اذان صبح كه گفتند، بلال با حالتى آشفته كه جلب توجه مىكرد، به سوى دار
الامارة رفت تا جاى مسلم را به حكومت نشان دهد، آنجا نزد عبدالرحمن بن محمد بن
اشعث رفت و ماجرا را با وى در ميان گذاشت.
عبدالرحمن از او خواست ساكت بماند تا ديگرى خبر را نزد ابن زياد نبرد و جايزه
را به خود اختصاص ندهد و سريعا سوى پدرش كه نزد ابن زياد بود رفت و خبر بزرگ
را به او داد، چهره محمد از خوشحالى برق زد.
ابن زياد از تغيير حالت او فهميد بايد خبر مهمى اتفاق افتاده باشد كه او را چنين
خوشحال كرده، پس سؤل كرد: محمد؛ عبدالرحمن به تو چه گفت؟
محمد سر از پا نشناخته پاسخ داد: امير پاينده باد، مژده بزرگ.
ابن زياد گفت: چه شده؟ هيچ كس چون تو مژده نمىدهد.
او گفت: پسرم به من خبر داده مسلم در خانه طوعه است.
ابن زياد از خوشحالى به پرواز درآمد؛ شروع به وعده دادن مال و مقام به ابن
اشعث كرد و گفت: برخيز و او را نزد من بياور كه هر چه در قبال آن از من بخواهى به تو
داده خواهد شد.
ابن اشعث با دهانى آب افتاده از طمع به دنبال اجراى خواسته ابن زياد و
دستگيرى مسلم به راه افتاد.
ابن زياد، محمد بن اشعث و عمرو بن حريث مخزومى را براى جنگ با مسلم
تعيين كرد و سى صد نفر از سواران كوفه را در اختيار آنها گذاشت.[1]
وقتى آنها به خانه طوعه نزديك شدند، مسلم فهميد كه به جنگش آمدهاند پس به
سرعت اسب خود را زين كرده و لگام زد، زره را بر تن نمود، شمشير بر كمر بست و از
طوعه به سبب ميهمان نوازى خوبش تشكر نموده و به او خبر داد پسر ناجوانمردش
جاى او را به ابن زياد، گزارش كرده است.[2]
نيروهاى حكومتى به خانه طوعه ريختند تا مسلم را دستگير كنند، اما مسلم بن
عقيل چون شيرى بر آنان تاخت و با ضربات شمشير همه آنها را كه از شدت ترس گيج
شده بودند، فرارى داد.
كمى بعد مجددا به طرف مسلم آمدند و ايشان با حملهاى ديگر دشمنان را از خانه
بيرون كرد و به دنبال آنان در حالى كه با شمشيرش، سرها را درو مىكرد از آن منزل
خارج شد.
در آن روز مسلم شجاعتهايى از خود نشان داد كه در هيچ يك از مراحل تاريخ،
از كسى ديده نشده است، به گفته مورخان، مسلم در آن روز به غير از افرادى كه زخمى
كرد چهل و يك نفر را به خاك مذلت انداخت و هر كدام از مهاجمان را كه مىگرفت
مانند تيكه سنگى به بالاى بام پرتاب مىكرد.[3]
نيروهاى حكومتى كه از رويارويى مستقيم با مسلم بن عقيل ناتوان شده بودند،
پرتاب سنگ و گداختههاى آتشين را از روى بام خانهها به طرف مسلم شروع كردند.[4]
اگر جنگ در فضاى باز و هموار ادامه پيدا مىكرد، مسلم آنان را از پاى در مىآورد،
اما اين جنگ نابرابر در كوچهها و خيابانها بود، با اين حال مهاجمان پليد كوفه شكست
خوردند و از مقابله با اين قهرمان بىنظير درمانده شدند.
آنان در حال كشته و مجروح شدن توسط مسلم بودند، ابن اشعث ناگزير نزد
اربابش، پسر مرجانه رفت و از او نفرات بيشترى براى جنگ درخواست كرد؛ زيرا از
مقابله با اين قهرمان بزرگ ناتوان بودند.
ابن زياد حيرت زده از اين درخواست، ابن اشعث را توبيخ كرد و گفت: پناه بر
خدا، تو را فرستاديم تا يك نفر را براى ما بياورى، ولى اين صدمات سنگين به افرادت
وارد شده است؟!
اين سرزنش، بر ابن اشعث گران آمد، پس به ستايش شجاعتهاى مسلم بن عقيل
پرداخت و گفت: تو گمان كردهاى مرا به جنگ بقالى از بقالان كوفه يا جرمقانى از
جرامقه حيره فرستاده اى؟ در حقيقت مرا به جنگ شيرى شرزه و شمشيرى بران در
دست قهرمانى بىمانند از خاندان بهترين مردمان فرستاده اى.[5]
سرانجام ابن زياد نيروى كمكى زيادى در اختيار او گذاشت و او را به طرف مسلم
فرستاد، مسلم، به جنگ سختى پرداخت در حالى كه رجز مىخواند:
اقسمت لااقتل الا حرا
وان رأيت الموت شيئا نكرا
او يخلط البارد سخنا مرا
رد شعاع الشمس فاستقرا
كل امرى ء يوما يلاقى شرا
اخاف ان اكذب او اغرا؛[6]
يعنى: من سوگند ياد كردهام كه آزاده كشته شوم اگر چه مرگ ناگوار و ناپسنديده
است. گرم و سرد با هم آميخته و طعم تلخ را بايد چشيد. شعاع آفتاب بر مىگردد و
حال به يك نحو مستقر خواهد شد (چنين نخواهد ماند) هر مردى ناگزير روزى دچار
سختى و شر مىشود. من از اين مىترسم كه تكذيب شوم و مرا فريب دهند.
آه!اى مسلم!اى پسر عقيل! تو سالار خويشتنداران و آزادگان بودى، پرچم عزت و
كرامت را برافراشتى و شعار آزادى سردادى، اما دشمنانت، بندگانى بودند كه به پستى و
خوارى تن داده و زير بار بندگى و ذلت رفتند.
تو خواستى آزادشان كنى و زندگى آزاد و كريمانه را به آنان بازگردانى، ولى
نپذيرفتند و با تو به جنگ برخاستند و بدين ترتيب، انسانيت و بنيادهاى زندگى معنوى
را از دست دادند.
ابن اشعث وقتى رجز مسلم مبنى بر مرگ آزادگان و شريفان را شنيد، به قصد
فريب به ايشان گفت: به تو دروغ نمىگوييم و فريبت نمىدهيم، آنان عمو زادگان تو
هستند، نه تو را مىكشند و نه به تو آسيبى مىرسانند.
مسلم بدون توجه به دروغهاى ابن اشعث، به شدت به مبارزه و جنگ خود با
دشمنان و به درك فرستادنشان ادامه داد، آنان از مقابل مسلم فرار، و به طرف ايشان
سنگ پرتاب مىكردند.
مسلم اين حركت ناجوانمردانه را توبيخ كرد و بر ايشان فرياد زد: واى بر شما! چرا
مرا با سنگ مىزنيد، آن طور كه كفار را مىزنند؟! در حالى كه از خاندان نيكان هستم
واى بر شما! آيا حق رسول خدا صلی الله علیه و آله و فرزندان او را رعايت نمىكنيد؟[7]
سپاهيان ابن زياد از مقاومت در برابر اين قهرمان بزرگ، ناتوان شده و آثار شكست
بر آنان ظاهر گشت، ابن اشعث درمانده گشته، پس ناگزير به مسلم نزديك شد و با
صداى بلند گفت: اى پسر عقيل! خود را به كشتن مده، تو در امانى و خونت به گردن من
است.
مسلم تحت تأثير گفتههاى او قرار نگرفت و به امان دادن او توجهى نكرد؛ زيرا
مىدانست ابن اشعث به خاندانى تعلق دارد كه از مهر و وفا و پيمان، جز نام نمىشناسد؛
لذا اين چنين به او پاسخ داد: اى پسر اشعث! تا قدرت جنگيدن دارم، هرگز خود را
تسليم نخواهم كرد؛ نه، اين كار محال است.[8]
سپس مسلم چنان به او حمله ور شد كه او گريخت، تشنگى، سخت مسلم بن
عقيل را آزار مىداد تا آن كه ايشان گفتند: پروردگارا! تشنگى مرا از پا در آورد.
سپاهيان با ترس و وحشت، مسلم را محاصره كردند، ليكن نزديك نمىشدند، ابن
اشعث بر آنان فرياد زد: ننگ آور است كه شما از يك مرد، اين چنين هراس داشته
باشيد، همگى با هم بر او حمله ببريد.
آنها نيز دست جمعى به مسلم حمله كردند و با شمشيرها و نيزههايشان ايشان را
سخت مجروح كردند، بكير بن حمران احمرى با شمشير، ضربهاى به لب بالاى مسلم
زد و آن را شكافت و به لب زيرين رسيد، مسلم نيز با ضربهاى آن ناجوانمرد را بر خاك
مذلت انداخت.
زخمهاى بسيار و خونريزى مداوم و تشنگى شديد نيروى مسلم را تحليل برد و
ديگر نتوانست ايستادگى كند؛ مهاجمان ايشان را به اسارت در آوردند و براى رساندن
خبر اسارت او به پسر مرجانه بر يكديگر پيشى مىگرفتند.
مسلم را نزد ابن زياد آوردند، گروهى ازدحام كرده، به صف تماشاچيان پيوستند؛
آنان كسانى بودند كه قبلا با مسلم بيعت كرده و پيمان وفادارى بسته بودند، ولى از در
خيانت وارد شده و با ايشان جنگيدند.
مسلم را تا در قصر آوردند، تشنگى به شدت ايشان را آزار مىداد، در آنجا كوزه
آب سردى بود، مسلم به اطرافيانش گفت: مرا از اين آب بنوشانيد.
يكى از آنها به نام مسلم بن عمرو باهلى به او گفت: مىبينى چقدر خنك است! به
خدا سوگند! از آن قطرهاى نخواهى چشيد تا آن كه در آتش دوزخ حميم آب جوشان
بنوشى.
مسلم از او پرسيد: تو كيستى؟
او خود را از بندگان و منتسبين به حكومت دانست و گفت: من آنم كه حق را
شناخت، زمانى كه تو آن را ترك كردى، به خيرخواهى امت و امام پرداخت، وقتى كه تو
نيرنگ زدى. شنيد و اطاعت كرد، هنگامى كه تو عصيان كردى؛ من مسلم بن عمرو
باهلى هستم.
مسلم بن عقيل به او گفت: مادرت به عزايت بنشيند، چقدر سنگدل، خشن و
جفاكارى، تواى پسر باهله! به حميم و خلود در آتش دوزخ، سزاوارتر از من هستى.
عمارة بن عقبة كه در آنجا حاضر بود، از سنگدلى و پستى باهلى، شرمنده شد، پس
آب سردى خواست و آن را در قدحى ريخت و به مسلم داد، وقتى مسلم مىخواست
آب را بنوشد، آن قدح پر از خون لبهاى ايشان شد، سه مرتبه آب را عوض كردند و
هر بار، قدح پر از خون مىشد؛ سپس حضرت فرمود: اگر اين آب روزى من بود آن را
مىنوشيدم.[9]
بالاخره مسلم بن عقيل را بر پسر مرجانه وارد كردند، مسلم به حاضران در جلسه
سلام كرد ولى به ابن زياد سلام نكرد يكى از آنها از مسلم خرده گرفت و گفت: چرا بر
امير سلام نكردى؟
مسلم به او گفت: ساكت باش اى بىمادر! به خدا سوگند! مرا اميرى نيست تا بر او
سلام كنم.
ابن زياد برافروخته و خشمگين شده و گفت: مهم نيست، چه سلام بكنى و چه
سلام نكنى، تو كشته مىشوى.[10]
در اين ديدار، سخنان زيادى بين مسلم و پسر مرجانه صورت گرفت، مسلم بن
عقيل در آن بحث و گفتگوها شجاعت، استقامت، عزم قوى و ايستادگى خود را در قبال
آن طاغوت نشان داد و با دلاورى خود، ثابت كرد از افراد كم نظير تاريخ است.
بالاخره ابن زياد به بكير بن حمران كه توسط مسلم ضربه خورده و مجروح شده
بود، رو كرد و گفت: مسلم را بگير و به بام قصر ببر و در آنجا گردنش را بزن تا خشمت
فرو نشيند و دلت خنك شود، مسلم بن عقيل با چهرهاى خندان به استقبال شهادت
رفت.
بكير، مسلم بن عقيل را كه مشغول ذكر و ستايش خدا بود، به بالاى بام برد، جلاد
ايشان را بر زانو نشاند و گردن ايشان را زد؛ سپس سر و تن حضرت را به پايين
انداختند، و بنا به بعضى اقوال، ايشان را گردن نزدند بلكه از بالا به پائين انداختند و
شهيدش كردند.
مسلم بن عقيل اولين شهيد از خاندان نبوت بود كه آشكارا در برابر مسلمانان او را
كشتند و كسى براى رهايى و دفاع از وى هيچ اقدامى نكرد.[11]
[1] – تسلية المجالس و زينة المجالس جلد: 2 صفحه: 191.
[2] – تسلية المجالس و زينة المجالس جلد: 2 صفحه: 194.
[3] – جلاءالعيون صفحه: 618.
[4] – ابصار العين فى انصار الحسين صفحه: 81.
[5] – رياض الابرار فى مناقب الائمه الاطهار علیهم السلام جلد: 1 صفحه: 212.
[6] – وقعة الطف صفحه: 134.
[7] – مناقب آل ابى طالب جلد: 4 صفحه: 93.
[8] – ينابيع الموده لذوى القربى جلد:3 صفحه: 57.
[9] – تاريخ الامم و الملوك جلد: 5 صفحه: 376.
[10] – منتهى الامال جلد: 1 صفحه: 486.
[11] – روضة الشهداء صفحه: 292.