فضيلتى كه فقط از زبان عقيل نقل شده است

على بن ابى طالب   علیهم السلام به بيت المال مسلمين توجه خاص و وافرى داشت و همه
افراد را در بهره‏بردارى از آن، حتى از نظر زمان نيز مساوى و برابر مى‏دانست و براى
كسى حق تقدم قائل نبود عقيل در مجلس معاويه در اين باره مطلبى مطرح نموده
است، كه اگر اين فضيلت از زبان عقيل، مخصوصا در چنين مكانى نقل نشده بود
يحتمل مانند هزاران هزار فضائلى كه از أميرالمؤمنين على بن ابى طالب   علیهم السلام به دست
فراموشى سپرده شده، از تاريخ محو مى‏شد و به ما نمى‏رسيد.

عقيل هيچ گاه به پيشوايى معاويه اقرار نكرد، بلكه آن چه نقل شده اين است كه
عقيل معاويه را رسوا كرد و به سوابق هند جگر خوار و مادر بزرگ معاويه پرداخت.

معاويه براى اين كه خاطره بيت‏المال و آهن داغ حضرت على بن ابى طالب   علیهم السلام
را به ياد عقيل بيندازد تا شايد او سخنى عليه على بن ابى طالب   علیهم السلام بگويد، گفت: اى
عقيل؛ على در پرداخت بيت المال حق خويشاوندى را رعايت نكرد و به بچه‏هاى تو
رحم ننمود.

عقيل در جوابش گفت: به خدا سوگند! برادرم عطاى بزرگ و وافر بر من نمود و
حق خويشاوندى را رعايت كرد و نسبت به خدا گمان نيكو ورزيد و امانتى كه در
اختيار داشت نگهدارى كرد، پس زبانت را كوتاه كن اى بى‏پدر، سپس رو به معاويه كرد
و گفت: آگاه باش اى زاده هند! به خدا سوگند تو هيچ گاه كار خيرى را انجام
نمى‏دهى.[1]

ابن ابى الحديد اين جريان را چنين نقل كرده:

معاويه روزى از قضيه آهن گداخته‏اى كه در ميان او و أميرالمؤمنين على بن ابى
طالب   علیهم السلام واقع شده بود پرسيد، عقيل گريه كرد و گفت:

ماجرا از اين قرار بود كه قحطى و تنگ دستى و سختى بر من روى آورد، از
على   علیه السلام استمداد نموده و خواستم كه از بيت المال سهمى بيشتر از حقم به من بدهد،
اما او اعتنايى نكرد.

من دست اطفالم را گرفته در حالى كه فقر و ندارى از سر و صورت آنان ظاهر بود
نزد او رفته و براى رفع فقر و گرسنگى يارى جستم.

على   علیه السلام فرمود: اول مغرب نزد من بيا.

در وقت موعود، در حالى كه يكى از فرزندانم دست مرا گرفته بود، نزد وى حاضر
شدم، به فرزندم فرمود: بيرون برود و از ما دور شود، آن گاه به من فرمود: عقيل! بگير،
من هم از آنجا كه فقر و تنگ دستى عذابم مى‏داد، به خيال اين كه كيسه درهم و دينارى
تحويلم مى‏دهد با حرص و اشتياق گرفتم، ناگاه دستم به قطعه آهنى داغ و گداخته
اصابت كرد، آن چنان داغ بود كه گويى آتش از آن متصاعد است! آن را دور انداخته و
مانند گاوى كه در زير كارد سلاّخ قرار گيرد، نعره كشيدم.

على   علیه السلام فرمود: اين نعره تو از آهنى است كه با آتش دنيا داغ شده است، فردا من
و تو چگونه خواهيم بود اگر با زنجيرهاى جهنّم ما را ببندند! و اين آيه را تلاوت فرمود:
اذا الأغلال فى أعناقهم والسلاسل يسحبون.[2]

يعنى: آن وقتى كه غلها در گردن‏هاى آنها باشد و زنجيرها كشيده مى‏شوند.

سپس فرمود: عقيل! تو در نزد من بيش از سهمى كه خدا قرار داده، حقى ندارى،
مگر آن چه را كه مى‏بينى، اينك به خانه ات برگرد.

معاويه با شنيدن اين حادثه بسيار تعجب كرده، و اين جمله را دائماً بر زبان
مى‏آورد: هيهات! هيهات! كه مادرها از آوردن فرزندى مانند على بن ابى طالب   علیهم السلام
عقيمند.[3]


[1] – العقد الفريد جلد: 2 صفحه 134 باب: جواب‏هاى ساكت كننده.

[2] – سوره: غافر آيه: 71.

[3] – شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد جلد: 11 صفحه: 253.

سوال خود را ارسال نمایید

موضوعات خود را در این قالب ها ارسال نمایید: