حضرت ابوطالب عليه السلام يگانه حامى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله

پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله رسالتش را شروع نمود و مردم خفته را از خواب غفلت بيدار
مى‏كرد، اما بعضى از بزرگان مشركين كه با بيدار شدن مردم از خواب غفلت و گرويدن
آن‏ها به دين مقدس اسلام براى موقعيت مالى و مقامى خويش احساس خطر كردند از
اين كار پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله بسيار ناراحت بودند و اگر از ترس و ابهت حضرت
ابوطالب   علیه السلام نبود يك لحظه ايشان را زنده نمى‏گذاشتند.

بالاخره يك روز كه كاسه صبرشان لبريز گشت عدّه‏اى از بزرگان مشركين و بت
پرست وقت گرفتند و خدمت حضرت ابوطالب   علیه السلام مشرف گرديده و از دست پيامبر
اكرم   صلی الله علیه و آله به ايشان شكوه و شكايت كردند و از ايشان خواستند تا جلوى فعاليت‏هاى
پيامبر معظم اسلام   صلی الله علیه و آله را بگيرد.

آن‏ها به حضرت ابوطالب   علیه السلام گفتند: اى ابوطالب   علیه السلام برادرزاده‏ات خدايان ما را
دشنام داده و دين ما را به تمسخر گرفته و ما را سفيه و نادان پنداشته و آباء و پدران مان
را گمراه مى‏داند، يا او را از اين اعمال و كردار بازدار و يا به ما اجازه بده تا او را بكشيم،
بالاخره شما هم با ما هستى، پس با از بين بردن او خود شما هم از شرّ او راحت خواهيد
شد.

در اين جلسه حضرت ابوطالب   علیه السلام با سياستى خاص با آن‏ها صحبت نمود و آن‏ها
را آرام كرده و برگرداند، در حالى كه پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله بيش از پيش به دعوت خويش
ادامه مى‏داد.

مدّتى به همين منوال گذشت، بزرگان قريش وقتى ديدند از شكايتى كه نزد
حضرت ابوطالب   علیه السلام بردند نتيجه‏اى نگرفتند بلكه پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله بيشتر از گذشته به
فعاليت هايش ادامه مى‏دهد، مجددا عدّه‏اى كه در رأس آن‏ها ابوسفيان بن حرب كه
نامش صخر بود و ابوالبخترى كه نامش عاص بن هشام بود و اسود بن مطلب و ابوجهل
كه نامش عمرو بود و وليد بن مغيره و نبيه و منبه كه هر دو فرزندان حجاج بن عامر
بودند و عاص بن وائل، جمع شده و خدمت حضرت ابوطالب   علیه السلام مشرف شدند و
گفتند: اى ابوطالب   علیه السلام شما نزد ما و مردم شخصيت شريف و صاحب منزلت و
بزرگوارى هستيد، خاطر شما براى ما عزيز بوده و اصلا دوست نداريم كارى خلاف
ميل شما انجام دهيم اما ما قبلا از شما خواستيم كه جلوى اعمال و رفتار و گفتار برادر
زاده‏ات را بگيرى و او را از درگير شدن با ما بازدارى؛ ولى تو اين كار را نكردى، ما ديگر
بر ناسزاگويى‏هاى او به خود و پدرانمان و احمق دانستن بزرگانمان و تمسخر كردن
خدايانمان صبر نمى‏كنيم؛ امروز آمده‏ايم تا يا ايشان را از اين اعمال مانع شويد يا او را
خواهيم كشت.

حضرت ابوطالب   علیه السلام آن‏ها را كمى سرد كرد و بعد فرزندش عقيل را به دنبال
پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله فرستاد، وقتى آن حضرت تشريف آوردند با سياستى خاص و به
حسب ظاهر جلوى بزرگان قريش به او عرض كرد: اين جمعيت فكر مى‏كنند تو
موجب اذيت و آزارشان هستى، از آزار ايشان دست بردار و بر من و خودت رحم كن و
مرا به چيزى كه توانايى‏اش را ندارم مجبور نساز.

پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله وقتى متوجه مظلوميت حضرت ابوطالب   علیه السلام شد كه او با همه
شرافت و عظمتى كه دارد براى پيشبرد دين مقدس اسلام تا چه اندازه مجبور است تقيه
كند و عظمت و بزرگى خويش را در اين راه زير پا بگذارد اشك در چشمانش حدقه زد
و به حضرت ابوطالب   علیه السلام فرمود: اى عمو جان! اگر خورشيد را در دست راستم و ماه
را در دست چپم بگذارند، هرگز دست از تبليغ رسالتم بر نخواهم داشت تا وقتى كه
خداى تعالى دينش را آشكار سازد و يا من در اين راه كشته شوم، بعد فرمود: البته من با
يك شرط مى‏توانم با آن‏ها مدارا كنم كه يك جمله را بگويند تا به وسيله گفتن آن جمله
عزّت پيدا كنند و بر عجم و عرب مالك و حكم فرما شوند.

ابوجهل گفت: چه بهتر از اين، آن جمله چيست تا ما به جاى يك جمله ده‏ها جمله
بگوييم.

پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله فرمود: آن جمله؛ لَا اِلهَ اِلّا اَلله وَ مَحُمَد رَسُولُ اَلله مى‏باشد.

آن جماعت با شنيدن اين جمله بسيار ناراحت و خشمگين شده و شروع به
بدگويى كردند.

در اين لحظه پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله آن جمع را ترك كرد، حضرت ابوطالب   علیه السلام با محبت
تمام و احترام خاص او را خطاب كرد: اى برادرزاده‏ام برگرد.

وقتى بزرگان قريش رفتند، حضرت ابوطالب   علیه السلام پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله را در آغوش
كشيد و به ايشان عرض كرد: برو اى برادر زاده‏ام آن چه را كه صلاح مى‏دانى انجام بده،
به خدا قسم از حمايت تو دست بر نمى‏دارم و در مقابل هيچ چيز تو را تسليم نخواهم
كرد.[1]

سپس اين اشعار را سرود:

وَ اللَّهِ لَنْ يَصِلُوا إِلَيْكَ بِجَمْعِهِمْ

 حَتَّى أُوَسَّدَ فِى التُّرَابِ دَفِيناً

فَاصْدَعْ بِأَمْرِكَ مَا عَلَيْكَ غَضَاضَةٌ

 وَ أَبْشِرْ بِذَاكَ وَ قَرَّ مِنْكَ عُيُوناً

وَ دَعَوْتَنِى وَ زَعَمْتُ أَنَّكَ نَاصِحٌ

 فَلَقَدْ صَدَقْتَ وَ كُنْتَ قُدْماً أَمِيناً

وَ عَرَضْتَ دِيناً قَدْ عَرَفْتُ بِأَنَّهُ

 مِنْ خَيْرِ أَدْيَانِ الْبَرِيَّةِ دِيناً

لَوْ لَا الْمَخَافَةُ أَنْ يَكُونَ مَعَرَّةً

 لَوَجَدْتَنِى سَمِحاً بِذَاكَ مُبِينا[2]

يعنى: به خدا قسم تا من زنده‏ام تمام جمعيت كفار قريش دسترسى و تسلط به تو
پيدا نخواهند كرد، مگر هنگامى كه من در قبر سر بر خاك مى‏گذارم.

پس تو بدون ترس و هراس به وظيفه خود عمل نما، بشارت باد بر تو كه موفق
خواهى شد و چشمانت روشن باد.

از آنجا كه تو خير خواه من هستى من را به پذيرفتن دين مقدس اسلام دعوت
كردى، و به يقين راست گفتى و قبل از اين نيز امين بودى.

تو دين و آئينى را عرضه نمودى كه من يقين دارم بهترين اديان است.

اگر به خاطر ملامت و پرهيز از دشنام نبود، مرا مى‏يافتى كه چگونه به آسانى گرايش
به اسلام را اعلام مى‏كردم.

بزرگان قريش از طرفى از عظمت و ابهت حضرت ابوطالب   علیه السلام واهمه داشتند و از
طرفى نيز؛ على رغم اين كه دو مرتبه از حضرت ابوطالب   علیه السلام خواسته بودند كه جلوى
تبليغات و فعاليت‏هاى پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله را بگيرد، اما پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله به تبليغ رسالت
خويش لحظه به لحظه بيشتر مى‏پرداخت، لذا آن‏ها با هم نقشه كشيدند و مجددا نزد
حضرت ابوطالب   علیه السلام رفته و گفتند: اين جوان كه همراه خود آورده‏ايم خوش
سيماترين و قوى‏ترين جوان اين عصر، عماة بن وليد مخزونى است، او را آورده‏ايم تا
شما او را به فرزندى قبول كنيد و در عوض آن، محمد   صلی الله علیه و آله را تسليم ما كنى، زيرا او
شخصى است كه اجتماع و اتحاد قوم تو را به هم زده و آن‏ها را بى‏خرد مى‏داند، ما او را
مى‏كشيم و مردى را در عوض مردى داده ايم؛ منظورشان عمارة بن وليد بود كه به جاى
پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله به ابوطالب   علیه السلام بخشيده بودند.

آن‏ها با فكر كوتاه خود گمان كرده بودند حضرت ابوطالب   علیه السلام شيفته زيبايى و

جوانى پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله شده است، حضرت ابوطالب   علیه السلام از شنيدن اين اراجيف بسيار
ناراحت و خشمگين شد و فرمود: به خدا قسم بد معامله‏اى با من انجام مى‏دهيد،
فرزندتان را مى‏دهيد كه غذايش دهم و در مقابل فرزندم را مى‏گيريد كه بكشيد!؟ به خدا
هرگز چنين كارى را نمى‏كنم.[3]

در اين هنگام مطعم بن عدى بن عبد مناف كه عموزاده حضرت ابوطالب   علیه السلام و تا
آن لحظه از طرفداران ايشان بود گفت: اى ابوطالب   علیه السلام قوم تو با انصاف با تو عمل
كرده و تلاش كردند تا عملى كه موجب ناراحتى تو است انجام ندهند، اما تو
نمى‏خواهى با آنان همكارى كنى.

حضرت ابوطالب   علیه السلام فرمود: به خدا قسم با من به انصاف عمل نكردند و لكن تو
مى‏خواهى از يارى كردن من سرپيچى كنى و اين قوم را عليه من بشورانى، پس هر
كارى از دستت بر مى‏آيد بكن.

بزرگان قريش بعد از سخنان حضرت ابوطالب   علیه السلام بسيار خشمگين شده و
مجلس را ترك كردند و در حين ترك مجلس بلند بلند مى‏گفتند: ديگر كار ما از صحبت
گذشته، بهترين كار اين است كه او را بى‏خبر بكشيم.


[1] ـ (تاريخ طبرى، جلد: 2، صفحه: 64 الى 67) و (السيرة الهشاميه، جلد: 1، صفحه: 283 الى 285) و
(الغدير، جلد: 7، صفحه: 363).

[2] ـ بحار الأنوار، جلد: 35، صفحه: 87.

[3] ـ (تاريخ طبرى، جلد: 1، صفحه: 545) و (سبل الهدى و الرشاد، جلد: 2، صفحه: 327) و (البداية و النهاية،
جلد: 3، صفحه: 53) و (المناقب و المثالب، صفحه: 87).

سوال خود را ارسال نمایید

موضوعات خود را در این قالب ها ارسال نمایید: