يكى از روزها در جنگ صفين حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام از طرف سپاه على
بن ابى طالب علیهم السلام در حالى كه نقاب بر چهره داشت و كسى او را نمىديد و
نمىشناخت به ميدان رفت، از حركات او نشانههاى شجاعت و هيبت و قدرت هويدا
بود، او به جاى بلندى رفت و با صداى بلند فرياد زد: شجاعترين شما كيست؟ آيا از
شما كسى جرأت دارد جلو بيايد، تا تكليف كارش را يكسره كنم؟
لشكريان معاويه وقتى اين صحنه را مشاهده كردند، بسيار وحشت زده شدند به
طورى كه هيچ كس جرأت ميدان رفتن نداشت و كسى به ميدان نيامد، همه آنها با ترس
و لرز عجيبى كه از ديدن اين شخص نقاب دار بر آنها مستولى شده بود شاهد صحنه
بودند.
معاويه يكى از مردان سپاه خود به نام ابن شعثاء كه مردى دلير و شجاع و معروف
بود كه قدرتش برابر با هزاران نفر است صدا كرد و گفت: به جنگ اين نوجوان برو.
آن شخص گفت: اى امير، مردم مرا با ده هزار نفر برابر مىدانند، چگونه شما فرمان
مىدهيد به جنگ اين نوجوان ناشناس بروم؟
معاويه گفت: پس مىگوئى چه كنيم؟
ابن شعثاء گفت: من هفت پسر دارم يكى از آنان را مىفرستم تا او را بكشد.
معاويه هم قبول كرد و گفت: باشد.
ابن شعثاء يكى از پسرانش را به ميدان فرستاد، آن پسر به دست اين نوجوان نقاب
دار كه حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام بود كشته شد، پسر ديگرش را به ميدان فرستاد او
هم به درك رفت، تا اين كه همه پسرانش يك به يك به نبرد اين شير سپاه على بن ابى
طالب علیهم السلام آمدند و او همه را از دم تيغ گذراند و به درك فرستاد.
ابن شعثاء پس از كشته شدن هفتمين پسرش در حالى كه وجودش سراسر خشم و
كينه بود به ميدان جنگ آمد و خطاب به آن نوجوان نقاب دار گفت: ايها الشاب قتلت
جميع اولادى و اللّه لاثكلن اباك و امك.
يعنى: اى جوان! تو همه پسرانم را كشتى، سوگند به خدا قطعا پدر و مادرت را به
عزايت مىنشانم.
ابن شعثاء به حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام حمله كرد و ضرباتى ميان آن دو رد و
بدل گشت، ناگهان حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام چنان ضربهاى بر ابن شعثاء زد كه او
را از وسط دو نيم كرد و به خاك مذلت انداخت و او را به پسرانش ملحق ساخت.
همه حاضران متعجب و شگفت زده بودند و نمىدانستند اين نوجوان نقاب دار
چه كسى است، چون همه آنها تا آن زمان هيچ كسى را به غير از على بن ابى طالب علیهم السلام
اين گونه شجاع و پرقدرت در ميدان جنگ نديده بودند.
پس از كشته شدن ابن شعثاء ديگر هيچ كدام از سربازان معاويه جرأت نكردند در
برابر آن نوجوان قرار بگيرند، در اين هنگام على بن ابى طالب علیهم السلام فرياد زد: اى
فرزندم؛ برگرد كه مىترسم دشمنان تو را چشم زخم بزنند، وقتى حضرت اباالفضل
العبّاس علیه السلام به نزد على بن ابى طالب علیهم السلام برگشت، آن امام عزيز نقاب از چهره ايشان
برداشتند و پيشانى او را بوسيدند، ناگهان همه جمعيت متوجه شدند و ديدند كه او قمر
بنى هاشم حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام است.[1]
در جنگ صفين معاويه با سپاه هشتاد و پنج هزار نفره وارد سرزمين صفين شده و
بر شريعه فرات مسلط گشت و آب را بر لشكريان على بن ابى طالب علیهم السلام بست، و پس
از تصرف شريعه، ابوالاعور اسلمى را با چهل هزار نفر، نگهبان بر شريعه نمود تا لشكر
مقابل نتوانند از آب استفاده كنند، بالاخره تشنگى بر اصحاب على بن ابى طالب علیهم السلام
مستولى شد به طورى كه خطر مرگ آنها را تهديد مىكرد.
چندين گردان از سپاه على بن ابى طالب براى فتح شريعه فرات حركت نموده و
حملاتى به لشكر ابوالاعور اسلمى كردند، ولى موفق به گشايش آب نشدند، تا اين كه
على بن ابى طالب علیهم السلام به عدهاى از لشكريان دستور داد به فرماندهى امام حسين علیه السلام
براى گشودن شريعه و باز پس گرفتن آب بروند، در اين هنگام امام حسين علیه السلام همراه با
جمعى از سواران و جنگجويان شجاع و مخلص، من جمله مالك اشتر نخعى، به سوى
قرارگاه ابوالاعور اسلمى حمله كردند.
حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام در آن حمله كنار و همراه برادرش امام حسين علیه السلام
بود و دوش به دوش آن امام عزيز شمشير مىزد و با حملات قهرمانانه خويش به كمك
امام حسين علیه السلام توانستند شريعه فرات را از چنگ دشمن خارج كنند.
در آن حمله، نقش و حضور حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام در كنار حضرت
سيدالشهداء علیه السلام آن چنان مهم و حياتى بود كه طولى نكشيد شريعه فرات توسط آنها
گشوده شد و سپاه معاويه از اطراف شريعه پراكنده شده و پا به فرار گذاشتند و بعضى از
آنها نيز به هلاكت رسيدند و اين نخستين فتحى بود كه در جنگ بزرگ صفين نصيب
لشكر على بن ابى طالب علیه السلام گرديد.[2]
روزى ديگر در جنگ صفين مردى از لشكر معاويه كه او را كريب مىگفتند به
ميدان آمد، او مرد شجاع و نيرومندى بود كه درباره او نوشتهاند: او وقتى دِرهَم را به
دست مىگرفت و با انگشتانش آن را مىسائيد نوشتههاى روى آن كه برآمدگى داشت
محو مىشد.
كريب به ميدان آمد و صدا زد: بايستى على بن ابى طالب علیهم السلام به جنگ من بيايد،
پس مرتفع بن وضاح زبيدى از لشكر أميرالمؤمنين على بن ابى طالب علیهم السلام به جنگ او
رفت، كريب او را به شهادت رساند، سپس شرحبيل بن بكر به مبارزهاش رفت، كريب
او را نيز به شهادت رساند، پس از او حرث بن حلاج شيبانى به ميدان رفت و ايشان نيز
شهيد شدند.
على بن ابى طالب علیهم السلام بسيار ناراحت شده و حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام را
طلبيدند و به او دستور فرمودند تا از اسب پياده گردد و لباسش را از تن بيرون آورد، آن
گاه أميرالمؤمنين علیه السلام لباس پسرش عبّاس را پوشيد و بر اسب وى سوار شد و لباس
خود را به حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام پوشانيد و او را بر اسب خود سوار نمود.
على بن ابى طالب اين تغيير لباس را انجام داد تا كريب او را نشناسد و به وحشت
نيافتد و از مبارزه با وى فرار نكند، لذا أميرالمؤمنين علیه السلام با وضعى ناشناخته به طرف
كريب رفت، ابتدا او را نصيحت كرد و آخرت را به او گوشزد نمود و از غضب خداى
تعالى و عذابش او را برحذر داشت.
كريب گفت: با اين شمشير كه در دست دارم افراد فراوانى مانند تو را كشته ام، اين
را گفت و به طرف أميرالمؤمنين علیه السلام حمله كرد، حضرت سپر را در پيش رو گرفت و
ضربه او را دفع نمود، سپس ضربتى بر او زد كه او را دو نيم كرد، آنگاه به طرف لشكرگاه
خويش بازگشت.[3]
[1] – الكبريت الاحمر جلد: 3 صفحه: 24.
[2] – (نفايس الاخبار صفحه: 418) و (الكبريت الاحمر جلد: 3 صفحه: 24).
[3] – مناقب خوارزمى صفحه: 147.