پدر ايشان ابوالمجْل، حزّام بن خالد، از قبيله بنى كلاب و مادرش
ليلى يا ثمامه دختر سهيل بن عامر بن مالك است.
علت ملقّب كردن آنها به قبيله كلابيه انتساب آنها به جدّ اعلايشان
يعنى كلاب بن ربيعة است.
كلاب بن ربيعه سر سلسله قبيله بنى كلاب داراى 9 پسر به نامهاى
عامر و عبيد (ابوبكر) و عمر و حارث (رواس) و عبداللّه و كعب و جعفر
و ربيعه و معاويه (ضباب) بود.[1]
در كتاب الفتوح حضرت ام البنين عليهاالسلام را العامريه خطاب نموده است
و اين به خاطر نسبت دادن ايشان به عامر بن كلاب است،[2] در واقع
حزام پدر حضرت ام البنين از بنى عامر بوده است.
صاحب المعارف نيز در صفحه 88 كتابش و مسعودى در مروج
الذهب حضرت ام البنين عليهاالسلام را الوحيديه خطاب نموده اند،[3] كه اين
هم به خاطر انتساب ايشان به وحيد بن كعب بن عامر بن كلاب بوده
است و به همين دليل بعضى دانشمندان ايشان را ام البنين العامريه من آل
الوحيد ذكر نموده اند.[4]
ثمامه مادر حضرت ام البنين عليهاالسلام از بنى جعفر يعنى فرزندان جعفر
بن كلاب بن ربيعه مىباشد.[5]
فاطمه بنت حزام بن خالد بن ربيعة بن وحيد و هو عامر؛ يعنى وحيد
همان عامر بن كعب است، بن كعب بن عامر بن كلاب بن ربيعه بن عامر
بن صعصعة بن معاوية بن بكر بن هوزان بن منصور بن عكرمة بن خصفة
بن قيس (عيلان) بن الياس بن مفر (مُضَر) بن نزار بن معد بن عدنان بن
ادد بن يسع بن سلام بن نبت بن جمل بن قيداد بن اسماعيل بن ابراهيم
خليل اللّه بن تارخ بن ناجور بن شروع بن هود النبى بن فالغ بن عابر بن
شالح بن ارفحشد بن سام بن نوح النبى بن مالك بن متوشح بن ادريس
النبى بن بارض بن مهلائيل بن قينان بن انوش بن شيث بن آدم علیهم السلام
است.[6]
اجداد پدرى وى از الياس به قبل با اجداد پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله مشترك
است؛ يعنى در واقع قبيله بنى كلاب عمو زاده با پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله هستند.
مادر ايشان نيز از قبيله بنى كلاب و عمو زاده پدرش بوده.
مادر او: ثمامه، از خانواده سهل بن عامر بن مالك بن جعفر بن كلاب
مىباشد.
شبهه اى كه پيرامون نام حضرت ام البنين عليهاالسلام مطرح است انتساب
ايشان به شمر بن ذى الجوشن است چرا كه شمر در عصر نهم محرم در
صحراى كربلاء زمانى كه براى فرزندان حضرت ام البنين عليهاالسلام امان نامه
آورد ايشان را با عنوان بنو اختنا يعنى فرزندان خواهر ما خطاب كرد.
وَ جَاءَ شِمْرٌ حَتَّى وَقَفَ عَلَى أَصْحَابِ الْحُسَينِ علیه السلام فَقَالَ أَينَ بَنُو
أُخْتِنَا؟[7]
يعنى: شمر آمد تا در مقابل اصحاب امام حسين علیه السلام متوقف شد و
گفت: پسران خواهر ما كجايند؟
هر چند حضرت اباالفضل العباس علیه السلام و برادرانشان با بىاعتنايى
تمام از اين ادعاى انتساب او گذشتند و او را حتى لايق پاسخ ندانستند اما
چون حضرت سيدالشهداء ابى عبداللّه الحسين علیه السلام خواستار پاسخ دادن
به او شدند ايشان امتثال امر نموده و پاسخ كوبنده اى به او دادند.
فَقَالَ الْحُسَينُ علیه السلام: أَجِيبُوهُ وَ إِنْ كَانَ فَاسِقا، فانه بعض اخوالكم.[8]
امام حسين علیه السلام فرمود: پاسخش را بدهيد هرچند انسان فاسقى است
بالاخره او از دايىهاى شماست.
با توجه به اين كه شجره نامه حضرت ام البنبن عليهاالسلام را هم از طرف
پدر و هم از طرف مادر كاملا مورد بررسى قرار گرفت اگر شجره نامه
شمر بن ذى الجوشن را هم رجوع كنيم به خوبى پرده از اين انتساب
برداشته مىشود.
در اسدالغابه در مورد پدر شمر يعنى ذى الجوشن آمده:
ذو الجوشن الضبابى والد شمر بن ذى الجوشن اختلف فى اسمه
فقيل أوس بن الأعور وقد تقدم ذكره و قيل اسمه شرحبيل بن الأعور بن
عمرو بن معاوية و هو الضباب بن كلاب بن ربيعة بن عامر بن صعصعة
العامرى الكلابى ثم الضبابى.[9]
يعنى: ذو الجوشن ضبابى پدر شمر بن ذى الجوشن كه در مورد
اسمش اختلاف شده برخى گفتهاند: اوس بن اعور است كه در موردش
قبلا سخن گفتيم و برخى گفتهاند: شرحبيل بن اعور بن عمرو بن معاويه
كه ملقب به ضباب است ابن كلاب بن ربيعه بن عامر بن صعصعه عامرى
كلابى ضبابى است.
سابقا گفتيم كه كلاب بن ربيعه جد اعلاى قبيله بنى كلاب داراى نه
پسر بود كه اسامى آنها را ذكر كرديم و گفتيم كه حزام پدر حضرت ام
البنين از فرزندان عامر بن كلاب بن ربيعه است و ثمامه مادر حضرت ام
البنين از فرزندان جعفر بن كلاب بن ربيعه است و با توجه به نسبى كه در
بالا از شمر بيان شد معلوم مىگردد كه او از فرزندان معاويه بن كلاب بن
ربيعه است كه ملقب به ضباب بوده.
با توجه به آنچه عرض شد مشخص مىگردد كه تنها رابطه اى كه
ميان حضرت ام البنين عليهاالسلام و شمر وجود دارد اين است كه از طرف پدرى
جد ششم حضرت ام البنين عليهاالسلام با جد چهارم شمر برادر بودهاند و از
طرف مادرى جد پنجم حضرت ام البنين عليهاالسلام با جد پدرى چهارم شمر
برادر بودهاند و در واقع شمر يكى از صدها عمو زاده دور حضرت ام
البنين عليهاالسلام بوده است.
با اين بيان معلوم مىگردد كه هيچ گونه رابطه و برادرى ميان شمر و
حضرت ام البنين عليهاالسلام وجود ندارد كه لازمه اش اين باشد كه او دايى
حضرت اباالفضل العباس و ديگر برادران مادرى اش علیهم السلام باشد.
اما تعبير حضرت سيدالشهداء علیه السلام در مورد شمر كه مىفرمايد: (انه
بعض اخوالكم) در صورت صحت نقل تاريخ در واقع يك استعمال
مجازى بوده است.
چون يك نسبت ضعيف ميان شمر و حضرت ام البنين عليهاالسلام وجود
داشته و ايشان مادر حضرت اباالفضل العباس علیه السلام و برادرانشان است لذا
امام مجازا تعبير خال كه به معناى دايى است را آوردهاند، ضمن اينكه
واژه خال هم براى دايى و هم براى خاله به كار مىرود و شايد اين خود
نوعىاشاره به اين مطلب باشد كه خال را مىتوان براى بستگان مادرى به
كار برد.
البته آنچه كه در بالا به عنوان شجره نامه شمر ملعون ذكر شد آن
است كه شمر خود را بدان منتسب مىنمود اما واقعيت چيزى غير از اين
است.
روز عاشورا امام حسين علیه السلام شمر را (يابن راعيه المعزى) خطاب
نمود.
…كأنه شمر بن ذى الجوشن! فقالوا: نعم، اصلحك اللّه! هو هو، فقال:
يا بن راعيه المعزى،[10]
يعنى: مثل اينكه شمر بن ذى الجوشن است! اصحاب گفتند: بله
خود اوست پس امام حسين علیه السلام خطاب به او فرمود: اى پسر زن
بزچران؛
اين نوع سخن كه امام علیه السلام به شمر مىفرمايند و او را بدون انتساب به
پدرش و منتسب به مادرش خطاب مىكنند پرده از واقعيتى قبيح
برمىدارد و نكته اى ظريف در بر دارد.
در كتاب شفاء الصدور فى شرح زيارة عاشورا در مورد خبث
ولادت شمر اين چنين نوشته شده: و مادر شمر چنان چه از خطاب
حضرت سيدالشهداء عليه السلام با وى “يا بن راعية المعزى” معلوم
مىشود به دنائت فطرت و خبث ذات معروف بود و اين خطاب چه
حقيقت باشد و چه مجاز دلالت بر مقصود دارد، و شبههاى در خباثت
مولد و سوء نسبت و حرام زادگى شمر به هيچ وجه نيست.[11]
لذا با اين تفسير اساسا هيچ گونه انتسابى حتى بسيار دور هم ميان
شمر حرام زاده با حضرت ام البنين عليهاالسلام وجود نخواهد داشت.
[1] – جمهره انساب العرب صفحه: 281.
[2] – الفتوح جلد: 5 صفحه: 113.
[3] – مروج الذهب جلد: 3 صفحه: 63.
[4] – اخبار الطوال صفحه: 257.
[5] – مقاتل الطالبين صفحه: 87.
[6] – (التنبيه و الاشراف صفحه: 258) و (الطبقات الكبرى جلد: 5 صفحه: 42) و (منتهى
الامال جلد: 1صفحه: 25) و (انوار زهراء صفحه: 426).
[7] – وقعة الطف صفحه: 190.
[8] – (مسند الإمام الشهيد علیه السلام العطاردى جلد:1 صفحه: 517.
[9] – اسدالغابه ج2ص19.
[10] – تاريخ طبرى جلد: 5 صفحه: 424.
[11] – شفاءالصدور جلد: 1 صفحه: 376.