عاقبت علمدار عمر بن سعد

عبداللّه اهوازى خاطره‏اى را از زبان پدرش اين چنين نقل مى‏كند: يك روز پدرم
در بازار مى‏گذشت؛ ناگاه گذر او بر مردى افتاد كه خلقتش تغيير كرده، زبانش خشكيده
و منظرش كريه گشته بود، مانند كسى كه تازه از جهنم بيرون آمده باشد، او عصايى در
دست داشت و در بازارها مى‏گرديد و گدايى مى‏كرد، راوى مى‏گويد: وقتى او را ديدم
بدنم به لرزه افتاد.

پس از او پرسيدم: اهل كدام قبيله هستى؟

اعتنايى نكرد، پس او را به حق خدا قسم دادم.

گفت: اى برادر! تو به اين كارها چه كار دارى؟!

گفتم: دوست دارم جريان تو را بدانم.

گفت: به يك شرط برايت مى‏گويم.

گفتم: آن شرط چيست؟

گفت: اين كه مرا به خانه ات ببرى، اطعام كرده و سير نمايى، زيرا بسيار گرسنه ام.

گفتم: قبول، و به طرف منزل رفتيم، وقتى وارد منزل شد و نشست، قبل از آوردن
غذا از او مطالبه جواب كردم.

گفت: اى برادر! آيا تو در روز عاشورا حاضر بودى و آن چيزهايى كه بر
حسين   علیه السلام وارد گرديد ديدى؟

گفتم: من نبودم، ولى جرياناتش را شنيده‏ام.

گفت: آيا اسم عمر بن سعد را شنيده‏اى؟

گفتم: آرى، آيا تو او هستى؟!

گفت: نه، بلكه علمدار او هستم.

گفتم: بگو ببينم در آن وقت چه كار كردى كه مبتلا به اين بليه شده و دنيا و آخرت
خود را خراب كردى؟!

راوى مى‏گويد: او در حالى كه بوى بدى مى‏داد، مانند بوى قيرى كه در آتش باشد
گفت: كار خود را براى تو مى‏گويم، بدان كه عمر بن سعد، مرا با جمعى از تيراندازان و
شمشيرداران بر شريعه فرات گماشت، تا امام حسين   علیه السلام و اصحابش را از آب خوردن
منع كنيم، پس ما در اين خصوص اهتمام كرده و شب‏ها نمى‏خوابيديم و روزها براى

حفظ شريعه بيدار بوديم، حتى من اصحاب خود را از اين كه ظرف آب با خود ببرند
منع مى‏كردم، تا مبادا دلشان براى امام حسين   علیه السلام و اصحابش بسوزد و به ايشان آب
برسانند.

شبى از شب‏ها براى استراق سمع و اطلاع بر امر، نزديك خيمه امام حسين   علیه السلام
رفتم، حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام را ديدم كه به نزد برادرش آمد و او را گريان ديد،
سبب گريه ايشان را پرسيد؟

حسين   علیه السلام جواب داد: اى برادر، تشنگى بر ما غالب شده و بر اطفال فشار
شديدى آورده است، تا به حال در دو موضع چاه كنده و از آب اثرى نديده ايم، آيا از
اين گروه بى‏دين براى اين اطفال آب طلب مى‏كنى؟

حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام عرض كرد: اى برادر، من از ايشان طلب آب كردم،
ولى به غير از تير و شمشير جوابى نشنيدم.

وقتى حسين   علیه السلام اين سخنان را از حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام شنيدند، صداى
خود را به گريه بلند كرد.

حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام عرض كرد: اى برادر، صبح كه شد من به سوى آنها
مى روم و هر قدر ممكن شود، هر چند يك مشك براى آنها آب مى‏آورم.

حسين   علیه السلام وقتى اين سخن را شنيد مسرور گرديد و حضرت اباالفضل
العبّاس   علیه السلام را دعا كرده و فرمود: شكر اللّه سعيك؛ يعنى: خدا سعى تو را جزا دهد.

و من همه اين سخنان را مى‏شنيدم، پس به جاى خود برگرشتم و عمر بن سعد را
به اين امر خبر دادم، او پنج هزار نفر ديگر به سركردگى خولى بن يزيد به كمك ما
فرستاد.

ما منتظر بوديم تا آن كه صبح شد و حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام مانند آفتاب از
افق خيمه گاه به سوى شريعه فرات خارج گرديد، و سپاه ما مانند مور و ملخ دورش را
گرفته او را تيرباران كرديم، به طورى كه بدن او از چوبه و پيكان تير پر گرديد، ولى او
ابدا اعتنايى به تيرها نكرد و ميمنه و ميسره لشكر ما را به هم ريخت و داخل فرات
گرديد، مشك خود را پر كرد و سر آن را محكم بست و بدون آن كه خود آب بياشامد
بيرون آمد.

پس همه آن لشكر، يك دفعه بر او حمله كردند و مردى از طايفه او، ضربتى بر
دست راستش زد و آن را قطع كرد، او شمشيرش را به دست چپ گرفت و بر ما حمله
مى كرد و مشك آب بر شانه‏اش بود، او جمعيت زيادى از شجاعان و دلاوران ما را
كشت و ما هم تصميم گرفتيم مشك او را سوراخ كنيم، پس من شمشير خود را بر
مشك فرود آوردم، وقتى او متوجه اين كار من شد، بر من حمله كرد، پس شمشير به
دست چپ او زدم و دست چپش با شمشير من قطع گرديد.

در اين هنگام فرد ديگرى عمودى از آهن بر سر او زد و در اثر آن ضربه مغزش بر
كتفش جارى گرديد و از بالاى اسبش بر زمين افتاد و صداى خود به يا أخا، وا حسينا،
وا ابتا، و وا عليا!
برآورد.

ناگهان حسين   علیه السلام رسيد و هفتاد نفر از معاريف ما را كشت و ميمنه و ميسره ما را
درهم شكست، به طورى كه همه ما پا به فرار گذاشتيم.

حسين   علیه السلام نزد برادر خود حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام رفت و بر او نوحه و
گريه نمود و نوحه و صيحه از بانوان حرم به طورى بلند شد كه يقين كرديم ملائك و
اجنه با ايشان مى‏گريند و زمين بر ما موج مى‏زند.

حسين   علیه السلام را ديديم كه به سوى ما مى‏آيد و واللّه او را چنان گمان كرديم كه
پدرش على بن ابى طالب   علیهم السلام است، پس ما را مانند گوسفند متفرق كرد و رو به سوى
شريعه فرات آورده، داخل آب گرديد و برفت تا آن كه آب به ركاب او رسيد، پس
ايستاد كه آب بياشامد، ناگاه اسب او سر به جانب آب برد و آن جناب اسب را بر خود
مقدم داشت و لجام از سر آن برداشت تا آن كه آن حيوان با آسودگى آب بياشامد و
خودش با اين كه عطش شديدى داشت دست از آب برداشت و آب نخورد.

چون اين حالت ايثار و سخاوت را در او ديدم، متوجه اين آيه شريفه گرديدم كه
خداوند پدر او، على بن ابى طالب   علیهم السلام را در آن مدح كرده و فرموده است: و يؤرون
على أنفسهم و لو كان بهم خصاصة.

يعنى: ديگران را بر خود مقدم مى‏دارند هر چند خودشان در شدت باشند، پس
تعجب كرده و گفتم: حقا پسر رسول خدا   صلی الله علیه و آله هستى كه در اين شدت تشنگى، حيوان
را بر خود مقدم مى‏دارى، بعد از تو كسى زنده نماند، با مشاهده اين حالت، شقاوت من
بيشتر شد و مردم را تحريك و ترغيب بر ممانعت او كردم ولى كسى جرأت بر ممانعت
ننمود.

پس با خود گفتم كه همانا اگر آب بياشامد جمع ما را خواهد كشت، پس شيطان،
دروغى در دهان من گذاشت كه گفتم: يا حسين، زنان و عيال و اطفال خود را درياب كه
حرمت ايشان را هتك نمودند و خيمه‏ها را تاراج و غارت كردند.

حسين   علیه السلام وقتى اين سخن را شنيد مضطرب گرديد و با لب تشنه از فرات بيرون
آمد و خيام و عيال را سالم ديد؛ دانست كه آن كلام از روى مكر و حيله بود، مجددا اراده
رجوع به فرات نمود اما ديگر موفق نشد.

پس اشك او جارى شده و بگريست، و من بر حُسن تدبير خود بر او خنديدم و
مكافات آن اين است كه مى‏بينى و ديدم.

پدر عبداللّه اهوازى راوى خبر، مى‏گويد: وقتى اين حكايت را شنيدم، دلم آتش
گرفت و به آن مردود مطرود بدتر از يهود گفتم: راست گفتى، بنشين تا براى تو غذا
بياورم! پس رفتم شمشير خود را صيقل داده و به نزدش آمدم، وقتى شمشيرم را ديد
ترسيد و گفت: شما ميهمان و ضيف را اين گونه اكرام مى‏نماييد؟

گفتم: آرى، اكرام كشندگان امام حسين   علیه السلام نزد ما همين است.

پس خدام و غلامان، من را يارى كرده و او را كشتيم و به آتش دنيا پيش از آتش
آخرت سوزانيديم.[1]


[1] – دارالسلام صفحه: 513.

سوال خود را ارسال نمایید

موضوعات خود را در این قالب ها ارسال نمایید: