روزى حضرت خديجه عليهاالسلام كه دوشيزهاى بسيار ثروتمند و با شخصيّت بود با
جمعى از زنان در محلّى نشسته بود و به مناظر اطراف نگاه مىكرد، ضمنا يكى از علماء
و پيشوايان روحانى يهود در خدمت او بود.
پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله از آن اطراف مىگذشت، آن عالم يهودى وقتى چشمش به آن
حضرت افتاد به حضرت خديجه عليهاالسلام گفت: اگر ممكن است اين جوان را دعوت كن تا
او به اين جا بيايد و من چند جمله با او حرف بزنم. حضرت خديجه عليهاالسلام دستور داد كه
از آن حضرت درخواست كنند تا به محلّ آنها تشريف ببرد.
آن حضرت هم اجابت كرد و به مجلس آنها تشريف برد و نشست عالم يهودى از
پيامبر معظم اسلام صلی الله علیه و آله تقاضا كرد كتف خود را به او نشان دهد. آن حضرت كتف خود
را به او نشان داد.
عالم يهود وقتى چشمش به مُهر نبوّت افتاد كه بر شانه راست آن حضرت بود
گفت: قسم به خدا كه اين مُهر پيامبرى است.
بعد از اين كه پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله از آنجا رفت. حضرت خديجه عليهاالسلام به آن عالم يهودى
فرمود: اگر عمويش حاضر بود نمىگذاشت كه تو به بدن او نگاه كنى، زيرا عمو هايش
او را از يهودىها مىترسانند و دور نگه مىدارند.
عالم يهودى گفت: كسى نمىتواند به او آسيبى برساند به خدا قسم او پيامبر
آخرالزّمان است.
اين جا بود كه حضرت خديجه عليهاالسلام محبّت شديدى نسبت به پيامبر اكرم صلی الله علیه و آلهپيدا
كرد، سپس به عالم يهودى گفت: تو از كجا دانستى كه او پيغمبر است؟
او در جواب عرض كرد: من اين مطلب را از تورات بدست آوردهام و در آنجا
هست كه او پاياندهنده پيامبران و خاتم انبياء است و در آن كتاب آمده كه در كودكى
پدر و مادر را از دست مىدهد و جدّ و عمويش او را تكفّل مىكنند، در آنجا آمده: او
زنى از قريش به نكاح خود در مىآورد كه او بزرگ قبيله خود مىباشد و در وقت
خداحافظى به حضرت خديجه عليهاالسلام گفت: مبادا حضرت محمّد صلی الله علیه و آله را از دست بدهى
كه بودن با او سعادت دو جهان را براى تو مهيّا مىكند.
بالاخره روز به روز حضرت خديجه عليهاالسلام محبّتش به پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله زيادتر مىشد
تا آن كه يك روز به نزد ورقة بن نوفل كه پسر عمويش و از بزرگان و كشيشان نصارى
بود، رفت و اظهار كرد: مايلم شوهر كنم ولى نمىدانم با چه كسى ازدواج نمايم، ورقه به
او دستور و برنامه دعا و غسلى داده و گفت: اگر اين اعمال را انجام دهى خداى تعالى تو
را راهنمائى خواهد كرد.
حضرت خديجه عليهاالسلام آن اعمال را انجام داد. در خواب ديد مردى كه قدّ ميانه و
چشمان سياه و ابروهاى باريك و لبهاى سرخ و گونههاى گلگون كه ملاحت و
زيبائى خاصّى دارد و قطعه ابرى بر سر او سايه انداخته و بر اسبى از نور سوار است از
خانه حضرت ابوطالب علیه السلام بيرون آمد و حضرت خديجه عليهاالسلام چون او را ديد او را بغل
كرد و اظهار محبّت نمود، وقتى حضرت خديجه عليهاالسلام از خواب بيدار شد نزد ورقه
رفت و خواب خود را نقل كرد، ورقه گفت: رستگار شدى و آن كسى را كه در خواب
ديدهاى صاحب كرامت و شفيع روز قيامت و آقاى عرب و عجم حضرت محمّد بن
عبداللّه صلی الله علیه و آله است.
حضرت خديجه عليهاالسلام وقتى اين تعبير خواب را شنيد عشق و محبّتش به آن
حضرت چندين برابر شد و به خلوت رفت و در اظهار محبّت به آن حضرت اشك
زيادى ريخت و با خود اشعارى درباره پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله مىسرود و گريه مىكرد كه ناگاه
درب خانه را زدند و اين كوبنده درب حضرت ابوطالب علیه السلام بود.
حضرت ابوطالب علیه السلام به پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله عرض كرده بود: اى پسر برادرم، من
مردى هستم كه پير شده و اموالى ندارم، زمان بر ما سخت گرفته و سالهاى دشوارى را
مىگذرانيم، خديجه دختر خويلد كسانى را از قوم تو به شام مىفرستد كه برايش
تجارت كنند و منافعى را نيز براى خود به دست آورند، اگر تو نيز به او پيشنهاد
همكارى دهى به سرعت از تو قبول مىكند و تو را بر ديگران مقدم مىدارد، زيرا او از
پاكى و امانت دارى تو خبر دارد، من نيز كراهت دارم كه تو به شام بروى، زيرا از فتنه
يهود نسبت به تو هراسانم، لكن چارهاى جز اين نيست، اگر اجازه بفرمائيد سرمايهاى
از حضرت خديجه عليهاالسلام برايت بگيريم تا تجارت كنى و آن حضرت اجازه فرموده
بودند، لذا حضرت ابوطالب علیه السلام و عبّاس و عموهاى آن حضرت به خانه خديجه عليهاالسلام
رفتند. وقتى درب را كوبيدند حضرت خديجه عليهاالسلام كنيز خود را فرستاد تا درب را باز
كند و خودش همچنان مشغول خواندن و انشاد اشعار در مدح و دورى از وجود
مقدّس پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله بود كه كنيزش برگشت و گفت: بزرگان عرب و فرزندان
عبدالمطلب علیه السلام پشت درب خانهاند و آنها بودند كه در مىزدند، حضرت
خديجه عليهاالسلام خوشحال شد و فرمود: در را باز كنيد و از آنها احترام نمائيد و خودش
شخصا برخاست و به استقبال شان رفت و از آنها پذيرائى كرد.
بالاخره حضرت خديجه عليهاالسلام پشت پردهاى نشست و گفت: اى بزرگان مكّه و حرم
خوش آمديد، هر چه بفرمائيد انجام مىدهم. حضرت ابوطالب علیه السلام فرمود: ما با شما
كارى داريم كه البته سودش براى شما هم هست، براى پسر برادرمان محمّد صلی الله علیه و آله
خدمت رسيدهايم.
حضرت خديجه عليهاالسلام نام آن حضرت را كه شنيد فوقالعاده مسرور شد و خود را
كامياب ديد و فرمود: پس او كجا است؟ چون دوست دارم حاجتش را از دو لب
خودش بشنوم. عبّاس عموى آن حضرت فورا به جستجوى او رفت و ايشان را در
خوابگاه حضرت ابراهيم علیه السلام پيدا كرده و به او گفت: بيا با هم به خانه خديجه عليهاالسلام
برويم تا با تو قرارداد تجارت ببندد.
آن حضرت با عبّاس عموى خود به خانه حضرت خديجه عليهاالسلام رفت، عموهاى آن
حضرت كه منتظر او بودند براى استقبالش از خانه حضرت خديجه عليهاالسلام بيرون آمدند و
او را وارد خانه خديجه عليهاالسلام كردند.
حضرت خديجه عليهاالسلام از آن حضرت پذيرائى كرد و به آن حضرت خير مقدم گفت
و عرض كرد: اى آقاى من، خانه مرا منوّر كردى، آيا مىخواهى امين من باشى و هر كجا
كه انتخاب كنى بروى و براى من (به نحو مضاربه) تجارت كنى؟
آن حضرت قبول فرمود و به سوى شام رفت و استفاده بسيارى نمود و مردم در اين
سفر از آن حضرت معجزات و كارهاى مهمّى ديدند.