سؤال هشتاد و هشتم:
آيا كار همام خارج از صراط مستقيم بود كه به وسيله اصرار زياد به
على بن ابىطالب علیهم السلام منجر شد تا مرگش زودتر از آن چه كه برايش
مقرر شده بود فرا رسد در صورتى كه مىتوانست بيشتر در اين دنيا بماند
و خودش را پاكتر وعالمتر كند؟
پاسخ ما:
مرگ و زندگى در دست خداى تعالى است شما از كجا مىدانيد مرگش زودتر شد
چون خود حضرت امير علیه السلام بعدا فرمودند: اجلش رسيده بود.
سؤال هشتاد و نهم:
زياد ديده شده كه اگر انسان بخواهد در صراط مستقيم حركت كند
وقتى در محفل و يا در مجلسى قرار مىگيرد از او خرده مىگيرند و يا
طعنه و كنايه به او مىزنند سؤال حقير اين بود با توجه به اين كه يكى از
صفات رذيله، كم روئى است اگرفردى در چنين مواردى سكوت كرد و
چيزى نگفت اين كم روئى محسوب مىشود؟
پاسخ ما:
البته كمروئى از صفات رذيله است امّا صرف سخن نگفتن نمىشود گفت شخص
كمروئى است بلكه در بيشتر مواقع جواب ابلهان خاموشى است.
اگر خاموشى شما به علت اين است كه جواب ابلهان خاموشى است خيلى خوب
است امّا اگر از ترس و وحشت است از كمروئى است.
سؤال نودم:
آيا ممكن است بفرماييد معناى حجت خدا چيست؟ و چه كسانى
حجت خدا هستند؟ و آيا ما مىتوانيم از هر كارى كه حجت خدا انجام
مىدهد الگو بگيريم و انجام دهيم؟
پاسخ ما:
كلمه حجت با كلمات برهان و دليل و راهنما مترادف هستند معناى حجت خدا
يعنى كسىكه راهنماى ما به طرف خداى تعالى است و اعمال و كردار حتى سكوت و
سخن نگفتنش براى ما دليل است، يعنى ما به همان دليل كه فلان حجت خدا در فلان
جا سكوت كرد سكوت مىكنيم و به همان دليل كه در فلان جا برخورد كرد، برخورد
مىكنيم و وقتى از ما مىپرسند به چه دليل فلان كار را انجام داديد و دليلتان چيست؟
مىگوئيم دليل و برهان ما عمل فلان حجت خداست.
چهارده معصوم علیهم السلام حجتهاى خدا هستند همچنين فقهاء جامع الشرايط و
اولياء خدا نيز حجتهاى خدا هستند امام زمان «ارواحنا فداه» فرمودند: وَ أَمَّا الْحَوَادِثُ
الْوَاقِعَةُ فَارْجِعُوا فِيهَا إِلَى رُوَاةِ حَدِيثِنَا فَإِنَّهُمْ حُجَّتِى عَلَيْكُمْ وَ أَنَا حُجَّةُ اللَّهِ.[1]
ما بايد از حجتهاى خدا الگو بگيريم و معيار كارها و زندگىمان اعمال و رفتار و
سكوت و خلاصه هر برخوردى كه حجتهاى خدا كردند باشد و بايد از آن بزرگواران
الگو بگيريم و تبعيت كنيم در غير اين صورت از صراط مستقيم خارج هستيم.
سؤال نود و يكم:
آيا يك سالك الى اللّه بايد با تمام رسوماتى كه در ميان مردم عوام
وجود دارد مخالفت كند؟ يا اين كه بايد ميزان و معيارى براى پايبندى به
بعضى از آنها داشته باشد؟
پاسخ ما:
حضرت على بن ابى طالب علیهم السلام خطاب به مالك اشتر فرمودند: وَ لَا تَنْقُضْ سُنَّةً
صَالِحَةً عَمِلَ بِهَا صُدُورُ هَذِهِ الْأُمَّةِ وَ اجْتَمَعَتْ بِهَا الْأُلْفَةُ وَ صَلَحَتْ عَلَيْهَا الرَّعِيَّةُ.[2]
ما بايد اگر رسوماتى در بين مردم هست كه خارج از صراط مستقيم نيست
مخالفتىنكنيم امّا اگر يك سرى رسوماتى هست كه خارج از صراط مستقيم است و از
ناحيه اهلبيت عصمت و طهارت علیهم السلام به ما دستورى نرسيده باشد بايد هم عملا و هم
لسانا با آن رسومات مخالفت كنيم.
بعضى رسومات هستند با اين كه هيچ ربطى به دين و معنويات ندارد بعضى آن
قدر از صراط مستقيم خارج هستند كه مىخواهند هر طورى هست آن مراسم را به دين
بچسبانند و عمل كنند.
لذا مثلاً اگر مردم در روز عيد غدير به ديدن سادات مىروند و تبريك عيد
مىگويند اين رسم اشكالى ندارد امّا اگر بعضى ايامى كه از ناحيه اهلبيت عصمت و
طهارت علیهم السلام دستور به عيد بودنشان به ما نرسيده را عيد گرفته و به ديدار يكديگر
مىروند در اين جا اشكال دارد و از اين قيبل مثالها زياد است.
اگر مردم يك شهر هر عصر جمعه در يك محلى جمع شوند و يك روحانى
برايشان از امام زمان «ارواحنا فداه» صحبت كند بعد يك مداح برايشان دعاى ندبه بخواند و
در فراق مولايشان اشك بريزند اين رسم خوبى است امّا اگر بعضى از شبها را
بىجهت تا صبح بنشينند و تخمه بشكنند و شربت و هندوانه بخورند و بعد نماز
صبحشان قضا بشود اين بد است.
معيارش آيات قرآن و روايات اهلبيت است هر عملى كه از اين دو ناحيه
دستورى به ما رسيده باشد خوب است و اگر نرسيده باشد بد است و حتى ممكن است
بدعت باشد چه ما بانى و يا ميزبان آن مراسم باشيم و چه ميهمان و حاضر در آن مراسم
فرقى نمىكند جَاءَ رَجُلٌ إِلَى أَمِيرِ الْمُؤمِنِينَ علیه السلام فَقَالَ أَخْبِرْنِى عَنِ السُّنَّةِ وَ الْبِدْعَةِ وَ عَنِ
الْجَمَاعَةِ وَ عَنِ الْفِرْقَةِ فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤمِنِينَ علیه السلامالسُّنَّةُ مَا سَنَّ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله وَ الْبِدْعَةُ مَا
أُحْدِثَ مِنْ بَعْدِهِ وَ الْجَمَاعَةُ أَهْلُ الْحَقِّ وَ إِنْ كَانُوا قَلِيلًا وَ الْفِرْقَةُ أَهْلُ الْبَاطِلِ وَ إِنْ كَانُوا
كَثِيراً.[3]
[1] – وسائلالشيعة جلد: 27 صفحه: 140.
[2] – مستدرك الوسائل جلد: 13 صفحه: 148.
[3] – بحارالأنوار جلد: 2 صفحه: 266.