شخص آهنگرى از اهل كوفه نقل مىكند: من همراه با لشكر ابن زياد به كربلاء
رفته بودم.
ما خيمههاى خود را بر لب نهر علقمه برپا كرده و مأمور بوديم تا آب را به روى
امام حسين علیه السلام و يارانش ببنديم، و چنين كرديم، تا وقتى كه همگى آنان در حالى كه
تشنه بودند كشته شدند.
بعد از اين جريان به سوى كوفه حركت كرديم، ابن زياد اسيران آل محمد صلی الله علیه و آله را به
شام فرستاد، پس از آن كه اسراء به شام رفتند، شبى در عالم خواب ديدم گويا قيامت
برپا شده است، مردم مثل دريا به موج آمده و دچار عطش شديدى بودند، من احساس
مى كردم كه از همه آنها تشنهتر هستم، آفتاب فوق العاده گرم بود و زمين هم مانند ديگ
مى جوشيد.
در همين موقع شخصى را ديدم كه نور جمالش صحراى محشر را روشن كرده، و
در عقب وى كسى را ديدم كه صورتش از ماه شب چهارده نورانىتر بود.
ناگهان مردى آمد و من را به وسيله زنجيرى، كشان كشان، به طرف آن بزرگوار
برد، آن شخصى كه من را مىكشيد و مىبرد را قسم دادم و گفتم: تو را به حق آن كسى كه
اين مأموريت به تو داده بگو بدانم كيستى؟!
گفت: من يكى از ملائكه مىباشم.
گفتم: آن شخص كيست؟
گفت: على بن ابى طالب علیهم السلام.
گفتم: آن مرد نورانى كه جلويش ايستاده كيست؟
گفت: حضرت محمد صلی الله علیه و آله
پس از اين منظره، عمر بن سعد و گروه ديگرى را كه برايم ناشناخته بودند،
مشاهده كردم كه غل و زنجيرهايى به گردن داشتند و از چشم و گوشهاى آنان آتش
خارج مىشد، همچنين پيامبران الهى و صديقين را ديدم كه در اطراف حضرت
محمد صلی الله علیه و آله حلقه زده بودند.
در همين حال بودم كه ناگهان شنيدم حضرت رسول اللّه صلی الله علیه و آله به على بن ابى
طالب علیهم السلام فرمودند: چه كار كردى؟
على بن ابى طالب علیهم السلام عرض كردند: احدى از قاتلان حسين علیه السلام را رها ننموده و
همه را حاضر كردم، سپس تمامى قاتلين امام حسين علیه السلام را به حضور پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله
آوردند و پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله راجع به جريانات كربلاء و جناياتى كه مرتكب شده بودند از
آنها سؤال مىكردند.
يكى از آنها گفت: من آب را به روى امام حسين علیه السلام بستم.
ديگرى گفت: من امام حسين علیه السلام را تيرباران كردم.
سومى مىگفت: من سينه آن حضرت را پايمال نمودم.
چهارمين نفر گفت: من فرزند حسين علیه السلام را كشتم.
پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله پس از شنيدن اين اعترافات به قدرى گريه كردند كه همه افرادى كه
در حضورشان بودند از گريه آن بزرگوار به گريه افتادند.
سپس پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله دستور دادند تا همه آنها را به سوى جهنم ببرند.
در همين هنگام، شخص ديگرى را آوردند، پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله به او فرمودند: تو
نسبت به حسين من چه كردى؟
او گفت: من فقط آهنگر بودم، و جنگ و جدالى نكردم.
پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله فرمودند: جرم تو اين بوده كه بر عليه حسين من سياهى لشكر
تشكيل داده اى، سپس دستور داد تا او را هم به سمت جهنم ببرند.
هنگامى كه اين شخص از نقل خواب خويش فراغت يافت، زبانش در حضور
عموم حاضرين لال شد و با بدترين وضع به درك اسفل رفت و كليه آن افرادى كه اين
خواب را از زبان آن مرد شنيدند از وى بيزار شدند.[1]
[1] – بحارالانوار جلد: 45 صفحه: 319.