با اين همه محبت و ارادت ايشان به پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله و اهل بيت عصمت و
طهارت علیهم السلام ولى متأسفانه بعضى با استناد به يك حديث كه وقتى از جهت رجالى آن
را مورد بررسى قرار دهيم آن روايت را فاقد السند مىيابيم، ايشان را نستجير باللّه
خائن به امام حسن علیه السلام مىدانند.
آن روايت در منابع اهل سنت آمده آن هم بدون ارائه سند، و همان گونه كه بر اهل
علم پوشيده نيست، مطلبى كه سندش ضعيف باشد مورد طرد علماء و فقهاء واقع
مىشود، چه رسد به اين كه اصلاً سندى برايش ارائه داده نشود.
در الغارات چنين آمده: ثم إن معاوية لما أقبل على الحسن بن على علیهم السلام و صالحه
عبيداللّه بن العبّاس بمسكن و دخل فى طاعة معاوية فأكرمه معاوية و أدناه و أوفى له
بصلحه و ما ضمن له من المال.[1]
يعنى: معاويه وقتى روى به حسن بن على علیهم السلام آورد و با عبيداللّه بن عبّاس در
مسكن صلح نمود و وى اطاعت معاويه را قبول كرد، پس معاويه او را اكرام نموده و وى
را از نزديكان خويش قرار داد و صلح نامه را در مورد او اجرا كرده و آن چه را از مال به
او وعده داده بود به او داد.
ابن ابى الحديد دراين باره چنين مىنويسد:
فلما كان الليل أرسل معاوية إلى عبيداللّه بن عبّاس أن الحسن قد راسلنى فى
الصلح، و هو مسلم الامر إلى، فإن دخلت فى طاعتى الان كنت متبوعا، و إلا دخلت
وأنت تابع، و لك إن أجبتنى الان أن أعطيك ألف ألف درهم، أعجل لك فى هذا
الوقت نصفها، و إذا دخلت الكوفة النصف الآخر، فانسل عبيداللّه إليه ليلا، فدخل عسكر
معاوية، فوفى له بما وعده، و أصبح الناس ينتظرون عبيداللّه أن يخرج فيصلى بهم، فلم
يخرج حتى أصبحوا، فطلبوه فلم يجدوه.[2]
يعنى: وقتى كه شب شد معاويه به نزد عبيداللّه بن عبّاس فرستاده و به او گفت:
حسن بن على در مورد صلح با من نامه نگارى مىكند؛ و او كار را به دست من سپرده
است؛ اگر تو الان در اطاعت من وارد شوى از حسن بن على جلو خواهى افتاد (و به من
نزديكتر خواهى بود) اگر در لشكر من داخل نشوى باز هم تابع من مىشوى؛ و اگر
الان سخن من را قبول كنى يك ميليون درهم به تو خواهم داد كه اكنون براى تو نصف
آن را پيش مىفرستم؛ و وقتى به كوفه وارد شدم نيم ديگر را به تو مىدهم؛ نيمه شب
عبيداللّه از لشكر جدا شده و به لشكرگاه معاويه وارد شد؛ معاويه نيز آن چه را به او
وعده داده بود پرداخت كرد؛ صبح گاه مردم منتظر بيرون آمدن عبيداللّه براى نماز بودند
اما وى بيرون نيامد تا آفتاب طلوع كرد؛ پس به دنبال وى گشته اما او را نيافتند!!!
علاوه بر اين كه اين روايت فاقد السند است، از نظر مضامين نيز ضعيف بوده و در
متن آن تناقضات وجود دارد، مثلاً فرمانده لشكر را بعضى عبيداللّه بن عبّاس، بعضى
ديگر عبداللّه بن عبّاس و بعضى ديگر قيس بن سعد بن عباده معرفى كردهاند.
ما در اين جا اضافه بر اين دليل، دلائل ديگرى ارائه مىدهيم تا ضعف مضامين و
ساختگى بودن اين جريان را ثابت كنيم و معلوم شود هدف از جعل و طرح اين
احاديث، نسبت اتهام ضعف و سستى به محبين و ياوران و فرماندهان صادق و
ارادتمند به اهل بيت عصمت و طهارت علیهم السلام است.
عدهاى از كسانى كه قائل به خيانت عبيداللّه بن عبّاس شدهاند در نقل اين خيانت
آوردهاند: قيس بن سعد بعد از اتمام نماز صبح از جاى برخاست و براى لشكريان
چنين خطبه خواند و گفت: اين پيش آمد در چشم شما هولناك و مهم جلوه نكند، فرار
اين مرد ترسو و كوته فكر را عظيم نشماريد.
در عبيداللّه و پدر و برادرش هرگز هيچ خير و صلاحى نبود.
پدرش كه عموى رسول خدا بود، پيامبر نيز از او فديه گرفت و در ميان مسلمانان
تقسيم فرمود.
برادر او عبداللّه بن عبّاس كه از طرف أميرالمؤمنين والى بصره بود به بيتالمال
مسلمانان دست خيانت دراز كرد و از خزانه حكومت دزدى نمود و براى خود كنيزان
زيبا خريد و گمان برد كه يك چنين كارى بر او حلال خواهد بود.
و همين عبيداللّه فرارى را أميرالمؤمنين به حكومت يمن گماشت، در آنجا هم از
حمله بسر بن ارطاة گريخته و فرزندش را به جا گذاشت تا آن طفل بىگناه به قتل رسيد
و اكنون هم مىبينيد كه چه كرده است؟[3]
ما ابتدا اين جريان را از جهات مختلف مورد بررسى قرار داده و در آخر نتيجه
گيرى خواهيم نمود.
اول، شخصيت قيس بن سعد بن عباده را مورد بررسى قرار خواهيم داد تا معلوم
شود وى چگونه شخصيتى بوده است:
مورخان و رجاليون، ايشان را از بزرگان اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و فردى زيرك و
سخى معرفى كرده و گفتهاند: او فردى شجاع و با تدبير بوده و مخصوصا در فنون
جنگى مهارت خاصّى داشت. همچنين رئيس و بزرگ قوم خود و در زمان پيامبر
اكرم صلی الله علیه و آله رئيس شهربانى آن حضرت بود.[4]
قيس بن سعد يكى از پنج نفرى بود كه در ميان عرب به صاحب نظران و
چارهانديشان معروف بودند و اين به خاطر سياست و زيركى زياد او بود،[5] ايشان خود
معترف بود و به عمرو بن دينار گفته است: اگر پايبند به دين اسلام نبودم چنان مكرى
مى كردم كه عرب طاقت آن را نداشت.[6]
ايشان با اين كه بزرگ و رئيس قبيله خود بود، اما خود را خدمتگزار پيامبر
اكرم صلی الله علیه و آله مىدانست و بسيار خاضعانه به ايشان خدمت مىكرد، پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله همواره
توجه و علاقه خاصّى به ايشان داشتند.[7]
همچنين مورخان، ايشان را زاهد و اهل تقوا و محبّ و طرفدار على بن ابى
طالب علیهم السلام و فردى مرفّه و سخى دانستهاند.[8]
قيس همواره در كنار پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله بود و در روز فتح مكه پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله او را
علمدار سپاه خويش قرار داد.[9]
قيس يكى از پيروان حقيقى أميرالمؤمنين على بن ابى طالب علیهم السلام بود و در زمان
خلفاء از حكومت و مسائل سياسى كنار كشيده و دخالت نمىكرد، اما در زمان
أميرالمؤمنين علیه السلام والى مصر شد.[10]
ايشان همواره از ناحيه امام على علیه السلام مأموريتهايى دريافت مىكرد من جمله: با
عمار ياسر و امام مجتبى علیه السلام از طرف على بن ابى طالب علیهم السلام به كوفه اعزام شدند تا
مردم آن سرزمين را به طرف على بن ابى طالب علیهم السلام دعوت كنند.[11]
معاويه وقتى نتوانست در ميدان سياست و درايت حريف قيس شود و او را در
اداره امور مصر فلج كند با طرح مكر و دسيسه نامهاى از طرف قيس جعل كرد كه
مضمون نامه بيعت با معاويه بود،[12] لذا همين مسأله باعث بدگمانى عدهاى به او شد،
وقتى اطرافيان امام از ايشان خواستند تا قيس را چون مشكوك الحال است از مقامش
بركنار كند آن حضرت در جواب فرمودند: به خدا سوگند من اين نامه را تاييد نمىكنم
و اين نامه نوشته قيس نيست.[13]
بالاخره سياست امام به خاطر جوّ حاكم و صلاح ديد خويش، ايجاب كرد[14] طى
نامهاى ايشان را از امارت مصر بركنار كند و بعد از برگشت قيس از مصر به كوفه وى را
استاندار آذربايجان نمودند.[15]
ايشان همواره در جنگها كنار على بن ابى طالب علیهم السلام بوده و از خود رشادتهاى
زيادى نشان مىداد.[16]
بعد از شهادت على بن ابى طالب اولين كسى كه با امام حسن علیه السلام بيعت كرد قيس
بود.[17]
خلاصه كلام، حاصل اعترافات مورخين و رجاليون، قيس بن سعد فرد با تقوا،
شجاع و زيرك و از شاگردان و صحابى چهار معصوم يعنى پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله على بن ابى
طالب، امام مجتبى و امام حسين علیهم السلام بوده و از محضر آن بزرگواران كسب فيض نموده
و همواره مورد محبت و علاقه معصومين زمان خويش بوده است.
دوم، شخصيت عبّاس بن عبدالمطلب را مورد بررسى قرار داده تا ماهيت ايشان
نيز مشخص شود:
ايشان عموى پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله و دو يا سه سال از آن حضرت بزرگتر بود.[18] عبّاس
بن عبدالمطلب هم در دوران جاهليت و هم بعد از آن يكى از رجال برجسته قريش بود
و مناصب بزرگ و مهمى من جمله سقايت و عمارت مسجدالحرام داشته است.[19]
بعد از رحلت عبدالمطلب سرپرستى چاه زمزم و منصب سقايت حجاج نيز به
دست ايشان افتاد و پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله ايشان را بر اين منصب باقى گذاشت.[20]
ايشان همواره مورد علاقه پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله بودند، پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله در مورد وى
فرمودند: هذا عبّاس بن عبدالمطلب اجود قريش كفا و اوصلها رحما؛ يعنى: او عبّاس
فرزند عبدالمطلب است كه از همه قريش سخىتر و نسبت به خويشان مهربانتر
است.[21]
جابر بن عبداللّه انصارى مىگويد: روزى عبّاس بن عبدالمطلب كه مرد بلند بالائى
بود نزد پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله آمد، همين كه آن حضرت او را ديد فرمودند: انك يا عم لجميل؛
يعنى: به درستى كهاى عمو شما خيلى زيبائى.
عبّاس بن عبدالمطلب عرض كرد: ما الجمال بالرجل يا رسول اللّه؛ يعنى: اى
رسول خدا زيبائى مرد در چيست؟
پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله فرمود: بصواب القول بالحق؛ يعنى: به راستگويى و حق گفتن.
عبّاس بن عبدالمطلب عرض كرد: فما الكمال؟ يعنى: پس كمال در چيست؟
پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله فرمود: تقوى اللّه و حسن الخلق؛ يعنى: در پرهيزگارى و خوش
اخلاق بودن.[22]
ايشان معمولا در جنگها و وقايع مهم در كنار پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله بودند، زمانى كه
قحطى و خشك سالى به حضرت ابوطالب علیه السلام فشار وارد كرد، ايشان همراه با پيامبر
اكرم صلی الله علیه و آله به منزل حضرت ابوطالب علیه السلام رفته و هر كدام تكفّل فرزندى از ايشان را به
عهده گرفتند.[23]
پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله در جريان اسلام آوردن اهل مدينه زمانى كه نمايندگان آنها به مكه
آمدند و آن حضرت را به مدينه دعوت كردند براى رفتن به مدينه با عموى خود عبّاس
بن عبدالمطلب مشورت كرده و نظر ايشان را پسنديده و جامه عمل پوشاندند و در
سال سيزده بعثت زمانى كه پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله تصميم گرفتند به مدينه مهاجرت كنند
عبّاس بن عبدالمطلب همراه آن حضرت در جمع مردم مدينه حضور پيدا كرد و
سفارشاتى در جهت تأمين امنيت و حفاظت از پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله به آنها كرد.[24]
در جنگ احد كه مشركين مجهّز شده بودند تا به جنگ با پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله بروند،
عبّاس بن عبدالمطلب كه در مكه زندگى مىكرد جريان را به طور مخفيانه و توسط نامه
به سمع پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله رسانيد.[25]
در جريان فتح مكه همواره در كنار پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله حضور داشت و ابوسفيان را به
محضر آن حضرت آورده و مجبورش كرد تا شهادتين را بر زبان جارى كند.[26]
در جنگ حنين وقتى كه همه اصحاب از اطراف رسول خدا دور شده و پا به فرار
گذاشتند، عبّاس بن عبدالمطلب و فرزندش يكى از آن چند نفرى بودند كه در كنار على
بن ابى طالب علیه السلام پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله را تنها نگذاشتند.[27]
ايشان همواره كاتب پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله بوده و نامههايى را كه آن حضرت
مىخواستند بنويسند معمولا توسط ايشان نوشته مىشد.[28]
عبّاس بن عبدالمطلب از همان اوايل بعثت پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله مشرف به دين اسلام
گشت اما اسلام خود را اظهار نمىكرد، ايشان در جنگ بدر به اجبار مشركين با آنها
همراه شد ولى اقدامى بر عليه لشكر اسلام انجام نداد، پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله در آن جنگ به
مسلمانها فرمودند: تعدادى از بنى هاشم به خاطر اجبار مشركين «و تقيه» در لشكر
مقابل حضور پيدا كردهاند، اگر با آنها برخورد كرديد آنها را نكشيد و نام عبّاس بن
عبدالمطلب را برده و فرمودند: ايشان به اجبار مشركين در آن لشكر حضور دارد هر كه
او را ديد به وى صدمهاى نزند.[29]
ابورافع غلام عبّاس بن عبدالمطلب مىگويد: من در آن زمان غلام عبّاس بن
عبدالمطلب بودم، ايشان به طور پنهانى مسلمان شده بود و كسانى را كه در خانهاش
بودند نيز به اسلام دعوت مىكرد، از اين رو من و همسرش امالفضل هم مسلمان شده
بوديم اما مانند خود عبّاس بن عبدالمطلب اسلام خود را از قريش پنهان مىكرديم.[30]
عبّاس بن عبدالمطلب در زمان هجرت پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله قصد داشت كه همراه ايشان
عازم مدينه شود اما پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله بنا به مصلحتهايى كه در نظر داشتند به ايشان امر
فرمودند تا در مكه بماند لذا ايشان به خاطر اطاعت امر پيامبر هجرت نكرده و در مكه
ماندند.[31]
در هنگام وفات پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله ايشان همواره در كنار آن حضرت بودند على بن
ابى طالب علیهم السلام مىفرمايد: وقتى در كنار بستر آن حضرت نشسته بودم و سر نازنينش
در دامن من بود عبّاس بن عبدالمطلب عموى پيامبر مردم را از اطراف ايشان دور
مىكرد تا مبادا باعث ناراحتى آن حضرت گردند،[32] همچنين در زمانى كه پيامبر اكرم به
اصحاب صلی الله علیه و آله و اطرافيان خويش فرمودند براى من كاغذ و دواتى بياوريد تا براى شما
چيزى بنويسم كه بعد از من گمراه نشويد و متأسفانه يكى از اصحاب مانع شد و
نگذاشت براى پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله قلم و دوات بياورند و جسارت و توهين به آن حضرت
كرده و گفت: پيامبر مريض است و هذيان مىگويد ما را قرآن بس است و با وجود قرآن
نياز و احتياجى به نوشته او نداريم و بيان اين بىادبى و توهين باعث به وجود آمدن
نزاع و درگيرى در بين اصحاب شد پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله همه آن افراد را به غير از على بن ابى
طالب علیهم السلام و عبّاس بن عبدالمطلب و فرزندش فضل بن عبّاس از حجره خويش بيرون
كرد و به آنها فرمود: از نزد من بيرون برويد كه سزاوار نيست در كنار من چنين
برخوردهايى بكنيد.[33]
بعد از شهادت پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله عبّاس بن عبدالمطلب جزء همان عدهاى بود كه از
بيعت كردن با ابوبكر امتناع ورزيده و در منزل على بن ابى طالب علیهم السلام اجتماع كرده و به
آن امام مظلوم گرويدند.
وقتى خبر به ابوبكر و عمر رسيد كه برخى از اصحاب پيامبر صلی الله علیه و آله شبانه براى دفاع
از حق اميرالمومنين علیه السلام مذاكره مىكنند، سراغ ابوعبيده بن جرّاح و مغيرة بن شعبة
فرستادند و از آنان نظر خواستند.
مغيره گفت: نظر من اين است كه با عبّاس بن عبد المطلب ملاقات كنيد و او را به
طمع بيندازيد كه در امر خلافت او را نصيبى باشد و براى وى و نسل بعد از خودش
باقى بماند. و بدين وسيله فكر خود را در باره على بن ابى طالب علیهم السلام راحت كنيد، چرا
كه اگر عبّاس بن عبد المطلب با شما باشد دليلى براى مردم خواهد بود و كار على بن
ابى طالب علیهم السلام به تنهائى بر شما آسان مىشود.
ابوبكر و عمر و ابو عبيدة بن جرّاح و مغيرة بن شعبة دو شب بعد از وفات پيامبر
اكرم صلی الله علیه و آله نزد عبّاس بن عبد المطلب آمدند.
ابوبكر سخن آغاز كرد و خداوند عز و جل را حمد و ثنا كرد، و سپس چنين گفت:
خداوند محمّد را براى شما به عنوان پيامبر و براى مؤنين به عنوان صاحب اختيار
مبعوث نمود و بر آنان منّت نهاد كه او را در ميان ايشان قرار داد. تا آن كه براى او پيشگاه
خود را اختيار كرد و امر مردم را به خودشان سپرد تا مصلحت خويش را با اتّفاق نه با
اختلاف براى خود انتخاب كنند. مردم هم مرا به عنوان حاكم بر خود و مسئول امورشان
انتخاب كردند. من هم آن را بر عهده گرفتم، و به كمك خداوند از سستى و حيرت و
وحشت، ترسى ندارم و توفيق من جز از خداوند نيست.
ولى من طعن زنندهاى دارم كه خبرش به من مىرسد و بر خلاف عموم مردم
سخن مىگويد. او شما را پناهگاه خود قرار داده، و شما هم قلعه محكم و شأن و مقام
تازه او شده ايد. شما بايد همراه مردم در آن چه بر آن اجتماع كردهاند داخل شويد و يا
آنها را از آن چه بدان تمايل نشان دادهاند منصرف كنيد.
ما نزد تو آمدهايم و مىخواهيم برايت در امر خلافت نصيبى قرار دهيم كه براى تو
و نسل بعد از خودت باشد، چرا كه عموى پيامبر صلی الله علیه و آله هستى! اگر چه مردم مقام تو و
رفيقت را ديدند و با اين حال امر خلافت را از شما دو نفر منصرف كردند.
عمر گفت: اى و اللّه، شما اى بنى هاشم آرام باشيد كه پيامبر از ما و از شما است، و
ما از اين جهت كه به شما احتياج داشته باشيم نزدتان نيامده ايم، بلكه كراهت داشتيم در
آن چه مسلمانان بر آن اجتماع كردهاند مخالفتى باشد و در نتيجه كار بين شما و آنان بالا
بگيرد، پس به صلاح خود و عموم مردم فكر كنيد. سپس عمر ساكت شد.
در اين هنگام عبّاس بن عبدالمطلب سخن را آغاز كرد و فرمود: خداوند تبارك و
تعالى محمد صلی الله علیه و آله را به پيامبرى مبعوث كرد و براى مؤنين صاحب اختيار قرار داد. اگر
امر خلافت را به عنوان پيامبر صلی الله علیه و آله طلب نمودهاى كه حقّ ما را گرفته اى، و اگر به عنوان
مؤنين طلب نمودهاى پس ما هم از مؤنين هستيم و درباره خلافت تو نظرى نداديم و
مورد مشورت و نظرخواهى قرار نگرفتيم، و ما خلافت را برايت دوست نمىداريم،
چرا كه ما هم از مؤنين بوديم و نسبت به تو كراهت داشتيم.
و امّا اين كه گفتى مىخواهى در امر خلافت براى من نصيبى قرار دهى اگر اين امر
فقط براى توست، آن را براى خود نگه دار كه ما به تو احتياجى نداريم، و اگر حق
مؤنين است تو اجازه ندارى به تنهايى در حق آنان حكم نمائى، و اگر حق ما است ما
تنها به قسمتى از آن راضى نمىشويم. و امّا سخن تو اى عمر كه گفتى پيامبر از ما و از
شما است، پيامبر صلی الله علیه و آله درختى است كه ما شاخههاى آن و شما همسايگان آن هستيد،
پس ما از شما به او سزاوارتريم.
و امّا اين كه گفتى كه مىترسيم كار بين شما و ما بالا بگيرد، اين كارى كه شما انجام
داديد آغاز همان اختلاف است، و خدا است كه از او كمك خواسته مىشود، آنها وقتى
متوجه شدند كه عبّاس بن عبدالمطلب طرفدار حق است و با وعده و وعيد پا روى حق
نمىگذارد مأيوسانه از نزد ايشان بيرون رفتند.[34]
در زمان بيمارى حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام ايشان به عيادت آن بانوى بزرگ اسلام
آمد اما به وى گفتند: چون حال آن بانو بسيار بد است كسى نمىتواند نزد ايشان برود.
عبّاس بن عبدالمطلب به منزل خود برگشت و شخصى را نزد على بن ابى طالب علیهم السلام
فرستاد و پيغام داد: عموى تو سلام مىرساند و مىگويد: به خدا قسم كه غم و اندوه
حبيبه و نور چشم رسول خدا صلی الله علیه و آله و نور چشم من، مرا به شدت رنج مىدهد.[35]
خلاصه كلام، ايشان شخصيتى با تقوا و محب پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله و على بن ابى
طالب علیهم السلام بوده همچنين پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله و على بن ابى طالب علیهم السلام نيز به شدت او را
دوست داشتند، على بن ابى طالب علیهم السلام علت نام گذارى حضرت اباالفضل علیه السلام را به
عبّاس، علاقه و محبت قلبى خويش به عمويشان عبّاس بن عبدالمطلب بيان
فرمودهاند.[36]
شخصيت فرزند ايشان عبداللّه بن عبّاس هم قبل از اين مورد بررسى قرار داده و
استدلالاً و با دلائل قطعى و متقن ثابت كرديم كه شيعه و سنى رواياتى كه حاكى از
سارق بودن ايشان است را موضوعه دانسته و همواره ايشان را فرد متقى و پرهيزكارى
مى دانند كه تا آخر عمر محب و خدمتكار و والى على بن ابى طالب علیهم السلام بوده و هيچ
گاه خيانت و سرقتى انجام نداده است.
با بررسى اين سه شخصيت، الحال عرض مىكنم: بر فرض محال كه قبول كنيم
عبيداللّه بن عبّاس به امام مجتبى علیه السلام خيانت كرد و براى يك ميليون درهم به معاويه
پيوست! چه دليلى داشته و كدام انسان عاقل باور مىكند كه قيس بن سعد بن عباده كه
فردى مهذّب و با كمال و از محبّين اهل بيت عصمت و طهارت علیهم السلام و شاگرد چهار
معصوم بوده، نستجير باللّه اين گونه بىتقوائى كند و خطبهاى در جمع لشكريان امام
مجتبى بخواند و در آن خطبه علنا، پدر و برادر عبيداللّه بن عبّاس كه همواره مورد
محبت پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله و على بن ابى طالب و امام حسن و امام حسين علیهم السلام بودهاند را
مورد حمله و تهمت و توهين قرار بدهد؟!!
پس معلوم است كه اين جريان ساختگى است و يا بايد معتقد شويم قيس بن سعد
نستجير باللّه فرد بىتقوايى بوده كه براى آبروى ديگران ارزشى قائل نبوده و افراد
بىگناهى كه همواره مورد علاقه و محبت معصومين علیهم السلام بودهاند را مورد توهين و
تهمت قرار مىداده است؟!!
البته تذكر دو نكته درباره شخصيت عبّاس بن عبدالمطلب ضرورى است:
اولاً: مورخان بعضا جرياناتى نقل كردهاند كه بر فرض صحت، حاكى از اين است
كه ايشان در يكى دو مورد خودش را با على بن ابى طالب علیهم السلام قياس كرده است.
البته ما ادعا نداريم كه وى معصوم بوده و اگر جريان حديث سدالابواب يا جريان
مصادف با شهادت پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله صحيح باشد ايشان كار بسيار بدى كرده، چون به
اعتقاد شيعه، ائمه اطهار علیهم السلام لَا يُقَاسُ بِهم أَحَدٌ هستند و هيچ كسى حق اين كه بخواهد
خودش يا ديگرى را با آنها قياس كند ندارد، اما اگر در نقل همان جريانات دقت شود
مشخص است و معلوم مىشود كه وى از روى عمد و يا غرض چنين قياسى نكرده و
بعد از تذكر پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله متنبه شده و جبران مافات كرده است.[37]
ثانياً: منكر اين كه در نسل ايشان افرادى بودهاند كه اهل بيت عصمت و
طهارت علیهم السلام را بسيار اذيت كرده و مصائب زيادى بر سر اسلام و مسلمين آوردهاند
نيستيم، اما در جواب اين دو مسأله مىگوييم: اولاً؛ اگر يك شخصى در همه عمرش
بسيار با تقوا بود و كارهاى بسيار خوبى انجام داد به خاطر يكى دو مورد اشتباه او را به
كلى طرد نمىكنند، همان گونه كه همه ما ممكن است در زندگى خويش اشتباهات
كوچك يا بزرگى نيز مرتكب شده باشيم، اگر كسى عمدا و از روى غرض كار خلافى
كرد و متنبه نشد و ادامه داد چنين شخصى را بايد بد دانست و طردش كرد و حال آن كه
همان گونه كه از نقلهاى تاريخ ثابت است ايشان عمدا و يا از روى غرض چنين قياسى
نكرده و بعد از تذكر پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله متنبه شده و جبران مافات كردهاند.
ثانياً؛ اگر فرزند كسى ناخلف بود و يا اگر در نسل كسى فرد بدى پيدا شد دليلى بر
بدى خودش يا مجوّزى براى اين كه ما او را طرد كنيم نمىشود، همان گونه كه پيامبر
اكرم صلی الله علیه و آله خير خلق اللّه بوده و هستند اما بعضاً در طول تاريخ ساداتى مشاهده مىكنيم
كه بسيار اعمال بد و ناپسند انجام مىدادهاند، لذا همان طور كه حساب چنين ساداتى را
از پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله جدا مىدانيم بايد حساب نوادگان عبّاس بن عبدالمطلب را كه ظالم به
اهل بيت عصمت علیهم السلام بودهاند، از خودش و فرزندان پاكش جدا بدانيم.
لذا بعد از توضيح و اثبات فقدان سند و سستى مضامين و تضادهايى كه در اين نقل
تاريخى وجود داشت بدون هيچ تعصبى براى دفاع از شخصيت مظلوم عبيداللّه بن
عبّاس كه همه عمرش محب و ارادتمند به اهل بيت عصمت و طهارت علیهم السلام بود عرض
مى كنيم؛
1- بسيارى اقوال مشهور وجود دارد كه ضعيف السند هستند، و صرف اين كه
جريانى مشهور باشد دليل بر سقم و صحت آن نمىشود.
2- اين جريان اصلاً در منابع شيعى هيچ سندى ندارد و در اكثر كتب معتبر،
ماجراى صلح امام مجتبى علیه السلام را بدون بحثى از عبيداللّه بن عبّاس و اين كه ايشان
خيانتى مرتكب شده باشد مطرح كردهاند، و اما تعداد محدود كتابهايى كه ماجراى
خيانت عبيداللّه را نقل نمودهاند همه به نقل از يك كتاب بيان نمودهاند، و در آن كتابى
كه آدرس دادهاند، براى اين ادعا روايتى ارائه نداده بلكه فقط يك نقل تاريخ كرده،
ضمن اين كه سند آن نقل تاريخ نيز از جهت اتصال موقوفه مىباشد، و علماء و فقهاء به
مطالبى كه از جهت اتصال سند موقوفهاند هيچ اعتنائى ندارند و چنين مطالبى را فاقد
اعتبار دانسته و آن را كنار مىگذارند، لذا با اتكاء به چنين روايتى نمىتوان يك صحابى
جليل القدر، كه همواره مورد ستايش پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله قرار گرفته و امام معصوم علیه السلام او را
امين دانسته و حاكم بر جان و مال مسلمين قرار داده و سلامت عقيده و عمل وى از
طرق مختلف براى ما احراز شده را مورد تهمت قرار داد.
در كتب مخالفين نيز اين ماجرا بدون ارائه سند بيان شده، ضمن اين كه اگر سندى
هم ارائه داده بودند نيز ما نبايد به آن اعتناء مىكرديم چون ائمه اطهار علیهم السلام در تعارض
بين ادلّه مرجّحاتى براى ما تعيين فرمودهاند كه يكى از آن مرجّحات كه در روايات
علاجيه به ما امر فرمودهاند اين است كه خلاف آن چه از ناحيه عامه و مخالفين نقل
شده را قبول كنيد و علماء و فقهاء به اين مسأله واقفند و در علم اصول در باب تعادل و
تراجيح، اين روايات را مفصلا مورد بحث و بررسى قرار دادهاند.
مضافا اين كه عدهاى از مورخان در جريان جنگ امام مجتبى علیه السلام با معاويه، اصلاً
عبيداللّه را از طرف امام علیه السلام فرمانده لشكر ندانستهاند تا نوبت به آن برسد كه بخواهيم
بحث كنيم كه آيا ايشان خيانتى مرتكب شده يا نه؛ بلكه قيس بن سعد را فرمانده
منتخب امام مجتبى علیه السلام دانستهاند.[38]
3- شايد اين سؤال پيش بيايد كه با توجه به آن چه بيان شد كه عبيداللّه عبّاس
خيانتى نكرده، پس چرا بسيارى از ياران امام از اطراف وى پراكنده و به سپاه معاويه
ملحق شدند، يا چرا امام مجتبى علیه السلام ناچار به صلح با معاويه شدند در حالى كه سپاه
امام حسن علیه السلام از نظر موقعيت نظامى كاملاً در موضع برتر و قوىتر قرار داشته و جنگ
با معاويه نتيجهاى جز شكست براى معاويه به همراه نداشت؟
بر فرض اين كه بپذيريم كه عبيداللّه از طرف امام مجتبى علیه السلام در آن جنگ فرمانده
بود در جواب عرض مىكنيم اولا: سپاه معاويه در اصل و همان ابتدا خيلى بيشتر از سپاه
امام حسن علیه السلام بوده و سپاه امام مجتبى علیه السلام از همان اول تعدادشان بسيار كمتر از سپاه
معاويه بود،[39] و اين قلت سپاه امام علیه السلام به حدى بود كه وقتى ايشان كوفه را به سمت
نخيله براى تجهيز سپاه ترك كردند، و بعد از گذشت ده روز فقط چهار هزار نفر به
ايشان ملحق شدند،[40] و حال اين كه تعداد لشكر معاويه از همان ابتداى جنگ شصت
هزار نفر بود، و آن لشكر اندك امام هم متشكل از افرادى بود كه اكثرا گوش به حرف
امام نبودند، آنها همان كسانى بودند كه در ساباط بعد از خطبه امام مجتبى علیه السلام او را
نستجير باللّه كافر خوانده و گفتند: به خدا قسم او كافر شده، آنها همان كسانى بودند كه
قبل از آن تاريخ با على بن ابى طالب علیهم السلام برخوردهائى كردند كه امروز در تاريخ ثبت
شده، به طورى كه امام مجتبى علیه السلام وقتى خيانتهاى اصحاب بىوفايش را مشاهده
مىكرد خطاب به آنها مىفرمود: شما وفا نداريد و بنده دنيا هستيد،[41] و در مقابل اظهار
ارادت دروغين آنها مىفرمود: به خدا قسم دروغ مىگوييد، شما به كسى كه بهتر از من
بود(منظورش على بن ابى طالب علیهم السلام بود) وفادار نبوديد، چگونه مىتوانيد به من
وفادار باشيد.[42]
خلاصه آنها همان كسانى بودند كه در ساباط به خيمه آن حضرت حمله كردند و
سجاده را از زير پاى امام مجتبى علیه السلام كشيده و رداى آن حضرت را برداشتند و در وقت
حركت آن حضرت، لجام اسب ايشان را گرفته و نستجيرباللّه خطاب به امام گفتند: تو
مشرك شده اى، آن چنان كه پدرت قبل از تو مشرك شده بود، و بعد آن چنان ضربهاى
به ران آن حضرت وارد كردند كه به استخوان پاى مباركشان رسيد.[43]
ثانيا: اگر سپاه امام حسن علیه السلام زياد بود پس چرا ايشان شخصاً براى جمع آورى
لشكر به مدائن رفتند؟ در تاريخ آمده: حضرت امام مجتبى علیه السلام در حالى به طرف
مدائن حركت كردند كه تنها تعداد كمى از اصحاب به دنبال ايشان بودند و تعداد زيادى
از آنها لبيك نگفته و در كوفه ماندند.[44]
حضرت امام مجتبى در مدائن ميان آن عده از اصحابشان كه با ايشان به مدائن آمده
بودند فرمودند: شما على بن ابى طالب علیهم السلام را كه قبل از من خليفه شما بود گول زديد
آن چنان كه مرا گول زديد، شما بعد از من با رهبرى چه امامى مىخواهيد با دشمن
بجنگيد؟ آيا شما امامى را كه كافر و ظالم است و حتى يك لحظه به خدا و پيامبر صلی الله علیه و آله
ايمان نياورده و او و بنى اميه با زور شمشير اظهار اسلام كردهاند، مىخواهيد به امامت
قبول كنيد و فرمان او را ببريد؟
پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله فرمود: اگر از بنى اميه جز پيرزنى باقى نماند، همان پير سالخورده
دين خدا را از محور اصليش خارج مىنمايد.[45]
ثالثا: با وجود سپاه زياد، چرا امام مجتبى علیه السلام در آن ايام دائماً زير لباسهايشان زره
مىپوشيدند و با وجود اين همه احتياط عاقبت ايشان را غافل گير كرده و مجروح
نمودند؟[46] علت اين بود كه بعد از خطبه خواندن حضرت مجتبى علیه السلام و دعوت كردن
اصحاب به جنگ، تنها تعداد اندكى از آنها به ايشان لبيك گفته و جمع شدند. آن هم
كسانى كه اعتقاد صحيحى نسبت به امام زمان خود نداشتند، و امام علیه السلام را مفترض
الطاعة نمىدانستند، و همانگونه كه در تاريخ ثبت است برخى از آنها بعد از صلح
امام علیه السلام به ايشان جسارت و اهانت مىكردند.
رابعا: خود امام مجتبى علیه السلام خطاب به حجر بن عدى فرمودند: به خدا قسم اگر
هزار نفر، بلكه به خدا اگر دويست نفر، بلكه به خدا قسم اگر هفت نفر مرا يارى
مىكردند هرگز با معاويه صلح نمىكردم، وقتى كه اصحاب اميرالمومنين علیه السلام اظهار
آمادگى جهت يارى ايشان را نمودند، آن حضرت همين سخن را فرمودند و چون روز
موعود كمتر از هفت نفر حاضر به يارى ايشان شدند ايشان سكوت نمودند.[47]
از اين فرمايش امام مجتبى علیه السلام به دست مىآيد كه ياران آن حضرت در آن زمان
بسيار كم و ناچيز بوده و اين كمى اصحاب ربطى به اقدامى از طرف عبيداللّه بن عبّاس
يا كس ديگر نداشته است وگرنه خود امام مجتبى علیه السلام يا ديگر ائمه علیهم السلام به آن اشاره
مىفرمودند.
لذا بحث ما اين نيست كه اصحاب امام حسن علیه السلام باوفا بودند خير، آنها همان
هايى بودند كه اكثرا با ديدن پول و وعده رياست از طرف معاويه، به او مىپيوستند و
حتى به معاويه نامه مىنوشتند و خود را تسليم او مىكردند، جمعى از رؤاى سپاه امام
مجتبى علیه السلام به معاويه نامه نوشتند و در آن اظهار كردند كه ما گوش به فرمان توئيم و از
تو مىخواهيم هر چه زودتر به كوفه بيايى و متعهد مىشويم كه امام مجتبى علیه السلام را
دست بسته به تو تحويل دهيم و يا اگر اجازه بدهى او را مىكشيم،[48] اما حرف ما اين
است كه خيانت عبيداللّه را چگونه ثابت مىكنيد و چه دليل و مدرك صحيحى بر
خيانت كردن او داريد؟
مطلبى كه در اين جا جالب و مشكوك مىباشد اين است كه در بين آن همه افرادى
كه خيانت كرده و به معاويه پيوستهاند فقط نام عبيداللّه بن عبّاس برده مىشود و هيچ
نامى از ديگران نيست.
4- از همه اين مباحث گذشته، تاريخ گواه هست كه عبيداللّه شخص ثروتمند و
متموّلى بوده و در عين داشتن ثروت، هيچ گاه دلبستگى به مال دنيا نداشته و همواره
مشهور به جود و سخاوت بوده است، به طورى كه نه تنها موافقين بلكه مخالفين و
دشمنان نيز به جود و سخاى ايشان اذعان داشته و اعتراف دارند، بلاذرى در انساب
الاشرف مىگويد: عبيداللّه نيز چون پدرش عبّاس، فرد ثروتمند و مرفهى بود،[49] ايشان
در همان كتاب اذعان دارد كه عبيداللّه با برادرش عبداللّه خانه مشتركى داشتند و
عبيداللّه سهم خويش را به برادرش عبداللّه بخشيد.[50]
بلاذرى در جاى ديگر از كتابش با ذكر وقايع مختلف تاريخى بر سخاوت عبيداللّه
بن عبّاس تاكيد داشته و سخاوت او را در برابر بخل افرادى نظير عبداللّه بن زبير
مىستايد، او در اين باره حكايتى نقل مىكند: روزى مردى از روى دشمنى و با هدف
بردن آبروى عبيداللّه در مدينه شايعه كرد كه امروز عبيداللّه همه را براى اطعام به منزل
خود دعوت كرده است و فكر مىكرد عبيداللّه با مواجهه ناگهانى و بدون هماهنگى
ميهمانان شرمنده و سر شكسته مىشود.
مردم به منزل عبيداللّه آمدند به طورى كه منزل او پر از ميهمان شد، هنگامى كه
عبيداللّه با انبوه ميهمانان روبرو شد، فردى را به بازار فرستاد تا هر آن چه از خوردنى و
نوشيدنى و نان و حلوا و غذاهاى خوش طعم بود خريدارى كند و به منزل آورد،
همگان خوردند و سيراب شدند و عبيداللّه خدا را شكر كرد.[51]
در حكايتى ديگر درباره جود و كرم وى نقل شده: روزى عبيداللّه در سفر بود و
ميهمان يك عرب بيابان گرد شد، اعرابى جز يك گوسفند از مال دنيا چيزى نداشت و
آن را هم براى پذيرائى از عبيداللّه ذبح كرد.
عبيداللّه از يكى از خدمتكارانى كه همراهش بود پرسيد: چقدر پول همراه داريم؟
او پاسخ داد: پانصد دينار.
عبيداللّه گفت: آن را به اعرابى بده.
او با تعجب گفت: او براى شما گوسفندى ذبح كرده كه قيمتش فقط پنج درهم
مىباشد و شما را هم نمىشناسد كه توقع كرم و بخشش خاصّى از شما داشته باشد.
عبيداللّه پاسخ داد: ساكت باش! سخاوت اين مرد از ما بيشتر است، زيرا ما بخش
اندكى از دارائى خود را به او داديم در حالى كه او تمام دارائىاش را به ما داد؛ ثانيا: او مرا
نمىشناسد ولى من كه به شأن و جايگاه خودم در سخاوت واقفم، او براى ما هر چه در
توان داشت انجام داد، ما هم بايد هر آن چه داريم به او ببخشيم.[52]
همچنين در اين باره آوردهاند: عبداللّه علم مردم را گسترش داد و عبيداللّه طعام
ايشان را، روزى مردى اعرابى وارد خانه عبّاس شد و عبداللّه را ديد كه مردم را گرد
آورده و براى ايشان فتوا مىدهد و تفسير قرآن به آنها مىآموزد و به سؤالهايشان پاسخ
مىدهد و در قسمت ديگرى از خانه ديد عبيداللّه گروه ديگرى از مردم را گرد آورده و
به آنها غذا مىدهد، اعرابى با مشاهده اين منظره گفت: هر كس طالب دنيا و آخرت
است به خانه عبّاس بيايد كه در آن يكى قرآن تفسير مىكند و ديگرى به مردم غذا
مىدهد.[53]
مورخان در اين باره آوردهاند: در ايامى كه عبداللّه بن زبير در مكه ادعاى خلافت
داشت، روزى عبداللّه بن صفوان بن اميه از كنار خانه عبداللّه بن عبّاس عبور مىكرد. در
آن جا جمعى از جويندگان علم را ديد كه اطراف او را گرفته و از محضرش استفاده
علمى كرده و بهره مىبرند. از آن جا گذشت تا به خانه عبيداللّه بن عبّاس رسيد، آنجا
نيز جمعيتى را ديد بر سر سفره عبيداللّه مشغول غذا خوردن بودند.
بعد از آن نزد ابن زبير رفت و متوجه شد كه آنجا نه از محفل علمى خبرى هست و
نه از اطعام طعام، لذا به عبداللّه بن زبير گفت: زندگى تو مضمون گفته اين شاعر است:
فان تصبك من الايام قارعه لم نبك منك على دنيا و لا دين؛
يعنى: اگر روزى مرگ تو را دريابد، بر تو گريه نخواهم كرد، نه به جهت امر دنيا و
نه به خاطر دين.
ابن زبير با تعجب پرسيد: مگر چه اتفاقى افتاده؟
ابن صفوان گفت: اين دو پسر عبّاس، يكى به مردم علم مىآموزد و ديگرى به مردم
طعام مىدهد و با اين كارشان موقعيتى براى تو باقى نمانده است.
ابن زبير، عبداللّه بن مطيع را نزد آنها فرستاد و به آنها پيغام داد كه أميرالمؤمنين
مىگويد شما و هر كس در اطرافتان هست بايد از مكه خارج شويد وگرنه با شما
برخورد خواهم كرد.
آن دو بزرگوار در جواب عبداللّه بن مطيع فرمودند: اين كه مردم اطراف ما هستند،
نفعى براى ما ندارد بلكه عدهاى براى طلب معارف و عدهاى براى استفاده از بخشش و
طعام ما نزد ما مىآيند پس براى چه آنها را منع مىنمائى؟[54]
همچنين در تاريخ آمده: هر كس خواستار زيبايى و فقه و سخاوت است به
خاندان عبّاس رجوع كند، چرا كه زيبايى در فضل، فقه در عبداللّه و سخاوت در
عبيداللّه مشهود است.[55]
مورخان آوردهاند كه عبيداللّه پيوسته در حال قربانى كردن و اطعام مردم بود و به
همين منظور در بازار دكان قصابى داشت و به نام ابن عبّاس مشهور بود، و ايشان را از
بخشندگان مشهور به شمار آورده و او را به بزرگى و بخشش و سخاوت توصيف كرده
و در شرح حال وى آوردهاند: او هر روز چندين شتر مىكشت و به فقيران غذا
مىداد.[56]
همچنين درباره وى آوردهاند: ايشان اولين كسى بود كه به همسايگان افطارى داد
و نخستين كسى بود كه سر راهها براى مسافران گذرى سفره مىانداخت و آنها را اطعام
مىكرد و هميشه و در همه حال ميهمان داشت و سفره اطعامش هيچ گاه برچيده نشد.[57]
5- آن چه در تاريخ ثبت است بين عبيداللّه و معاويه به خاطر اين كه بسر بن ارطاه
عامرى پسران و پدر زن و برادر زنش را كشته بود، خصومت و دشمنى خاصى وجود
داشت، در الغارات در اين باره چنين آمده:
روزى عبيداللّه بن عبّاس و بسر بن ارطاه نزد معاويه نشسته بودند.
عبيداللّه گفت: اى معاويه شما دستور دادى كه اين مرد قطع رحم كند و فرزندان
مرا بكشد.
معاويه گفت: من در اين مورد به او دستورى نداده بودم و دوست هم نداشتم كه
بسر كودكان شما را بكشد.
بسر ناراحت شد و شمشير خود را پرتاب كرد و به معاويه گفت: تو اين شمشير را
به من دادى و گفتى با اين مردم را بكوب، حالا كه كار به اينجا رسيده مىگوئى من
دستور نداده ام، و دوست هم نداشتم آنها را بكشد؟
معاويه گفت: شمشيرت را بردار، به جان خودم سوگند تو ناتوان خواهى شد
هنگامى كه شمشير خود را مقابل مردى از عبد مناف مىاندازى، مگر تو ديروز فرزندان
او را نكشتى؟ عبيداللّه گفت: اى معاويه تو خيال مىكنى من او را به جاى دو فرزندم
خواهم كشت؟
يكى از فرزندان عبيداللّه كه در مجلس حضور داشت گفت: ما بايد به جاى آنها
يزيد و عبداللّه (فرزندان معاويه) را بكشيم.
معاويه خنديد و گفت: گناه يزيد و عبداللّه چيست؟[58]
همچنين مسعودى در مرّوج الذّهب مىنويسد: يك روز عبيداللّه بن عبّاس پيش
معاويه رفت، بسر بن ارطاه عامرى قاتل فرزندان وى نيز نزد معاويه بود.
عبيداللّه گفت: اى پير مرد، بچهها را تو كشتى؟
بسر گفت: بلى.
عبيداللّه گفت: دلم مىخواست روزى زمين مرا نزديك تو سبز مىكرد.
بسر گفت: حالا سبز كرده است.
عبيداللّه گفت: اين جا شمشيرى هست؟
بسر گفت: اين شمشير من و شمشيرش را پرتاب كرد و چون عبيداللّه حركت كرد
كه شمشير را بردارد، معاويه و حاضران پيش از آن كه او شمشير را بگيرد دست او را
گرفتند، آن گاه معاويه به بسر گفت: چه پير سست مايه و فرتوت و خرفتى شده اى!
شمشير خودت را به يك مرد خون باخته از بنى هاشم مىدهى؟
مثل اين كه از دلهاى بنى هاشم خبر ندارى، به خدا اگر شمشير به دست او
مىافتاد قبل از تو به ما حمله مىكرد.
عبيداللّه گفت: به خدا قصدم همين بود.[59]
حال كدام عقل سالمى مىپذيرد شخصى كه:
اولا: بسيار شجاع و نترس بوده به گونهاى كه در تاريخ زندگىاش مشهود است و
تاريخ بر اين مسأله گواهى مىدهد، تا آنجا كه دشمنانش از اين كه شمشير در دستش
باشد در هراس بودهاند.
ثانياً: شخصى ثروتمند و متموّل و چشمش از مال دنيا سير بوده است.
ثالثاً: در عين داشتن ثروت زياد، هيچ گونه دلبستگى به مال دنيا نداشته به طورى
كه دوست و دشمن بر سخاوت و جود و كرم او شهادت دادهاند، بيايد به خاطر يك
ميليون درهم از امام مجتبى علیه السلام كه نوه و آل پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله است و او هميشه در طول
تاريخ زندگىاش محب و فدائى پيامبر اكرم و اهل بيتش صلی الله علیه و آله بوده، پشت كند و به
دشمن ديرينه خود كه عامل قتل دو پسرش نيز مىباشد بپيوندد؟
پس كاملاً روشن و اظهر من الشمس است كه به جز دسيسه و نيرنگ دشمنان
اهلبيت علیهم السلام هيچ مسأله ديگرى در كار نبوده و دامن عبيداللّه از اين وصلهها پاك است
و همان طور كه قبلا عرض كرديم شهرت يك جريان، دليل بر سقم و صحت آن نيست،
چه بسيار جريانات مشهورى كه ضعيف السند هستند و همه فقهاء به اين مسأله واقفند.
[1] – الغارات جلد: 2 صفحه: 443.
[2] – شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد جلد: 16 صفحه: 41.
[3] – مقاتل الطالبين صفحه: 73.
[4] – الاستيعاب جلد: 3 صفحه: 1290.
[5] – اسد الغابه جلد: 4 صفحه: 124.
[6] – الاصابه جلد: 5 صفحه: 361.
[7] – اسدالغابه جلد: 4 صفحه: 125.
[8] – الاستيعاب جلد: 3 صفحه: 129.
[9] – المغازى جلد: 2 صفحه: 822.
[10] – تاريخ ابن خلدون جلد: 2 صفحه: 623.
[11] – وقعة الصفين صفحه: 15.
[12] – البدايه و النهايه جلد: 8 صفحه: 99.
[13] – الغارات جلد: 1 صفحه: 217.
[14] – ائمه اطهار علیهم السلام همواره سياستمدارترين انسانها بوده و هستند، در زيارت جامعه كبيره خطاب به آن بزگواران عرض مىكنيم وَ سَاسَةَ الْعِبَاد يعنى شما سياستمدارترين بندگان خدا هستيد.
[15] – تاريخ يعقوبى جلد: 2 صفحه: 202.
[16] – اسد الغابه جلد: 4 صفحه: 126.
[17] – تاريخ الطبرى جلد: 5 صفحه: 158.
[18] – اسد الغابه جلد: 3 صفحه: 60.
[19] – الاستيعاب جلد: 2 صفحه: 812.
[20] – السيره النبويه جلد: 1 صفحه: 178.
[21] – (استيعاب جلد:3 صفحه: 814) و (اسدالغابه جلد: 3 صفحه: 61).
[22] – المالى طوسى صفحه: 497.
[23] – كشف الغمه جلد: 1 صفحه: 79.
[24] – تاريخ اسلام جلد: 1 صفحه: 300.
[25] – الطبقات الكبرى جلد: 2 صفحه: 28.
[26] – اعلام الورى جلد: 1 صفحه: 220.
[27] – الارشاد جلد: 1 صفحه: 141.
[28] – مكاتيب الرسول جلد: 3 صفحه: 279.
[29] – السيره النبيوه جلد: 1 صفحه: 629.
[30] – السيره النبويه جلد: 1 صفحه: 646.
[31] – مكاتيب الرسول صلی الله علیه و آله جلد: 3 صفحه: 619.
[32] – أميرالمؤمنين علیه السلام صفحه: 270.
[33] – رسول اكرم صلی الله علیه و آله صفحه: 181 الى 182.
[34] – كتاب سليم بن قيس الهلالى جلد: 2 صفحه:574.
[35] – الامالى طوسى صفحه: 155 الى 156.
[36] – الخصائص العباسيه صفحه: 72.
[37] – التفسير المنسوب الى الامام الحسن بن على العسكرى علیهم السلام صفحه: 20.
[38] – (المنتظم جلد: 5 صفحه: 316) و (الطبقات الكبرى جلد: 6 صفحه: 121).
[39] – روضة الشهداء صفحه: 178.
[40] – بحارالانوار جلد: 44 صفحه: 44.
[41] – مكاتيب الائمه علیهم السلام جلد: 3 صفحه: 32.
[42] – اثبات الوصيه للامام على بن ابى طالب علیهم السلام صفحه: 158.
[43] – كشف الغمه جلد: 1 صفحه: 540.
[44] – رياض الابرار فى مناقب الائمه الاطهار علیهم السلام جلد: 1 صفحه: 124.
[45] – الخرائج و الجرائح جلد: 2 صفحه: 575.
[46] – الهداية الكبرى صفحه: 193.
[47] – الهداية الكبرى صفحه: 192.
[48] – بحار الانوار جلد: 44 صفحه: 45.
[49] – انساب الاشراف الجزء الثالث العبّاس بن عبدالمطلب و بنوه، صفحه: 66.
[50] – انساب الاشرف جلد: 4 صفحه: 55.
[51] – انساب الاشرف جلد: 4 صفحه: 57.
[52] – البدايه و النهايه جلد: 8 صفحه: 90.
[53] – انساب الاشراف جلد: 4 صفحه: 55.
[54] – الاستيعاب جلد: 3 صفحه: 937 الى 938.
[55] – الاستيعاب فى معرفه الاصحاب جلد: 3 صفحه: 1010.
[56] – (اسدالغابه جلد: 3 صفحه: 412) و (الدرجات الرفيعه فى الطبقات الشيعه سيد على خان مدنى صفحه:
149).
[57] – الدرجات الرفيعه فى الطبقات الشيعه سيد على خان مدنى صفحه: 149.
[58] – الغارات جلد: 2 صفحه: 662.
[59] – مروج الذهب جلد: 3 صفحه: 162.