عقيل در شناخت نسبها و قبيله ها، اطلاعات بسيارى داشت و عالِم به اين علم
بود، او در مدينه قبل از نماز در مسجد پيامبر صلی الله علیه و آله حاضر مىشد و روى سجاده خود به
انتظار نماز مىنشست، مردم به او رجوع كرده و از ريشههاى خاندانها، و اصالت و
عدم اصالت خانوادهها، از او سؤل مىكردند، وى به ابهامات و سؤلات آنها پاسخ
مىداد و در رفع مشكلات شان در مورد ازدواج و اختلاف در الحاق فرزندان در موارد
مشكوك و امثالهم مىكوشيد،[1] در اين ميان از گذشته قريش سخن به ميان مىآورد و
بدىهاى آنها را براى مردم بازگو مىكرد، لذا قريش او را دشمن خود مىدانستند و
نسبتهاى ناروا به وى داده و او را احمق و نادان مىخواندند.[2]
مورخان در اين باره نوشتهاند: عقيل يكى از چهار نفرى بود كه عرب نزد او
مىرفت و سخنانش مورد قبول همگان واقع مىشد، مخرمة بن نوفل زهرى، ابوجهم
بن حذيفه عدوى و حويطب بن عبدالعزيز عامرى، مانند عقيل انساب شناس بودند اما
آنها بيشتر، افتخارات و گذشته نيك مراجعه كنندگان را مىگفتند ولى عقيل علاوه بر
خوبىها و افتخارات، بدىهاى آنها را نيز مىگفت به همين جهت قريش به او
نسبتهاى ناروا مىدادند و ديدار با وى را دوست نداشتند.[3]
عقيل همواره با روشنگرى در جامعه، همچنين در دربار معاويه و در جلسات
اشراف، مانع تك تازى عدهاى مىشد كه خود را شايسته خلافت و رهبرى جامعه
مىدانستند و با حق خليفه راستين رسول خدا صلی الله علیه و آله به مبارزه برخاسته و مانع تحقق
اهداف و برنامههاى آن حضرت مىشدند، او با ياد آورى فضايل و جايگاه ويژه
أميرالمؤمنين على بن ابى طالب علیهم السلام به نحوى به مبارزه خاموش مىپرداخت و با اين
كه در آخر عمر نابينا شده بود ولى با اين حال با زبان خود به ترويج ويژگىهاى على بن
ابى طالب علیهم السلام و پيروان ايشان مىپرداخت.[4]
حضرت ابوطالب علیه السلام عقيل را بسيار دوست داشت، به همين خاطر به هيچ وجه
دورىاش را نمىپسنديد و به آن راضى نمىشد، در سالى كه خشكسالى و قحطى،
عربستان و حجاز را فرا گرفت، چون ابوطالب علیه السلام فرزندان بسيارى داشت و وضع
زندگىاش از جهت مالى مناسب نبود پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله به عموى خود عبّاس كه فرد
ثروتمندى بود پيشنهاد داد تا نزد ابوطالب علیه السلام بروند و سرپرستى بعضى از فرزندان او
را متقبل شوند تا به اين وسيله كمكى به ابوطالب علیه السلام كرده تا فشار و سختى مالى بر او
كمتر شود، عبّاس اين پيشنهاد را پذيرفت و هر دو نزد ابوطالب علیه السلام رفتند.
پس از آن كه آنها مقصود خود را بيان كردند ابوطالب علیه السلام پذيرفت و عرض كرد:
عقيل را براى خودم بگذاريد درباره فرزندان ديگرم حرفى ندارم هر كدام را خواستيد
ببريد، سپس پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله على علیه السلام و عبّاس، جعفر علیه السلام را انتخاب كرده و با خود
بردند.[5]
پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله نيز به وى علاقه داشت و به او مىفرمودند: انى احبك حبين حبا
لك و حبا لحب ابى طالب اياك. يعنى: من تو را به دو جهت دوست دارم يكى به خاطر
خودت و يكى به خاطر محبت ابى طالب به تو.[6]
بزرگترين فرزند عقيل، يزيد نام داشت كه كنيه عقيل نيز به همين سبب ابا يزيد
قرار گرفت.
فرزند ديگرش سعيد نام داشت كه اين دو، مادرشان امسعيد بنت عمرو بن يزيد
زنى بود از بنى عامر.
جعفر اكبر و ابو سعيد احول، فرزندان ديگر او بودند كه مادرشان امالبنين دختر ثغر
(اسماء بنت سفيان) بودهاند.
فرزند ديگرش حضرت مسلم علیه السلام است كه رشادتهاى او در كوفه در راه
خدمت گزارى به امام حسين علیه السلام بر عام و خاص پوشيده نيست.
فرزند ديگرش عبداللّه نام دارد و ديگرى عبدالرحمن و همچنين عبداللّه اصغر كه
مادر اين سه پسر كنيزى به نام خليله بود.
پسر ديگرى داشته است به نام على بن عقيل كه اين فرزند از كنيز ديگرى بوده
است.
همچنين جعفر اصغر و حمزه و عثمان نيز پسران ديگر وى هستند كه مادرشان نيز
كنيز بوده است.
محمد و رمله فرزندان ديگر وى هستند از كنيزى ديگر.
ام هانى، اسماء، فاطمه، ابوالقاسم و زينب وام نعمان نيز هر يك از مادران ديگر
بودهاند.[7]
روزى على بن ابى طالب علیهم السلام به پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله عرض كرد: اى پيامبر خدا! آيا
عقيل را دوست مىداريد؟
پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله فرمودند: آرى به خدا قسم؛ او را به دو دليل دوست دارم يكى به
خاطر خودش و ديگرى به خاطر پدرش ابوطالب علیه السلام كه او را نيز بسيار دوست
مىدارم، بدرستى كه فرزندش در دوستى فرزند تو كشته مىشود، پس در غم و اندوه او
(مسلم بن عقيل) اشكها بر ديدگان مؤنين جارى خواهد شد و فرشتگان مقرب بر او
درود خواهند فرستاد، سپس پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله آن قدر گريستند تا آن كه اشكهايشان بر
روى سينه مبارك شان روان گرديد، آنگاه فرمودند: به سوى خداى تعالى شكوه و
شكايت خواهم كرد از آن وقايعى كه پس از من به سر خاندان و اهل بيتم مىآورند.[8]
دشمنان خدا و رسول خدا صلی الله علیه و آله و جانشين بر حقش على بن ابى طالب علیهم السلام وقتى
ديدند با پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله نمىتوانند دربيافتند، چون در آن صورت مردم مسلمان آنها را
از دائره اسلام خارج مىدانند، على بن ابى طالب علیهم السلام نيز معصوم بود و هيچ نقطه
ضعفى نداشت كه بخواهند از همان راه وارد شوند؛ لذا خيلى فكر كرده و با هم متّحد
شدند تا بتوانند چهره مظلوم على بن ابى طالب علیهم السلام را در جامعه تخريب كنند، اما هر
كارى كردند موفق نشدند، لذا ترفندشان اين بود و تصميم گرفتند تا اطرافيان و اصحاب
باوفا و همچنين منسوبين به آن امام مظلوم را مورد حملات خويش قرار داده و تا
توانستند به آنها حمله بردند.
مثلاً حضرت ابوطالب علیه السلام را با اين كه هميشه يكتا پرست، و به اعتقاد بعضى
ايشان نبىاى از انبياء الهى بوده،[9] نستجير باللّه مشرك خواندند و يا به عقيل برادر على
بن ابى طالب علیهم السلام حمله برده و او را شخصى مخالف با على بن ابى طالب علیهم السلام معرفى
كردهاند.
چند نفر از بنى هاشم قبل از جنگ بدر در مكه اسلام آورده بودند ولى به خاطر
تقيه در آن جوّ سخت و خفقان از اظهار آن امتناع مىورزيدند، آنها همراه با مشركين در
جنگ بدر از روى اجبار و اكراه شركت كرده بودند ولى اقدام خاصى بر عليه مسلمانان
نكردند، پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله به اصحاب خود دستور داد: تعدادى از بنى هاشم در لشكر
مقابل مىباشند كه بر عليه ما نيستند، لذا اگر به آنان دست يافتيد از ريختن خونشان
خوددارى كنيد از جمله آنان عبّاس و عقيل بودند.[10]
عقيل و عبّاس پس از آن كه در جنگ بدر به حسب ظاهر به اسارت مسلمانان در
آمدند، اسلام خود را علنى نمودند، ابن قتيبه دينورى در اين مورد مىگويد: فاسلم
العبّاس و أمر عقيلاً فأسلم، و لم يسلم من الأسارى غيرهما.[11]
يعنى: پس عبّاس اسلام آورد و به عقيل هم امر كرد كه اسلام بياورد و او نيز اسلام
آورد، و غير از آن دو نفر هيچ كس ديگر از اسراء اسلام نياورد.
عقيل پس از آن كه در جنگ بدر اسلام خود را علنى ساخت به مكه مراجعت
نمود، فشار مشركين بر وى به عنوان يك مسلمان و يكى از نزديكترين اقوام پيامبر
اكرم صلی الله علیه و آله شديدتر شد، به گونهاى كه سكونت در شهر مكه برايش غير قابل تحمل
گرديد، لذا بعد از مدت كوتاهى از گذشت جنگ بدر و در ماههاى آخر سال دوم، به
سوى مدينه هجرت نمود و به ساير مهاجران و خاندان بنى هاشم در اين شهر پيوست.
آن چه از تتبع در تاريخ به دست مىآيد عقيل بن ابى طالب در عين خلوص و
پاكىاى كه داشت اما به چند جهت مورد حمله افراد پست و رذل قرار گرفت؛ يكى به
جهت برادرىاش با مظلوم تاريخ حضرت على بن ابى طالب علیهم السلام چون منافقان و
معاندان و حسودان همان گونه كه عرض كردم نمىتوانستند آن همه عظمت و بزرگى و
پاكى على بن ابى طالب علیهم السلام را تحمل كنند و خود آن حضرت نيز معصوم بود و
نستجير باللّه كوچكترين نقطه ضعفى نداشت لذا به نزديكان ايشان حمله بردند، علت
ديگر تخصص عقيل در علم نسب شناسى بود، كه نسبهاى دشمنان راه خدا كه اكثراً
زنا زاده بودند را معرفى و بازگو نموده و آنها را در جامعه مفتضح مىكرد لذا طبيعى
است كه مورد حمله چنين افرادى قرار بگيرد.[12]
ما شيعيان بايد خيلى مواظب اعتقادات و سخنان خويش باشيم، مثلاً دشمنان آگاه
به شخصيت بزرگوار و جليل القدرى همانند عقيل حمله برده و متأسفانه دوستان نادان
باور كردهاند، در حالى كه ايشان شخصيتى با كمال و همواره مورد مهر و محبت پيامبر
اكرم صلی الله علیه و آله و على بن ابى طالب علیهم السلام بوده است و خودش نيز ارادت شديدى به اهل بيت
عصمت و طهارت علیهم السلام داشته و فرزندان خويش را محب به ايشان تربيت نموده است،
نمونه بارز آن مسلم بن عقيل مىباشد كه عظمت و بزرگوارىاش بر كسى پوشيده
نيست.
جعفر بن عقيل، عبدالرحمن بن عقيل، عبداللّه الأكبر بن عقيل، مسلم بن عقيل،
عبداللّه بن مسلم بن عقيل، عون بن مسلم بن عقيل، محمد بن مسلم بن عقيل، جعفر بن
محمد بن عقيل، احمد بن محمد الهاشمى فرزندان و نوههاى جناب عقيل بن ابى
طالب علیهم السلام هستند كه همگى آنها در اثر حلال زادگى و تربيت صحيح، محبّ اهل بيت
پيامبر صلی الله علیه و آله بودند و در راه خدمت گزارى و يارى رساندن به حضرت سيدالشهداء علیه السلام
در واقعه جانسوز كربلاء، به درجه رفيع شهادت نائل گرديدهاند.[13]
[1] – الاستيعاب جلد: 3 صفحه: 1078.
[2] – اسدالغابه جلد: 3 صفحه: 561.
[3] – (الاستيعاب جلد: 3 صفحه: 1079) و (اسدالغابه جلد: 3 صفحه: 561 الى 562).
[4] – دائرة المعارف صحابه پيامبر اعظم صلی الله علیه و آله جلد: 6 صفحه: 286.
[5] – سيره النبويه جلد: 1 صفحه: 263.
[6] – الخصال جلد: 1 صفحه: 76.
[7] – انساب الاشرف جلد: 2 صفحه: 68.
[8] – معجم الرجال الحديث خوئى جلد: 12 صفحه: 175.
[9] – نبوة ابى طالب عبد مناف علیه السلام صفحه: 27.
[10] – سيره ابن هشام جلد: 2 صفحه: 197.
[11] – اقضيه رسول الله جلد: 57.
[12] – اسدالغابه جلد: 3 صفحه: 561.
[13] – نفس المهموم صفحه: 269 الى 274.