در طول تاريخ اسلام نذر كردن قربانى و حتّى غير از قربانى، براى انبياء
عظام و اولياء الهى امرى شايع و مرسوم بين مردم مسلمان بوده و
اختصاص به گروه و مذهب خاصّى نداشته؛ نذر كننده نذرش براى خدا
و تقرّب به او بوده و قربانى را به نام خدا ذبحكند.
داوود افندى النقشبندى الخالدى مىگويد:
بمعنى أن الثواب لهم و المذبوح منذور لوجه اللّه كقول الناس: ذبحت
لميتىّ بمعنى تصدقتُ عنه و كقول القائل: ذبحت للضيف بمعنى انه كان
السبب فى حصول الذبح؛[1]
يعنى: به اين معنى كه پاداش (قربانى و نذر) و ثوابش به ايشان (اموات)
مىرسد و آنچه قربانى شده با قصد قربت به خدا نذر شده است؛ مانند
اين كه مردم مىگويند: براى مردهام قربانى كردم؛ يعنى از طرف او اين
قربانى را صدقه دادم. و يا اين كه مىگويند: براى ميهمان قربانى كردم؛ به
اين معنا كه او سبب انجام اين قربانى بوده است (امّا در هنگام ذبح نام
خدا برده مىشود).
اهل سنّت نيز خود، اهل نذر و زيارت قبور بزرگان بوده و الآن نيز غير از
وهّابيت ديگر فرق اهل سنّت نيز، هم بزرگان خود و هم بعضاً ائمّه و
بزرگان شيعه را زيارت مىكنند كه سه مورد براى اثبات اين مطلب از
كتب اهل سنّت به عنوان شاهد مطلب مىآوريم:
قبر البستى:
أحمد بن جعفر خزرجى أبو العبّاس البستى كه در مراكش ساكن شد و در
آنجا در سال 601 هجرى قمرى از دنيا رفت.
“قبره مزار مزاحم عليه مجرّب الإجابة، زرته مراراً لاتحصى، و جربتُ
بركته مرّة، و قال ابن الخطيب السلمانى: و يبلغ وارد ذلك المزار فى
اليوم الواحد ثمانمائة مثقال ذهب عين، و ربّما وصل بعض الأيام ألف
دينار، و تُصرف كلّها فى ذوىالحاجات المحتفين به من أهالى تلك
الديار“؛[2]
يعنى: قبر او محلّ زيارت و بسيار شلوغ و نيز محلّ استجابت دعاست.
او را چندين بار زيارت كردهام و بركت او را نيز امتحان نموده ام؛ ابن
خطيب سلمانى مىگويد: پولى كه براى اين مزار در هر روز (از طرف
مردم) داده مىشود، هشتصد مثقال طلاى خالص است كه گاهى به هزار
دينار نيز مىرسد؛ و تمام آن خرج نيازمندانى مىشود كه از اهالى آن
منطقه در كنار اين حرم گرد آمده اند.
در ادامه مىگويد:
“و إلى الآن ما زال الحال على ما كان عليه فى روضته من ازدحام الخلق
عليها، و قضاء حوائجهم، و قد زرته ما يزيد على خمسمائة مرّة وبت
هناك ما ينيف على ثلاثين ليلة، و شاهدت بركته فى الاُمور“؛
يعنى: و تا كنون وضعيت اين حرم همان گونه است كه جمعيّت زيادى از
مردم در كنار اين حرم گرد آمده و حاجات ايشان برآورده مىشود؛ من
آنجا را بيش از 500 مرتبه زيارت كردم و بيش از سى شب را در آنجا به
صبح رساندم و از بركت او موارد بسيارى مشاهده كردهام .
“شيخ أحمد بن على بدوى المتوفى 675 هجرى دفن طندتا،
و جعلوا على قبره مقاماً و اشتهرت كراماته، و كثرت النذور إليه”؛[3]
يعنى: او در سال 675 در طندتا از دنيا رفت، [4] و قبر او را محلّ عبادت
قرار دادند و كرامتهاى او مشهور شده و براى او بسيار نذر مىكنند.
قبر عبيد اللّه بن محمّد بن عمر:
او از نسل على بن حسين بن على بن ابى طالب علیهم السلام است. خطيب
بغدادى مىگويد:
“باب البردان فيها جماعة من أهل الفضل و عند المصلّى المرسوم بصلاة
العيد قبر كان يُعرف بقبر النذور و يقال: ان المدفون فيه رجلٌ من ولد
على بن أبى طالب علیهم السلام يتبرّك الناس بزيارته، و يقصده ذو الحاجة منهم
لقضاء حاجته.
حدّثنى القاضى أبو القاسم التنوخى قال: حدّثنى أبى، قال كنت جالساً
بحضرة عضد الدولة (صاحب العراق ابن السلطان حسن بن بويه
الديلمى، و نحن مخيمون بالقرب من مصلّى الأعياد فى الجانب الشرقى
من مدينة السلام نريد الخروج معه إلى همدان فى أوّل يوم نزل
المعسكر، فوقع طرفه على البناء الذى على قبر النذور.
فقال لى: ما هذا البناء؟
فقلت: هذا مشهد النذور، و لم أقل قبره، لعلمى بطيرته من دون هذا و
استحسن اللفظة، قال: قد علمتُ أنه قبر النذور و إنّما أردتُ شرح أمره.
فقلت: هذا يقال إنّه قبر عبيداللّه بن محمّد بن عمر بن على بن الحسين
بن على بن أبى طالب، و يقال: إنّه قبر عبيداللّه بن محمّد بن عمر بن
على بن أبى طالب و ان بعض الخلفاء أراد قتله خفيةً فجعلت له هناك
زبية و سيِّر عليها، و هو لا يعلم فوقع فيها وهيل عليه التراب حيّاً، و انّما
شهر بقبر النذور لأنّه ما يكاد يُنذر له نذرٌ إلاّ صحَّ و بلَغ الناذر ما يريد. و
لزمه الوفاء بالنذور، و أنا أحدُ مَن نذر له مراراً لا اُحصيها كثرة نذوراً
على اُمور متعذرة فبلغتها و لزمنى النذر فوفيت به. فلم يتقبل “عضد
الدولة“ هذا القول و تكلّم بما دل على ان هذا انما يقع منه اليسير اتفاقاً
فيتسوق العوام بأضعافه و يُسيِّرون الأحاديث فيه. فأمسكتُ فلما كان بعد
أيام يسيرة و نحن معسكرون فى موضعنا استدعانى فى غدوة يوم و
قال: اركب معىإلى مشهد النذور. فركبت و ركب فى نفر من حاشيته إلى
أن جئت به إلى الموضع فدخله و زار القبر و صلّى عنده ركعتين سجد
بعدهما سجدة، أطال فيها المناجاة بما لم يسمعه أحد، ثم ركبنا معه إلى
خيمة و أقمنا أيّاماً ثمَّ رحل و رحلنا معه يريد همدان فبلغناها، و أقمنا فيها
معه شهوراً فلما كان بعد ذلك، استدعانى، و قال لى ألستَ تذكر ما
حدّثتنى به فى أمر مشهد النذور ببغداد؟
فقلت: بلى. فقال: انى خاطبتك فى معناه بدون ما كان فى نفسى اعتماداً
لاحسان عشرتك. و الذى كان فى نفسى فى الحقيقة أنَّ جميع ما يقال
فيه كذب.
فلما كان بعد ذلك بمُدَيدَة، طرقنى أمرٌ خشيتُ أن يقع و يتمّ و أعملتُ
فكرى فى الاحتيال لزواله و لو بجميع ما فى بيوت أموالى و سائر
عساكرى، فلم أجد لذلك فيه مذهباً، فذكرت ما أخبرتنى به فى النذور
لمقبرة النذور، فقلت: لِمَ لا اُجرّب ذلك؟ فنذرت: إن كفانى اللّه تعالى
ذلك الأمر أن أحمل لصندوق هذا المشهد عشرة آلاف درهم صحاحاً،
فلما كان اليوم جاءتنىالأخبار بكفايتى ذلك الأمر، فتقدّمت إلى أبى
القاسم “كاتبه“ أن يكتب إلى أبى الريان، و كان خليفته ببغداد يحملها إلى
المشهد، ثم التفت إلى “عبدالعزيز“ و كان حاضراً فقال له عبدالعزيز: قد
كتبتُ بذلك و نفذ الكتاب“؛[5]
يعنى: در دروازه بردان عدّهاى از بزرگان مدفون هستند و در محلّ
مرسوم براى نماز عيد، قبرى است كه به آن “قبر نذور” مىگويند. گفته مى
شود كسى كه در آنجا دفن است از نسل على بن ابى طالب علیهم السلاماست كه
مردم با زيارت او كسب تبرّك مىكنند و حاجت مندان او را براى روا
شدن حاجات زيارت مىنمايند.
قاضى ابو القاسم تنوخى به من خبر داد كه پدرش به او گفته: در بصره در
حضور عضد الدوله (پادشاه عراق و فرزند سلطان حسن بن بويه
ديلمى) بودم و خيمه ما در نزديكى محلّ نماز عيد در سمت شرقى شهر
سلام بود، مىخواستيم با او در اوّلين روزى كه لشكر به همدان وارد
مىشود به آنجا برويم. پس نگاه او به ساختمانى كه در آن “قبر نذور”
است افتاد و به من گفت: اين بنا چيست؟
به او گفتم: اينجا مشهد نذور است؛ و نامى از قبر نبردم؛ زيرا مىدانستم او
لفظ قبر را شوم مىداند. او نيز از كلام من خشنود شده و گفت:
مىدانستم كه اينجا قبر نذور است امّا مىخواهم براى من ماجراى او را
شرح دهى.
پس به او گفتم: گفته مىشود اينجا قبر عبيد اللّه بن محمّد بن عمر بن
على بن حسين بن على بن ابى طالب علیهم السلام است؛ و بعضىنيز مى گويند:
قبر عبداللّه بن محمّد بن عمر بن على بن ابى طالب علیهم السلام است كه بعضى
از پادشاهان مىخواستند او را مخفيانه به قتل برسانند؛ پس براى او در
اين جا چالهاى حفر كردند و در حالى كه وى با خبر نبود او را از روى آن
عبور دادند؛ پس در چاله افتاده و زنده زنده بر روى او خاك ريختند، و به
اين جهت به “قبر نذور” مشهور گشته، زيرا هيچ نذرى براى او صورت
نمىگيرد مگر اين كه به اجابت رسيده و نذر كننده به خواسته اش خواهد
رسيد؛ من خود يكى از كسانى هستم كه چندين بار براى او در كارهاى
بسيار دشوار نذر كرده ام، و نذرم نيز اداء شد و به آن وفا نمودم. امّا عضد
الدولة كلام من را قبول ننمود و چنان سخن گفت، كه معلوم كند اين كار
به ندرت و به صورت اتّفاقى صورت مىگيرد امّا عوام آن را چندين برابر
كرده و در اين زمينه سخنها گفته اند؛ من نيز به او چيزى نگفتم؛ بعد از
چند روز كه ما در لشكرگاه بوديم من را خواست و گفت: با من سوار شو
تا به مشهد نذور برويم. من سوار شدم و عدّهاى نيز از همراهان او سوار
شدند؛ پس وارد مزار شده و آن را زيارت كرده و دو ركعت نماز در كنار
آن خواند و بعد از آن سجده كرده و در سجده مشغول مناجات شد و به
حدّى مناجات كرد كه كسى نشنيده است. سپس سوار شديم و به خيمه
بازگشتيم و چند روز ديگر نيز در آنجا مانديم. سپس او عزم سفر كرده ما
نيز به همراه او به سمت همدان به راه افتاديم.
بعد از رسيدن به همدان چند ماهى را در آنجا بوديم كه من را خواسته و
گفت: آيا به ياد مى آورى در مورد مشهد نذور بغداد به من چه گفتى؟
پاسخ دادم: آرى؛ گفت: من در مورد مشهد نذور با تو “به خاطر آن كه
همراه و همسفر خوبى براى من بودى” چيزى گفتم كه با آنچه در دل من
بود فرق مىكرد؛ من در دل خود گمان داشتم كه تمام آنچه در مورد آنجا
گفته مىشود دروغ است؛ مدّت زمانى كه از اين قضيه گذشت مشكلى
براى من پيش آمد كه ترسيدم اين مشكل من را پاگير كرده و نيرومند
شود، پس خواستم آن را با همه اموال و نيروى نظامى خويش حل كنم
امّا هر چه كردم نشد؛ آنچه در مورد مشهد نذور به من گفته بودى به يادم
آمد؛ پس گفتم: چرا اين راه را امتحان نكنم؛ لذا نذر كردم اگر خداوند اين
مشكل را از سر راه من بردارد، ده هزار درهم براى ضريح اين حرم
بفرستم و امروز به من خبر رسيد كه خداوند مشكل من را حل كرده؛ پس
به نزد ابو القاسم “نويسنده نامههاى او” رفتم تا به ابو ريان؛ جانشين او در
بغداد نامه بنويسد كه مبلغ نذر را به اين مشهد بفرستد. (كاتب) به
عبدالعزيز رو نمود و گفت: آيا چنين نامهاى بنويسد؟ عبد العزيز به او
گفت: من چنين دستورى دادهام و او نامه را اجرا كرد.
[1] – صلح الاخوان صفحه: 109.
[2] – نيل الابتهاج جلد: 2 صفحه: 62.
[3] – (المواهب اللدنية جلد: 5 صفحه: 346) و (شذرات الذهب جلد: 5 صفحه: 346).
[4] – در اصل طنبذة است كه در نزديكى بهنسا در مصر يا در افريقا قرار دارد يا شايد مقصود شهر طنطا از شهرهاى معروف مصر باشدمعجم البلدان جلد: 4 صفحه: 42.
[5] – تاريخ بغداد جلد: 1 صفحه: 123.