خواستگارى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از حضرت خديجه كبرى عليها السلام

پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله از جا برخاست و به منزل حضرت ابوطالب   علیه السلام رفت، اتّفاقا بقيه
عموها هم به مناسبتى در آنجا جمع بودند. پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله به آن‏ها فرمود: همين الآن
برخيزيد و به خانه جناب عَمرو بن اسد، عموى خديجه   عليهاالسلام برويد و خديجه   عليهاالسلام را
براى من از او خواستگارى كنيد.

حضرت ابوطالب   علیه السلام گفت: برادرزاده عزيز! حضرت خديجه   عليهاالسلام حاضر نيست
با آن ثروت و وجاهتى كه دارد با پادشاهان دنيا ازدواج كند و همه را رد كرده، چطور
ممكن است با تو كه ثروتى ندارى ازدواج كند؟!

ابولهب گفت: اى پسر برادر، خود را در ميان مردم سبك مكن، او به تو جواب رد
خواهد داد.

حضرت عبّاس از جا برخاست و با تندى به ابولهب گفت: جمال پسر برادرم
حضرت محمّد   صلی الله علیه و آله از همه بالاتر است و اگر خديجه   عليهاالسلام از او مالى بخواهد من براى او
تهيّه مى‏كنم.

بالاخره پس از گفتگوهاى زياد بنا را بر اين گذاشتند كه صفيّه؛ عمّه آن حضرت به
خانه حضرت خديجه   عليهاالسلام برود و ببيند كه حضرت خديجه   عليهاالسلام نظرش چيست؟!

صفيّه اين كار را كرد و حضرت خديجه   عليهاالسلام از او استقبال گرمى نمود و به صفيّه
گفت: من شخصيّت حضرت محمّد   صلی الله علیه و آله را مى‏دانم و ازدواج با او را بسيار مغتنم
مى‏شمارم.

صفيّه از اين گفتار خشنود شد و حضرت خديجه   عليهاالسلام به او لباسى هديه داد و او
فورا نزد برادران خود رفت و جريان را به آن‏ها گفت، آن‏ها خوشحال شدند و حضرت
ابوطالب   علیه السلام به عنوان رئيس جمعيّت با پسران عبدالمطلب در حالى كه لباس فاخر
پوشيده و بر اسب گران قيمتى سوار شده و چون خويلد بن اسد پدر حضرت
خديجه   عليهاالسلام در يكى از جنگ‏ها كه بعضى جنگ فِجار نام برده‏اند از دنيا رفته بود به
خانه عَمرو بن اسد عموى حضرت خديجه   عليهاالسلام كه يكى از بزرگان و كشيشان مسيحى
بود رفتند و حضرت خديجه   عليهاالسلام را از ايشان خواستگارى كردند.[1]

وقتى عمرو بن اسد متوجّه آمدن آن‏ها شد با گرمى از آن‏ها استقبال نموده و به آن‏ها
خيرمقدم گفت، وقتى همه دور اتاق نشستند حضرت ابوطالب   علیه السلام گفت: ما همه از
يك نژاد و از يك نسبيم، مى‏خواهيم بين زن و مردى قرار ازدواج بگذاريم.

عموى حضرت خديجه   عليهاالسلام گفت: آن زن و مرد كيست؟

حضرت ابوطالب   علیه السلام فرمود: آن مرد سيّد ما و آقاى ما حضرت محمّد   صلی الله علیه و آله و آن
زن دختر برادر تو حضرت خديجه   عليهاالسلام است.

عمرو بن اسد وقتى اين جمله را شنيد گفت: شما بزرگان عرب هستيد و خديجه
خودش از هر كسى داناتر و عاقل‏تر است، ولى شخصيّت‏ها و سلاطين از او
خواستگارى كرده‏اند و او جواب مثبت نداده است، چگونه ممكن است به محمّد   صلی الله علیه و آله
كه جوانى دست تنگ و نادار است جواب مثبت بدهد؟! نه، اين كار ممكن نيست،.
حضرت حمزه   علیه السلام از جا برخاست و با ناراحتى به طرفدارى از پسر برادر گفت: امروز
را نمى‏توان با ديروز قياس كرد، پسر برادر ما مانند خورشيدى است كه به هيچ چيز
تشبيه نمى‏شود، تو عقلت را از دست داده‏اى، بدان كه اگر محمّد   صلی الله علیه و آله تمام دنيا را
بخواهد خدا در اختيار او قرار مى‏دهد. سپس همه برادران از جا برخاستند و به
خانه‏هاى خود رفتند.

وقتى اين خبر به حضرت خديجه   عليهاالسلام رسيد ناراحت شد و فورا از ورقة بن نوفل
پسر عموى خود درخواست كرد كه به منزل او بيايد، ورقه مردى دانشمند و از كشيشان
و بزرگان مسيحيت بود، به حضرت خديجه   عليهاالسلام گفت: چرا غمگينى؟

حضرت خديجه   عليهاالسلام فرمود: چرا محزون نباشم و حال آن كه مونسى ندارم.

ورقه گفت: فكر مى‏كنم مايلى ازدواج كنى و خود را از اين تنهائى بيرون بياورى،
سپس گفت: شنيده‏ام حضرت محمّد بن عبداللّه   صلی الله علیه و آله از تو خواستگارى كرده.

حضرت خديجه   عليهاالسلام فرمود: اى پسر عمو، اگر از او عيبى مى‏دانى بگو.

ورقه كلّى مدح او را كرد و گفت: من كيستم كه بتوانم فضائل او را بگويم و اين شعر
را در مدح آن حضرت فى البداهه انشاد كرد:

لَقَد عَلِمتَ كُل القَبَائِل والمَلأ

 بَاَنّ حَبيِبَ اَللّه اَطهَرهُم قَلبَا

واَصدَقُ مَن فِى‏اَلارضِ قَولاً و مَوعِدَا

 و اَفضَلُ خَلقِ اَللّه كُلهُم قربا

يعنى: همه قبائل و جمعيّت‏ها مى‏دانند كه حبيب خدا قلبش از همه پاك‏تر است و
همه مى‏دانند كه او از همه مردم زمين راستگوتر و به عهدش وفا كننده‏تر و قربش به خدا
از همه بيشتر است.

حضرت خديجه   عليهاالسلام گفت: من هم او را همين گونه ديده و جلالت و عظمتش را
پسنديده‏ام.

ورقه گفت: پس يك خبر خوشحال كننده‏اى به تو بدهم، او به زودى به درجه
رسالت خواهد رسيد و دينش بر مشرق و مغرب عالم گسترش پيدا خواهد كرد. حالا
بگو به من چه مى‏دهى اگر همين امشب ازدواج تو را با او درست كنم؟

حضرت خديجه   عليهاالسلام فرمود: هر چه بخواهى به تو خواهم داد.

ورقه گفت: از مال دنيا چيزى نمى‏خواهم، ولى مى‏خواهم كه حضرت محمد   صلی الله علیه و آله
روز قيامت مرا شفاعت كند. زيرا سعادت آن جهان تنها به شفاعت او بستگى دارد.
حضرت خديجه   عليهاالسلام فرمود: من ضامن مى‏شوم كه او تو را شفاعت كند.

ورقه فورا از جا برخاست و به منزل عموى خويش عمرو بن اسد رفت و او را
سرزنش كرد و گفت: چرا خود را به بدبختى و هلاكت انداختى و بالاخره او را از خشم
بزرگان بنى‏هاشم و خداى تعالى ترساند و او را حاضر كرد كه به خانه حضرت
عبدالمطلب   علیه السلام برود و از آن‏ها عذرخواهى كند، پس به اتفاق هم به منزل حضرت
ابوطالب   علیه السلام رفتند، اتّفاقا همه فرزندان عبدالمطلب   علیه السلام در آنجا جمع بودند.

هر دو به آن جمع سلام گفتند و كلماتى در احترام به يكديگر بين آن‏ها ردّ و بدل
شد، سپس عمرو بن اسد گفت: چون من از خواسته خديجه   عليهاالسلام اطّلاع نداشتم آن
حرف را گفتم، ولى بعد متوجّه شدم كه خودش آن را مايل است، لذا از شما عذر
مى‏خواهم. آن‏ها عذر او را پذيرفتند و زمانى كه اين خبر به حضرت خديجه   عليهاالسلام رسيد
خوشحال شد و خلعتى كه پانصد دينار طلا قيمتش بود به ورقه داد.


[1] ـ (المُحَبَّر، جلد: 1، صفحه: 78) و (الطبقات الكبرى، جلد: 1، صفحه: 131 الى 132).

سوال خود را ارسال نمایید

موضوعات خود را در این قالب ها ارسال نمایید: