خانم جوانى بود كه بيمارى قلبى داشت و پزشكان گفته بودند كه
احتياج به عمل قلب دارد و لازم است كه قبل از عمل به هند برود اما اين
بانوىجوان اصرار داشت كه در مجلس عزايى كه به نام حضرت ام
البنين عليهاالسلام بر پا مىشود برود و متوسل به ايشان شود و از ايشان حاجت
خود را مطالبه كند بالاخره در مجلسى كه به نام حضرت ام البنين عليهاالسلام و
حضرت رقيه عليهاالسلام بود حاضر شد و تا اذان صبح متوسل به ايشان شد و
بعد از نماز صبح زن جوان دختر بچه اش را كه به همراه مادر بزرگش با
هم در مجلس بودند، خواباند و خودش هم خوابيد مادر بزرگش در
حالتى بين خواب و بيدارى ديد كه به همراه نوه اش به مكانى بزرگ و
بسيار زيبا مىروند كه از آنجا نور متشعشع مىشود وقتى وارد شدند
حضرت ام البنين و رقيه عليهاالسلام نزد ايشان آمدند حضرت ام البنين عليهاالسلام به
مادر بزرگ گردنبندى از طلا داد و به او گفت: اين همان خواسته
شماست و خانم رقيه عليهاالسلام نيز چيزى به ايشان داد كه نفهميدم چيست و
بعد فرمودند: نيازى نيست دخترت براى عمل جراحى برود و ما او را
شفا داديم.
روز بعد زن جوان براى بار دوم به بيمارستان رفت تا بررسىهاى
لازم براى عمل صورت پذيرد دكتر گفت: من اين خانم را در صحت و
سلامت كامل مىبينم كه هيچ احتياجى به عمل جراحى ندارد.