُ وَ يُدْخِلُهُ الْمَدِينَةَ وَ يَبِيعُهُ فَدَعَا إِلَى حَرْبِ بَنِي إِسْرَائِيلَ وَ كَانَ مَسْكَنُهُمْ فِي بَيْتِ الْمَقْدِسِ وَ بُخْتَنَصَّرُ فِيمَنْ أَجَابَهُ نَحْوَ بَيْتِ الْمَقْدِسِ وَ قَدِ اجْتَمَعَ إِلَيْهِ بَشَرٌ كَثِيرٌ فَلَمَّا بَلَغَ أَرْمِيَا إِقْبَالُهُ نَحْوَ بَيْتِ الْمَقْدِسِ اسْتَقْبَلَهُ عَلَى حِمَارٍ لَهُ وَ مَعَهُ الْأَمَانُ الَّذِي كَتَبَهُ لَهُ بُخْتَنَصَّرُ فَلَمْ يَصِلْ إِلَيْهِ أَرْمِيَا مِنْ كَثْرَةِ جُنُودِهِ وَ أَصْحَابِهِ فَصَيَّرَ الْأَمَانَ عَلَى قَصَبَةٍ أَوْ خَشَبَةٍ وَ رَفَعَهَا فَقَالَ مَنْ أَنْتَ فَقَالَ أَنَا أَرْمِيَا النَّبِيُّ الَّذِي بَشَّرْتُكَ بِأَنَّكَ سَيُسَلِّطُكَ اللَّهُ عَلَى بَنِي إِسْرَائِيلَ وَ هَذَا أَمَانُكَ لِي قَالَ أَمَّا أَنْتَ فَقَدْ آمَنْتُكَ وَ أَمَّا أَهْلُ بَيْتِكَ فَإِنِّي أَرْمِي مِنْ هَاهُنَا إِلَى بَيْتِ الْمَقْدِسِ فَإِنْ وَصَلَتْ رَمْيَتِى إِلَى بَيْتِ الْمَقْدِسِ فَلَا أَمَانَ لَهُمْ عِنْدِى وَ إِنْ لَمْ تَصِلْ فَهُمْ آمِنُونَ وَ انْتَزَعَ قَوْسَهُ وَ رَمَى نَحْوَ بَيْتِ الْمَقْدِسِ فَحَمَلَتِ الرِّيحُ النُّشَّابَةَ حَتَّى عَلَّقَتْهَا فِى بَيْتِ الْمَقْدِسِ فَقَالَ لَا أَمَانَ لَهُمْ عِنْدِى فَلَمَّا وَافَى نَظَرَ إِلَى جَبَلٍ مِنْ تُرَابٍ وَسْطَ الْمَدِينَةِ وَ إِذَا دَمٌ يَغْلِى وَسْطَهُ كُلَّمَا أُلْقِيَ عَلَيْهِ التُّرَابُ خَرَجَ وَ هُوَ يَغْلِي فَقَالَ مَا هَذَا فَقَالُوا هَذَا نَبِيٌّ كَانَ لِلَّهِ فَقَتَلَهُ مُلُوكُ بَنِي إِسْرَائِيلَ وَ دَمُهُ يَغْلِي وَ كُلَّمَا أَلْقَيْنَا عَلَيْهِ التُّرَابَ خَرَجَ يَغْلِي فَقَالَ بُخْتَنَصَّرُ لَأَقْتُلَنَّ بَنِي إِسْرَائِيلَ أَبَداً حَتَّى يَسْكُنَ هَذَا الدَّمُ وَ كَانَ ذَلِكَ الدَّمُ دَمَ يَحْيَى بْنِ زَكَرِيَّا علیه السلاموَ كَانَ فِي زَمَانِهِ مَلِكٌ جَبَّارٌ يَزْنِي بِنَسَاءِ بَنِي إِسْرَائِيلَ وَ كَانَ يَمُرُّ بِيَحْيَى بْنِ زَكَرِيَّا علیه السلام فَقَالَ لَهُ يَحْيَى اتَّقِ اللَّهَ أَيُّهَا الْمَلِكُ لَا يَحِلُّ لَكَ هَذَا فَقَالَتْ لَهُ مَرْأَةٌ مِنَ اللَّوَاتِي كَانَ يَزْنِي بِهِنَّ حِينَ سَكِرَ أَيُّهَا الْمَلِكُ اقْتُلْ يَحْيَى فَأَمَرَ أَنْ يُؤَى بِرَأْسِهِ فَأَتَوْا بِرَأْسِ يَحْيَى علیه السلام فِى الطَّسْتِ وَ كَانَ الرَّأْسُ يُكَلِّمُهُ وَ يَقُولُ لَهُ يَا هَذَا اتَّقِ اللَّهَ لَا يَحِلُّ لَكَ هَذَا ثُمَّ غَلَى الدَّمُ فِى الطَّسْتِ حَتَّى فَاضَ إِلَى الْأَرْضِ فَخَرَجَ يَغْلِى وَ لَا يَسْكُنُ وَ كَانَ بَيْنَ قَتْلِ يَحْيَى وَ خُرُوجِ بُخْتَنَصَّرَ مِائَةُ سَنَةٍ وَ لَمْ يَزَلْ بُخْتَنَصَّرُ يَقْتُلُهُمْ وَ كَانَ يَدْخُلُ قَرْيَةً قَرْيَةً فَيَقْتُلُ الرِّجَالَ وَ النِّسَاءَ وَ الصِّبْيَانَ وَ كُلَّ حَيَوَانٍ وَ الدَّمُ يَغْلِى حَتَّى أَفْنَى مَنْ ثَمَّ فَقَالَ بَقِيَ أَحَدٌ فِي هَذِهِ الْبِلَادِ قَالُوا عَجُوزٌ فِي مَوْضِعِ كَذَا وَ كَذَا فَبَعَثَ إِلَيْهَا فَضَرَبَ عُنُقَهَا عَلَى الدَّمِ فَسَكَنَ وَ كَانَتْ آخِرَ مَنْ بَقِيَ ثُمَّ أَتَى بَابِلَ فَبَنَى بِهَا مَدِينَةً وَ أَقَامَ وَ حَفَرَ بِئْراً فَأَلْقَى فِيهَا دَانِيَالَ وَ أَلْقَى مَعَهُ اللَّبْوَةَ فَجَعَلَتِ اللَّبْوَةُ تَأْكُلُ طِينَ الْبِئْرِ وَ يَشْرَبُ دَانِيَالُ لَبَنَهَا فَلَبِثَ بِذَلِكَ زَمَاناً فَأَوْحَى اللَّهُ إِلَى النَّبِيِّ الَّذِي كَانَ بِبَيْتِ الْمَقْدِسِ أَنِ اذْهَبْ بِهَذَا الطَّعَامِ وَ الشَّرَابِ إِلَى دَانِيَالَ وَ أَقْرِئْهُ مِنِّي السَّلَامَ قَالَ وَ أَيْنَ دَانِيَالُ يَا رَبِّ فَقَالَ فِى بِئْرِ بَابِلَ فِى مَوْضِعِ كَذَا وَ كَذَا قَالَ فَأَتَاهُ فَأَطْلَعَ فِى الْبِئْرِ فَقَالَ يَا دَانِيَالُ قَالَ لَبَّيْكَ صَوْتٌ غَرِيبٌ قَالَ إِنَّ رَبَّكَ يُقْرِؤَ السَّلَامَ وَ قَدْ بَعَثَ إِلَيْكَ بِالطَّعَامِ وَ الشَّرَابِ فَدَلَّاهُ إِلَيْهِ قَالَ فَقَالَ دَانِيَالُ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِى لَا يَنْسَى مَنْ ذَكَرَهُ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِى لَا يُخَيِّبُ مَنْ دَعَاهُ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِى مَنْ تَوَكَّلَ عَلَيْهِ كَفَاهُ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِى مَنْ وَثِقَ بِهِ لَمْ يَكِلْهُ إِلَى غَيْرِهِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِى يَجْزِى بِالْإِحْسَانِ إِحْسَاناً الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِى يَجْزِى بِالصَّبْرِ نَجَاةً الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِى يَكْشِفُ ضُرَّنَا عِنْدَ كُرْبَتِنَا وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِى هُوَ ثِقَتُنَا حِينَ يَنْقَطِعُ ]تَنْقَطِعُ [ الْحِيَلُ مِنَّا وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِى هُوَ رَجَاؤَا حِينَ سَاءَ ظَنُّنَا بِأَعْمَالِنَا قَالَ فَأُرِيَ بُخْتَنَصَّرُ فِي نَوْمِهِ كَأَنَّ رَأْسَهُ مِنْ حَدِيدٍ وَ رِجْلَيْهِ مِنْ نُحَاسٍ وَ صَدْرَهُ مِنْ ذَهَبٍ قَالَ فَدَعَا الْمُنَجِّمِينَ فَقَالَ لَهُمْ مَا رَأَيْتُ فَقَالُوا مَا نَدْرِي وَ لَكِنْ قُصَّ عَلَيْنَا مَا فِي الْمَنَامِ فَقَالَ وَ أَنَا أُجْرِي عَلَيْكُمُ الْأَرْزَاقَ مُنْذُ كَذَا وَ كَذَا وَ لَا تَدْرُونَ مَا رَأَيْتُ فِي الْمَنَامِ فَأَمَرَ بِهِمْ فَقُتِلُوا قَالَ فَقَالَ لَهُ بَعْضُ مَنْ كَانَ عِنْدَهُ إِنْ كَانَ عِنْدَ أَحَدٍ شَيْءٌ فَعِنْدَ صَاحِبِ الْجُبِّ فَإِنَّ اللَّبْوَةَ لَمْ تَتَعَرَّضْ لَهُ وَ هِيَ تَأْكُلُ الطِّينَ وَ تُرْضِعُهُ فَبَعَثَ إِلَى دَانِيَالَ فَقَالَ مَا رَأَيْتُ فِى الْمَنَامِ فَقَالَ رَأَيْتَ كَأَنَّ رَأْسَكَ مِنْ حَدِيدٍ وَ رِجْلَيْكَ مِنْ نُحَاسٍ وَ صَدْرَكَ مِنْ ذَهَبٍ قَالَ هَكَذَا رَأَيْتُ فَمَا ذَاكَ قَالَ قَدْ ذَهَبَ مُلْكُكَ وَ أَنْتَ مَقْتُولٌ إِلَى ثَلَاثَةِ أَيَّامٍ يَقْتُلُكَ رَجُلٌ مِنْ وُلْدِ فَارِسَ قَالَ فَقَالَ لَهُ إِنَّ عَلَيَّ لَسَبْعَ مَدَائِنَ عَلَى بَابِ كُلِّ مَدِينَةٍ حَرَسٌ وَ مَا رَضِيتُ بِذَلِكَ حَتَّى وَضَعْتُ بَطَّةً مِنْ نُحَاسٍ عَلَى بَابِ كُلِّ مَدِينَةٍ لَا يَدْخُلُ غَرِيبٌ إِلَّا صَاحَتْ عَلَيْهِ حَتَّى يُؤَذَ قَالَ فَقَالَ لَهُ إِنَّ الْأَمْرَ كَمَا قُلْتُ لَكَ قَالَ فَبَثَّ الْخَيْلَ وَ قَالَ لَا تَلْقَوْنَ أَحَداً مِنَ الْخَلْقِ إِلَّا قَتَلْتُمُوهُ كَائِناً مَنْ كَانَ وَ كَانَ دَانِيَالُ جَالِساً عِنْدَهُ وَ قَالَ لَا تُفَارِقُنِي هَذِهِ الثَّلَاثَةَ الْأَيَّامَ فَإِنْ مَضَتْ قَتَلْتُكَ فَلَمَّا كَانَ فِي الْيَوْمِ الثَّالِثِ مُمْسِياً أَخَذَهُ الْغَمُّ فَخَرَجَ فَتَلَقَّاهُ غُلَامٌ كَانَ اتَّخَذَهُ ابْناً لَهُ مِنْ أَهْلِ فَارِسَ وَ هُوَ لَا يَعْلَمُ أَنَّهُ مِنْ أَهْلِ فَارِسَ فَدَفَعَ إِلَيْهِ سَيْفَهُ وَ قَالَ لَهُ يَا غُلَامُ لَا تَلْقَى أَحَداً مِنَ الْخَلْقِ إِلَّا وَ قَتَلْتَهُ وَ إِنْ لَقِيتَنِى أَنَا فَاقْتُلْنِى فَأَخَذَ الْغُلَامُ سَيْفَهُ فَضَرَبَ بِهِ بُخْتَنَصَّرَ ضَرْبَةً فَقَتَلَهُ فَخَرَجَ أَرْمِيَا عَلَى حِمَارِهِ وَ مَعَهُ تِينٌ قَدْ تَزَوَّدَهُ وَ شَيْءٌ مِنْ عَصِيرٍ فَنَظَرَ إِلَى سِبَاعِ الْبَرِّ وَ سِبَاعِ الْبَحْرِ وَ سِبَاعِ الْجَوِّ تَأْكُلُ تِلْكَ الْجِيَفَ فَفَكَّرَ فِي نَفْسِهِ سَاعَةً ثُمَّ قَالَ أَنَّى يُحْيِي هَذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِهَا وَ قَدْ أَكَلَتْهُمُ السِّبَاعُ فَأَمَاتَهُ اللَّهُ مَكَانَه بحارالأنوار جلد: 14 صفحات: 357 الى 360.
[2] ـ عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ الصَّادِقِ علیه السلام قَالَ: إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَا يُوصَفُ بِزَمَانٍ وَ لَا مَكَانٍ وَ لَا حَرَكَةٍ وَ لَا انْتِقَالٍ وَ
لَا سُكُونٍ بَلْ هُوَ خَالِقُ الزَّمَانِ وَ الْمَكَانِ وَ الْحَرَكَةِ وَ السُّكُونِ وَ الِانْتِقَالِ تَعَالَى عَمَّا يَقُولُ الظَّالِمُونَ عُلُوّاً كَبِيرا الأمالى للصدوق المجلس السابع و الأربعون صفحه: 279.
[3] ـ ذَكَرَ جَمَاعَةٌ مِنْ أَهْلِ الْعِلْمِ أَنَّ ابْنَ الْكَوَّاءِ قَالَ لِعَلِيٍّ علیه السلام يَا أَمِيرَ الْمُؤِنِينَ مَا وَلَدٌ أَكْبَرُ مِنْ أَبِيهِ مِنْ أَهْلِ الدُّنْيَا قَالَ
نَعَمْ أُولَئِكَ وُلْدُ عُزَيْرٍ حَيْثُ مَرَّ عَلَى قَرْيَةٍ خَرِبَةٍ وَ قَدْ جَاءَ مِنْ ضَيْعَةٍ لَهُ تَحْتَهُ حِمَارٌ وَ مَعَهُ شَنَّةٌ فِيهَا قَتَرٌ وَ كُوزٌ فِيهِ عَصِيرٌ فَمَرَّ عَلَى قَرْيَةٍ خَرِبَةٍ فَقَالَ أَنَّى يُحْيِى هذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِها فَأَماتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عامٍ فَتَوَالَدَ وُلْدُهُ وَ تَنَاسَلُوا ثُمَّ بَعَثَ اللَّهُ إِلَيْهِ فَأَحْيَاهُ فِى الْمَوْلِدِ الَّذِى أَمَاتَهُ فِيهِ فَأُولَئِكَ وُلْدُهُ أَكْبَرُ مِنْ أَبِيهِمْ بحارالأنوار جلد: 14 صفحه: 374.