مهلت گرفتن امام حسين عليه السلام  از عمر سعد

عصر روز هشتم محرم هنگامى كه آفتاب غروب كرده بود، حضرت

سيدالشهداء   علیه السلام جلوى خيمه خويش در حالى كه سر مبارك شان را روى زانو گذاشته،
در رؤائى فرورفته بودند و ساير اهل بيت و همچنين اصحاب حضرت در خيمه‏هاى
خود به نماز و مناجات مشغول بودند.

حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام چون نگهبانى خيام را به عهده داشت براى
جلوگيرى از هرگونه پيش آمد و حادثه مرتباً دور تا دور خيمه‏ها مى‏گشت تا مبادا اهل
بيت پيامبر   صلی الله علیه و آله و ديگر اصحاب به طور ناگهانى از طرف معاندين مورد حمله قرار
گرفته و غافل‏گير شوند.

حضرت زينب كبرى   عليهاالسلام آن شير زن كربلاء در حالى كه به مداوا و پرستارى
حضرت زين العابدين   علیه السلام مشغول بود، به ساير اهل بيت پيامبر   صلی الله علیه و آله به ويژه كودكان كه
دچار بى‏آبى و عطش شده بودند رسيدگى مى‏فرمود.

ناگاه صداى هياهو و حركت اسب‏ها به گوشش رسيد، شتابان خود را به حضرت
سيدالشهداء رسانده و با كمال اضطراب عرض كرد: برادر برخيز گويا لشكر عمر سعد
حمله را آغاز كرده‏اند.

بعد از نماز عصر، عمر بن سعد خطاب به لشكريانش فرياد زد: يا خيل اللّه اركبى
و بالجنة ابشرى.

يعنى: اى لشكر خدا سوار شويد و به بهشت مژده دهيد، لشكريان بر مركب‏ها
سوار شده و به طرف خيام امام حسين   علیه السلام و يارانش يورش بردند.

امام حسين   علیه السلام آن هنگام در حالت خواب و بيدارى پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله را مى‏ديدند
كه ناگهان با صداى حضرت زينب كبرى   عليهاالسلام از آن حالت خارج شده و متوجه عرايض
و بيانات خواهر گرامى شان گرديدند، جريان ديدار رسول خدا   صلی الله علیه و آله را براى خواهرش

نقل كرده و فرمودند: جدم مرا دعوت كرد و فرمود: تو به سوى ما مى‏آيى، حضرت
زينب كبرى   عليهاالسلام سيلى محكمى به صورت خود زد و عرض كرد: واى بر من.[1]

امام حسين   علیه السلام فرمودند: اى خواهر مهربان، خدا تو را رحمت كند ساكت باش،
ويل بر تو نيست، و به ايشان فرمودند: فوراً عبّاس   علیه السلام را حاضر نمائيد.[2]

حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام كه مشغول به محافظت خيمه‏ها بود بلافاصله نزد
برادر حاضر گرديد و خطاب به ايشان عرض كرد: يا أخى أتاك القوم؛ يعنى: اى برادر
عزيزم، لشكر دشمن به سوى شما مى‏آيد.

امام حسين   علیه السلام به ايشان فرمودند: اى برادر، جانم به فدايت برو و جويا شو ببين
آن‏ها چه مى‏خواهند و چه تصميمى دارند؟[3]

حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام با اشتياق تمام به برادر و ولى و فرمانده خود لبيك
گفته و همراه با حبيب بن مظاهر و زهير بن قين و چند نفر ديگر كه ظاهرا بيست نفر
بودند به طرف لشكر عمر سعد رفتند.

وقتى به لشكر عمر سعد رسيدند حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام از آنها سؤل كرد:
ما بدا لكم و ما تريدون.

يعنى: چه چيزى برايتان پيش آمده؟ و چه مى‏خواهيد؟

عمر سعد گفت: هم اكنون از طرف امير عبيداللّه بن زياد دستور قطعى رسيده كه
بلافاصله يا بايد بيعت يزيد را قبول كنيد و يا آماده جنگ باشيد.

حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام فرمودند: فلا تعجلوا حتى ارجع الى أبى عبداللّه
فاعرض عليه ما ذكرتم.

يعنى: عجله نكنيد قدرى صبر كنيد تا من اين مسأله را خدمت امام حسين   علیه السلام
عرض نموده و سپس نظر مبارك آن حضرت را به اطلاع شما برسانم.[4]

حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام با عده‏اى از همراهانش به طرف امام حسين   علیه السلام
برگشته و پيام عمر سعد را به استحضار امام رساندند.

حبيب بن مظاهر و زهير بن قين و عده‏اى ديگر در همان جا ماندند، حبيب
سپاهيان عمر سعد را نصيحت كرد و آنان را از عقاب و كيفر خدا بر حذر داشت و چنين
فرمود:

آگاه باشيد! به خدا قسم! بدترين گروه كسانى هستند كه فرداى قيامت بر خداى
عزوجل و پيامبر بزرگوارش   صلی الله علیه و آله وارد مى‏شوند در حالى كه فرزندان و اهل بيت
پيامبر   صلی الله علیه و آله را كه شب زنده دارند و شبانه روز به ياد خدا مشغولند به قتل رسانده‏اند.[5]

عزرة بن قيس با بى‏شرمى پاسخ داد: اى پسر مظاهر! تو خودت را پاك و پرهيزكار
معرفى مى‏كنى؟ در اين هنگام زهير بن قين متوجه عزره شد و فرمود: اى پسر قيس! از
خدا بترس و از كسانى مباش كه بر گمراهى كمك مى‏كنند و نفس زكيه و پاك عترت
رسول خدا   صلی الله علیه و آله و برگزيده پيامبران را به قتل مى‏رسانند.

عزره پرسيد: تو كه نزد ما عثمانى بودى، حال چه شده است؟!

زهير پاسخ داد: به خدا قسم! من نه نامه به امام حسين   علیه السلام نوشتم و نه پيكى نزد او

فرستادم، تنها در راه به او برخوردم، هنگامى كه او را ديدم، به ياد رسول خدا   صلی الله علیه و آله افتادم
و پيمان شكنى، نيرنگ، دنياپرستى و آن چه از ناجوانمردى براى امام حسين   علیه السلام در
نظر گرفته بوديد را دانستم، پس بر آن شدم تا براى حفظ حق پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله كه آن را
ضايع كرده بوديد او را يارى كنم و به حزبش بپيوندم.[6]

زهير بن قين مى‏خواست به آنها بفهماند كه او مانند آنها به امام حسين   علیه السلام براى
آمدن به كوفه نامه ننوشته است، چون اكثر لشكريان عمر بن سعد حتى خود شمر بن
ذى الجوشن جزء آن افرادى بودند كه به امام حسين   علیه السلام نامه نوشته و ايشان را به كوفه
دعوت كرده بودند اما حالا در مقابلش لشكر كشيده بودند.

حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام پيام آنها را به حضرت سيدالشهداء   علیه السلام رسانيد،
امام حسين   علیه السلام بعد از شنيدن پيام عمر سعد براى چند دقيقه سكوت فرموده و تامل
كردند، سپس به حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام فرمودند: نزد آنها برو و تا صبح فردا
مهلت بگير تا بتوانيم اين شب آخر را به نماز و عبادت بپردازيم و از پيشگاه خداى
تعالى طلب آمرزش نمائيم، خدا مى‏داند كه من چقدر نماز خواندن و تلاوت قرآن و
كثرت دعا و استغفار را دوست دارم.

حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام با همراهان خويش به سمت لشكر عمر سعد
حركت كردند و پيام امام حسين   علیه السلام را به آنها اعلام كرده و فرمودند: اى مردم! امام
حسين   علیه السلام مى‏فرمايند: امشب را برگرديد و به ما فرصت دهيد تا در اين باره فكر كند،
زيرا ميان شما و ايشان چنين سخنى نبوده است، صبح كه شد با هم ملاقات مى‏كنيم، يا
آن چه شما درخواست مى‏كنيد را مى‏پذيريم و يا از آن كراهت داريم و رد مى‏نماييم.[7]

عمر بن سعد چون مى‏ترسيد در صورت قبول درخواست امام، شمر جاسوسى او
را نزد ابن زياد بكند و هم اين كه مى‏خواست شريكى براى خود پيدا كرده تا از
بازخواست احتمالى ابن زياد جان سالم به در برد، به شمر بن ذى الجوشن رو كرده و
گفت: نظرت چيست؟

شمر گفت: نظر خودت چيست؟ تو اميرى و رأى تو مورد قبول است.

عمر بن سعد گفت: من نمى‏خواهم در اين جريان صاحب نظر باشم.

آن گاه رو به لشكر كرد و گفت: شما چه نظر مى‏دهيد؟ عده‏اى از لشكريان عمر
سعد با دادن مهلت، مخالف بودند و عده‏اى ديگر موافق، و هر يك در اثبات نظريه خود
دلائلى اقامه مى‏كردند، عمرو بن حجاج و قيث بن اشعث از جمله افراد موافق با مهلت
دادن به امام حسين   علیه السلام بودند،[8] پس از مشاجره و بحث زيادى كه در بين لشكريان
عمر سعد رخ داد بالاخره با دادن يك شب مهلت به حضرت سيدالشهداء   علیه السلام موافقت
كردند.

حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام خدمت امام حسين   علیه السلام بازگشت در حالى كه
قاصدى از جانب عمر بن سعد با ايشان بود، آن قاصد خطاب به امام حسين   علیه السلام گفت:
امشب را تا صبح به شما مهلت داديم، اگر در برابر امير عبيداللّه تسليم شديد شما را نزد
او مى‏بريم و اگر تسليم نشديد با شما مى‏جنگيم.[9]

نكته‏اى كه در اين جا بايد عرض كنم در مورد ادب حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام

است كه ايشان حتى از همان دوران كودكى در اثر تربيت صحيح هيچ گاه خود را با امام
حسن و امام حسين   علیهم السلام برابر نمى‏دانست و هميشه ادب حضورشان را حفظ مى‏نمود
و حتى هيچ گاه حتى المقدور در كنار آن دو امام نمى‏نشستند، مگر با حفظ رعايت ادب
و همچنين هيچ گاه آن دو بزرگوار را برادر خطاب نمى‏فرمودند، اما در واقعه جانسوز
كربلاء در دو الى سه مورد حساس امام حسين   علیه السلام را برادر خطاب كرده و دليلش ابراز
محبت ايشان به آن حضرت بود، مانند بعضى از اصحاب كه در شب عاشورا بسيار
خوشحال بوده و مى‏خنديدند و مى‏فرمودند: ما هيچ گاه در عمر خويش اين قدر شاد
نبوده‏ايم اما چون امشب با همه شب‏هاى ديگر فرق مى‏كند اين قدر خوشحال هستيم،
لذا اگر حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام در آن واقعه جانسوز در چند مورد امام
حسين   علیه السلام را برادر خطاب كرده علتش اين بود كه آن ايام براى همه اصحاب و بنى
هاشم با ديگر ايام فرق مى‏كرد و حتى برادر خطاب كردن امام حسين   علیه السلام در آن ايام
خود نشانه رعايت ادب و محبت بوده است.

آن شب تا صبح امام حسين   علیه السلام با برگزيدگان پاك و مؤن از اهل بيت و يارانش،
نخوابيده و متوجه خدا شده و با دل و جان به مناجات پرداخته و از خداوند عفو و
مغفرت درخواست كردند، گروهى در حال ركوع، گروهى در حال سجود و گروهى به
تلاوت قرآن مشغول بوده و همهمه عجيبى مانند صداى زنبور عسل داشتند و با
بى‏صبرى، منتظر طلوع خورشيد بودند تا به افتخار شهادت در راه امام زمان شان و ذريه
رسول خدا   صلی الله علیه و آله دست پيدا كنند،[10] در آن شب سى و دو نفر از لشكر عمر سعد از
خواب غفلت بيدار شده، توبه كرده و به لشكر امام حسين   علیه السلام پيوستند.[11]

اصحاب عمر سعد نيز آن شب را تا صبح نخوابيدند و با شوق، منتظر طلوع
خورشيد بوده تا خون اهل بيت پيامبر خدا   صلی الله علیه و آله را بريزند و به اين وسيله به اربابشان
پسر مرجانه نزديك بشوند.[12]


[1] – الكامل ابن اثير جلد: 3 صفحه: 284.

[2] – وقعة الطف صفحه: 193.

[3] – ارشاد صفحه: 230.

[4] – بحارالانوار جلد: 44 صفحه: 391 الى 392.

[5] – حياة الامام الحسين جلد: 3 صفحه: 172.

[6] – مقتل الحسين المقرم صفحه: 217.

[7] – ليلة عاشوراء صفحه: 17.

[8] – تاريخ طبرى جلد: 7 صفحه: 3013.

[9] – الفتوح جلد: 5 صفحه: 99.

[10] – مثير الاحزان صفحه: 52.

[11] – لهوف صفحه: 94.

[12] – معالى السبطين صفحه: 206.

سوال خود را ارسال نمایید

موضوعات خود را در این قالب ها ارسال نمایید: