وقتى مسلم بن عقيل خبر بازداشت هانى و توهين به ايشان را فهميد، تصميم به
آغاز قيام عليه ابن زياد گرفت، و به يكى از فرماندهان سپاه خود به نام عبداللّه بن حازم
دستور داد تا يارانش را كه در خانهها جمع شده بودند فرا خواند، نزديك به چهار هزار
نفر و بنا به قولى چهل هزار نفر در حالى كه شعار مسلمانان در جنگ بدر، يا منصور
امت را تكرار مىكردند، نداى حضرت مسلم را پاسخ داده و آماده شدند.
مسلم بن عقيل به آرايش سپاه خود پرداخت، محبان و مخلصان اهل بيت علیهم السلام را
به فرماندهى بخشهاى سپاه برگزيد و با سپاه به طرف دارالاماره حركت كرد، ابن زياد
در آن هنگام در مسجد مشغول خطابه بود و مخالفان دولت و منكران بيعت يزيد را
تهديد مىكرد.
وقتى خطابه او به پايان رسيد، بانگ و فرياد شيعيان كه خواستار سقوطش بودند را
شنيد؛ ترس عجيبى كرد و وحشتزده جوياى ماجرا شد.
به او گفتند: مسلم بن عقيل در رأس جمعيت بسيارى از شيعيان دارند به جنگ با او
مى آيند.
ابن زياد بسيار هراسان شد و از ترس رنگ خود را باخته، و سريع به طرف قصر
شتافت؛ زيرا نيروى نظامى حمايت كنندهاى در كنارش نبود، تنها سى تن از نيروى
انتظامى و بيست تن از اشراف كوفه كه به مزدورى امويان معروف گشته همراه او
بودند.[1]
بر تعداد سپاهيان مسلم بن عقيل همچنان افزوده مىشد، پرچمها را برافراشته و
شمشيرها را بركشيده بودند، طبلهاى جنگ به صدا در آمد اوضاع طورى بود كه ابن
زياد به هلاكت خود يقين كرد.
ابن زياد به بهترين وسيلهاى كه پيروزى او را تضمين كند انديشيد و جز جنگ
اعصاب و شايعه پراكنى كه به تأثير آن بر كوفيان آگاه بود چارهاى نيافت، لذا به اشراف و
بزرگانى كه به مزدورى او تن داده بودند دستور داد تا در صفوف سپاه مسلم رخنه كرده
و وحشت و هراس را در بين آنها تزريق كنند، آنها نيز ميان سپاه مسلم بن عقيل رفتند و
به دروغ پردازى و شايعه پراكنى پرداختند.
سپاه مسلم بن عقيل، كم كم در اثر تبليغات و ترس و وحشتى كه مزدوران ابن زياد
در بين آنها انداخته بودند دلهايشان هراسان و لرزان شده و به شدت ترسيدند و در
حالى كه مىگفتند: ما را چه كار به دخالت در امور سلاطين پراكنده مىشدند.
در اندك زمانى در اثر آن رعب و وحشتهاى دروغين و وعدههاى طلا و فريفتن
بزرگان قبايل و… تعداد زيادى از لشكريان مسلم بن عقيل گريختند، مسلم با تعداد كمى
كه مانده بودند راه مسجد اعظم را در پيش گرفت تا نماز مغرب و عشاء را بخوانند.
افراد باقيمانده كه ترس و وحشت، آنان را از پاى انداخته و دلهايشان لرزان بود در
بين نماز، مسلم بن عقيل را تنها گذاشته و فرار كردند، تا آن جا كه حتى يك نفر هم با
مسلم بن عقيل باقى نماند كه راه را به ايشان نشان داده و يا به ايشان پناه دهد.[2]
مسلم بن عقيل در كوچههاى كوفه سرگردان و به دنبال خانهاى بود تا باقى مانده
شب را در آن به سر برد، اما جايى پيدا نشد، در شهر هيچ كس رفت و آمد نمىكرد،
كوفيان از ترس جاسوسان ابن زياد و نيروهاى امنيتى درهاى منزل شان را محكم بسته
بودند كه مبادا آنان را بشناسند و بفهمند همراه مسلم بودهاند و در نتيجه آنان را
بازداشت و شكنجه كنند.
مسلم بن عقيل حيران بود و نمىدانست به كجا پناه ببرد، سرگردان كوچهها را
پشت سر مىگذاشت تا اين كه به بانوى بزرگوارى به نام طوعه رسيد كه در انسانيت،
شرافت و نجابت سرآمد همه شهر كوفه بود.
طوعه بر در خانه به انتظار آمدن پسرش ايستاده و از حوادث آن روز بر او بيمناك
بود. همين كه مسلم او را ديد به سويش رفت و بر او سلام كرد طوعه پاسخ داد، مسلم
ايستاد، طوعه به سرعت پرسيد: چه مىخواهى.
مسلم گفت: كمى آب مىخواهم.
طوعه به درون خانه رفته و براى مسلم آب آورد، مسلم آب را نوشيد و سپس
نشست.
طوعه به ايشان شك كرد و پرسيد: آيا آب نخوردى؟
مسلم گفت: بله، خوردم.
طوعه گفت: پس سريع به سوى خانواده ات برو كه نشستن تو شك برانگيز است.
مسلم ساكت ماند.
طوعه بار ديگر سخن خود را تكرار كرد و از او خواست آنجا را ترك كند، باز
مسلم ساكت ماند.
طوعه كه هراسان شده بود بر سر او فرياد زد: پناه بر خدا، من راضى نيستم بر در
خانهام بنشينى.
وقتى طوعه نشستن بر در خانه را بر مسلم حرام كرد، حضرت برخاست و با
صدايى آرام و حزين گفت: من در اين شهر، خانه و بستگانى ندارم، آيا خواهان
نيكوكارى هستى، كه امشب از من پذيرايى كنى؟ اميدوارم پس از اين، عمل تو را جبران
كنم.
طوعه فهميد كه اين مرد غريب است، پس از او پرسيد: اى بنده خدا، قضيه
چيست؟
مسلم با چشمانى اشكبار، گفت: من مسلم بن عقيل هستم، اين قوم به من دروغ
گفتند و فريبم دادند.
طوعه بسيار متعجب شد و با بغض گلو با احترام پرسيد: تو مسلم بن عقيل هستى؟
مسلم گفت: آرى.
آن بانو با فروتنى و احترام خاص ايشان را به خانه خويش برد و از او پذيرائى
نمود و مسؤيت پناه دادن به او در قبال ابن زياد را به عهده گرفت.
طوعه، مسلم را به يكى از اتاقهاى منزلش راهنمايى كرد و روشنايى و غذا براى
ايشان برد، مسلم از خوردن غذا امتناع كرد،[3] رنج و اندوه قلب شان را پاره پاره نموده
و به فاجعهاى كه انتظارش را داشت، يقين پيدا كرده بود و دائماً به فكر امام حسين علیه السلام
بود.
بعد از مدت كمى بلال پسر طوعه وارد شد و ديد مادرش به اتاقى كه مسلم در آن
بود براى خدمت و پذيرائى زياد رفت و آمد مىكند، شك كرد و از مادرش علت رفت و
آمد به آن اتاق را پرسيد.
طوعه از دادن پاسخ صحيح خوددارى نمود و پس از آن كه بلال زياد اصرار كرد، با
گرفتن سوگند و تعهد از او جهت نگهدارى اين راز، تمام ماجرا را به او گفت.
بلال از خوشحالى در پوست خود نمىگنجيد و تمام شب را بيدار ماند تا بامداد
شتابان، جايگاه مسلم را به حكومت نشان دهد و به اين وسيله به ابن زياد تقرب جويد
و جايزهاى دريافت كند.[4]
سفير امام حسين علیه السلام مسلم بن عقيل آن شب را با اندوه، اضطراب و ناراحتى به
سر برد، ايشان اكثر شب را به عبادت و تلاوت قرآن مشغول بود و يقين داشت كه
آخرين شب زندگىاش هست، در آن شب لحظهاى به خواب رفت، در خواب، عموى
خود حضرت أميرالمؤمنين على بن ابى طالب علیهم السلام را ديد كه به او خبر داد خيلى زود به
پدر و عمويش ملحق خواهد شد؛ آنجا بود كه مسلم يقين كرد شهادتش نزديك شده
است.[5]
[1] – مع الركب الحسينى جلد: 3 صفحه: 121.
[2] – وقعة الطف صفحه: 123 الى 126.
[3] – نهايه الارب فى فنون الادب جلد: 20 صفحه: 401.
[4] – اعلام الورى باعلام الهدى جلد:1 صفحه: 442.
[5] – حياة الامام الحسين علیه السلام جلد: 2 صفحه: 388.