از ديگر آيات قرآن كه نستجير بالله جهت اثبات كفر حضرت ابوطالب علیه السلام
استدلال مىكنند، آيه 113 سوره توبه مىباشد:
«مَا كَانَ لِلنَّبِيِّ وَ الَّذِينَ آَمَنُوا أَنْ يَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِكِينَ وَ لَوْ كَانُوا أُولِي قُرْبَى مِنْ بَعْدِ
مَا تَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُمْ أَصْحَابُ الْجَحِيمِ».
در صحيح بخارى، جلد: 6، صفحه: 17، حديث 4772 و همچنين در صحيح
مسلم، جلد: 1، صفحه: 40 آمده كه اين آيه شريفه در حق حضرت ابوطالب علیه السلام نازل
شده است.
در مورد اين مطلب نيز بايد عرض شود همه مردم مسلمان مىدانند كه سوره توبه
در مدينه و بعد از فتح مكه نازل شده؛ بلكه بعضى مىگويند: آخرين سورهاى است كه
بر پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله نازل شده است. اما حضرت ابوطالب علیه السلام سال دهم بعثت از دنيا
رفتند. و طبق استدلال خود اهل سنت، پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله براى حضرت ابوطالب علیه السلام
استغفار مىفرموده، از سال 10 بعثت تا سال 10 هجرت، بين رحلت حضرت
ابوطالب علیه السلام و نزول اين آيه، نزديك 13 سال فاصله بوده، اين چه معنايى مىدهد؟
يعنى: خداى تعالى با نزول اين آيه مىخواهد بفرمايد: اى پيامبر! شما كه 13 سال براى
حضرت ابوطالب علیه السلام استغفار كرده اى، كار اشتباهى انجام دادهاى؟!!
نكته بعد اين كه خود استغفار پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله براى حضرت ابوطالب علیه السلام كه كافر و
مشرك از دنيا رفته است، مخالفت با قرآن دارد؛ خداى تعالى در آيه 22 سوره مجادله
مىفرمايد:
«لَا تَجِدُ قَوْمًا يُؤمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآَخِرِ يُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كَانُوا
آَبَاءَهُمْ أَوْ أَبْنَاءَهُمْ أَوْ إِخْوَانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ».
يعنى: مؤنين حق ندارند با كسانى كه با خدا و پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله مخالف بودند،
محبت كنند؛ حتى اگر پدرانشان يا پسرانشان يا برادرانشان يا خويشانشان باشند.
و شكى نيست كه طلب استغفار براى ديگران، نوعى اظهار محبت است و اين آيه
شريفه در سال دوم هجرت نازل شده است. اما پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله نستجيربالله اطاعت
نكرده تا اين كه بالاخره خداى تعالى در سال آخر هجرت، او را نهى مىكند؟!!
نكته بعدى اين كه از طرفى مىگويند: اين آيه در حق حضرت ابوطالب علیه السلام نازل
شده، چون پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله در حق حضرت ابوطالب علیه السلام استغفار مىكرده است و از
طرفى هم در قرآن آمده:
«سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ».[1]
يعنى: فرقى نمىكند براى آن ها، چه براى آنها استغفار كنى يا استغفار نكنى، هرگز
خدا آنها را نخواهد بخشيد.
اين آيه قبل از آيه 113 سوره توبه نازل شده است؛ يعنى: حدود سه يا چهار سال
فاصله.
يعنى: به نظر اينها پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله نستجيربالله اطاعت امر خداى تعالى نكرد و
براى حضرت ابوطالب علیه السلام طلب استغفار مىفرمود تا اين كه بعد از فتح مكه، خداوند
دستور مىدهد:
«مَا كَانَ لِلنَّبِيِّ وَ الَّذِينَ آَمَنُوا أَنْ يَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِكِينَ وَ لَوْ كَانُوا أُولِي قُرْبَى».[2]
يعنى: پيامبر و آنهايى كه ايمان آوردهاند، حق ندارند براى مشركين بعد از آن كه
براى آنها روشن شد كه آنها اهل جهنماند از خدا طلب آمرزش كنند، هر چند از
خويشان نزديك آنها باشند.
ضمن اين كه در منابع اهل سنت در اين باره اختلاف نظر وجود دارد و بعضى
معتقدند: اين آيه در زمانى كه پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله نستجير بالله براى مادر گرامى شان طلب
استغفار كردند نازل شده.
مسلم در صحيح خود و احمد در مسند، ابوداوود در سنن و نسائى و ابن ماجه از
ابوهريره نقل كردهاند كه اين آيه زمانى كه نستجيربالله پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله براى مادر خود
طلب استغفار فرمود نازل شده است. زمخشرى نيز در تفسير الكشاف مىنويسد: اين
مطلب صحيحتر است، زيرا وفات ابوطالب علیه السلام قبل از هجرت بود و اين سوره آخرين
سورهاى است كه در مدينه نازل شد.[3] قسطلانى در ارشاد السارى مىنويسد: اين
روايت ثابت شده كه چون پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله عُمره انجام داد، بر سر قبر مادرش آمد و از
پروردگار خود خواست به او اجازه دهد كه براى مادرش استغفار كند، در اين زمان اين
آيه نازل گشت، اين روايت را حاكم و ابن ابى الحاتم از ابن مسعود و طبرانى از ابن
عباس نقل كردهاند و اين روايت دلالت مىكند بر اين كه نزول اين آيه پس از وفات
ابوطالب علیه السلام بوده و اصل اين است كه نزول آيه تكرار نشده است.
در تفاسير اهل سنت آمده:
لَمَّا قَدِمَ رَسُول اللَّه صلی الله علیه و آله مَكَّة وَقَفَ عَلَى قَبْر أُمّه حَتَّى سَخِنَتْ عَلَيْهِ الشَّمْس رَجَاء أَنْ
يُؤذَن لَهُ فَيَسْتَغْفِر لَهَا حَتَّى نَزَلَتْ :مَا كَانَ لِلنَّبِيِّ وَاَلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ يَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِكِينَ وَ لَوْ
كَانُوا أُولِي قُرْبَى إِلَى قَوْله: تَبَرَّأَ مِنْهُ.[4]
يعنى: وقتى پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله از مكه برمى گشت، بر سر قبر مادرش حضرت
آمنه عليهاالسلام ايستاد و شروع به طلب استغفار كرد، در همين زمان، حضرت جبرئيل آمد و
اين آيه را نازل كرد:
«مَا كَانَ لِلنَّبِيِّ وَ الَّذِينَ آَمَنُوا أَنْ يَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِكِينَ وَ لَوْ كَانُوا أُولِي قُرْبَى».
يعنى: پيامبر حق ندارد براى مشركين طلب مغفرت كند، ولو اين كه او از
خويشانش باشد.
قسطلانى در ارشاد السارى، جلد: 10، صفحه: 560 آورده است:
قد ثبت أن النبى صلی الله علیه و آله أتى قبر أمه لما اعتمر فاستأذن ربه أن يستغفر لها فنزلت هذه
الآية.
يعنى: پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله بر سر قبر مادرش آمد و از خداوند خواست كه به او اجازه
دهد براى مادرش طلب استغفار كند و خداوند هم اين آيه را نازل كرد:
«مَا كَانَ لِلنَّبِيِّ وَ الَّذِينَ آَمَنُوا أَنْ يَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِكِينَ وَ لَوْ كَانُوا أُولِي قُرْبَى».
لذا ابن حجر عسقلانى مىگويد:
اين رواياتى كه ثابت مىكند اين آيه، يعنى: 113 توبه، درباره ابوطالب علیه السلام نازل
شده، با روايات صحيحى كه ثابت مىكند در حق مادر رسول اكرم صلی الله علیه و آله نازل شده، هم
خوانى ندارد.
همچنين قرطبى مفسر و فقيه مالكى مذهب مىگويد:
اين سوره، آخرين سورهاى است كه بر پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله نازل شده، حال آن كه
ابوطالب علیه السلام در آغاز اسلام از دنيا رفته است.[5]
عدّهاى ديگر از مفسرين و بزرگان اهل سنت گفتهاند: اين آيه، در حق مردى از
صحابه نازل شد كه براى پدر و مادرش كه مشرك بودند طلب استغفار مىكرد، وقتى
اين جريان را به پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله گفتند، پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله اعتراض كرده و اين آيه نازل
شد.[6]
محمد بن جرير طبرى در اين باره مىگويد:
يك نفر نبود، بلكه چند نفر از مؤنين بودند كه پرسيدند:
ألا نستغفر لآبائنا و قد استغفر إبراهيم لأبيه كافرا. فأنزل اللّه: وَ ما كانَ اسْتِغْفارُ
إِبْراهيمَ لِأَبيهِ إِلاَّ عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَها إِيَّاهُ فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلَّهِ تَبَرَّأَ مِنْه.[7]
يعنى: آيا نمىتوانيم براى پدرانمان كه مشرك بودند و از دنيا رفتهاند طلب مغفرت
كنيم، در حالى كه حضرت ابراهيم علیه السلام براى پدرش كه كافر بود، استغفار كرده است؟
خداوند اين آيه را نازل كرد: اگر حضرت ابراهيم علیه السلام براى پدرش استغفار مىكرد، به
خاطر وعدهاى بود كه داده بود و وقتى فهميد كه او مشرك بوده، از او بيزارى جست.
لذا اين اختلافات در شأن نزول و اختلاف در روايات، همان گونه كه علماء علم
اصول واقف هستند باعث تساقط آنها مىشود، چرا كه گفتهاند: الدليلان اذا تعارضا
تساقطا. ضمن اين كه اين احاديث از جهت سند ضعيف هستند.
رواياتى كه در اين باب جعل كردهاند عبارتند از:
1- اسحاق بن ابراهيم مىگويد عبدالرزاق گفته معمر به ما خبر داده كه زهرى از
سعيد بن مسيب نقل كرده كه پدر سعيد بن مسيب گفته: آن گاه كه ابوطالب علیه السلام در حال
مرگ بود، در حالى كه ابوجهل و عبداللّه بن ابى اميه در كنارش بودند، پيامبر صلی الله علیه و آله بر
ابوطالب علیه السلام وارد شد و فرمود: اى عمو، بگو: لا اله الا اللّه تا نزد خدا به نفع تو شهادت
دهم.
در اين هنگام ابوجهل و عبداللّه بن ابى اميه رو به ابوطالب علیه السلام كرده و گفتند: اى
ابوطالب علیه السلام آيا از دين عبدالمطلب علیه السلام رو بر مىگردانى؟! و پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله فرمود:
من براى تو مادامى كه نهى نشدهام طلب آمرزش و مغفرت خواهم كرد و اين لحظه آيه:
مَا كانَ لِلنَّبِيِ وَ الَّذينَ آمَنُوا… نازل گشت.[8]
2- ابواليمان مىگويد شعيب از زهرى به ما خبر داده كه او گفته سعيد بن مسيب از
پدرش نقل كرده: وقتى ابوطالب علیه السلام در حال مرگ بود رسول خدا صلی الله علیه و آله بر ابوطالب علیه السلام
وارد شد و ديد كه ابوجهل و عبداللّه بن ابى اميه بن مغيره هم هستند، در اين جا
پيامبر صلی الله علیه و آله فرمود: اى عمو، بگو: لا اله الا اللّه تا نزد خدا به نفع تو مناظره كنم. ابوجهل و
عبداللّه بن ابى اميه گفتند: اى ابوطالب علیه السلام از دين و ملت عبدالمطلب علیه السلام رو برمى
گردانى؟ پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله همچنان كلمه لا اله الا اللّه را بر ابوطالب علیه السلام عرضه مىكرد و
آن دو نفر نيز همچنان سخن خودشان را به ابوطالب علیه السلام مىگفتند تا اين كه
ابوطالب علیه السلام در آخرين سخن خود گفت: بر آيين عبدالمطلب علیه السلام هستم و از گفتن
كلمه لا اله الا اللّه خوددارى كرد، در اين هنگام پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله فرمود: به خدا قسم
مادامى كه نهى نشوم براى تو از خدا طلب آمرزش مىكنم و در اين هنگام آيه: «مَا كانَ
لِلنَّبِيِ وَ الَّذينَ آمَنُوا…» نازل گشت.[9]
3- حرملة بن يحيى التحيبى مىگويد عبداللّه بن وهب به ما خبر داده كه يونس از
ابن شهاب نقل كرده كه سعيد بن مسيب از پدرش نقل كرده: زمانى كه ابوطالب علیه السلام در
شرف مرگ بود پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله بر او وارد شد، الى آخر جريان كه در روايات قبل
آورديم.[10]
4- محمد بن عبّاد و ابن ابوعمر گفتهاند كه مروان از يزيد كه همان ابن كيسان باشد
نقل كرده كه او از ابن حازم و از ابوهريره نقل كرده كه رسول خدا صلی الله علیه و آله هنگام مرگ
عمويش الى آخر.[11]
5- محمد بن حاتم بن ميمون مىگويد كه يحيى بن سعيد از يزيد بن كيسان نقل
كرده كه او از ابو حازم اشجعى نقل كرده كه ابوهريره گفته: رسول خدا صلی الله علیه و آله به عمويش
گفت بگو: لا اله الا اللّه، الى آخر.[12]
در يكى از اين روايات شخص مجهولى به نام اسحاق بن ابراهيم وجود دارد كه او
را از سلسله سند ساقط مىكنند و مورد اعتماد رجاليون نيست، دارالقنطى او را ضعيف
مىداند و ذهبى اصلا او را نمىشناسد، ابن عدى و ازدى او را به خاطر جعل حديث
تكذيب كردهاند و حاكم گفته: پيش من قوى نيست، و در جاى ديگر مىگويد: ضعيف
است، نسائى او را مورد اعتماد ندانسته، محدث حمص محمد بن عوف طائى او را
دروغگو دانسته و تكذيبش مىكند.
شخص بعد در سلسله سند اين روايات عبدالرزاق است، عبدالرزاق بن عمر ثقفى
كسى است كه درباره او گفته شده: ضعيف و غير قابل اعتماد است. دارالقطنى در اين
باره مىگويد: به اين دليل كتابش از بين رفته كه ضعيف هست. ابومُسهِر دربارهاش
مىگويد: كتاب عبدالرزاق كه از زهرى نقل مىكرده، از ميان رفت و از آن به بعد دنبال
زهرى مىرفت و غير از آن چه در آن كتاب بود از زهرى مىگرفت.[13]
شخص بعدى در سلسه سند اين روايات معمر است و گويا همان معمر بن راشد
باشد كه ذهبى درباره او مىگويد: وى داراى اوهام و تخيلات است كه ممكن است از
خودش باشد. ابوحاتم مىگويد: هر چه حديث در بصره گفته داراى اشتباهات است.
در سلسله سند يك روايت ديگر تعدادى افراد با نامهاى ناقص وجود دارد، مثلا:
ابواليمان كه ايشان اصلا وجود خارجى ندارد، يا شعيب و كسى با اين نام به جز كسى كه
دروغگو و بد دهان و جاعل حديث بوده وجود ندارد.
در سلسله سند روايت ديگر حرملة بن يحيى التحيبى وجود دارد، ابوحاتم درباره
اش مىگويد: با سخن او نمىتوان احتجاج و استدلال كرد، عبداللّه بن محمد فرهاذان
او را در روايتهايى كه از ابن عدى نقل مىكند ضعيف دانسته است. همچنين يونس و
ابن شهاب نيز وجود دارد كه ناشناس بوده و يا نامهايى از اين قبيل به عنوان دروغگو و
يا بسيار دروغگو وجود دارد.[14]
سعيد بن مسيب وجود دارد كه ابن ابى الحديد او را جزء دشمنان على بن ابى
طالب علیهم السلام مىداند.[15]
محمد بن حاتم بن ميمون القطيعى معروف به سمين وجود دارد كه ابن معين و ابن
مدينى در موردش گفتهاند: او بسيار دروغگو است، فلّاس مىگويد: او اصلا چيزى
نيست.[16]
يحيى بن سعيد وجود دارد كه بخارى و ابوحاتم دربارهاش مىگويند: او
حديثهاى ناپسند روايت مىكند.
نسائى مىگويد: يحيى بن سعيد از زهرى احاديث ساختگى نقل مىكند.
ابن عدى و ديگران گفتهاند: او از راويان مورد اعتماد، حديثهاى باطل نقل
مىكند.
ابن حبان مىگويد: او بسيار خطا كار و اشتباه زياد مىكند.
از مروان نام برده شده كه تعداد بسيار زيادى مروان وجود دارد كه اكثر آنها از نظر
رجاليون يا دروغگو و يا ناشناختهاند.
ابوهريره وجود دارد كه شخصيتش بر هيچ كس پوشيده نيست، او شخصى است
كه عمر بن خطاب او را به علت كثرت روايت از پيامبر صلی الله علیه و آله از نقل حديث بر حذر
داشت.[17] همچنين حضرت على بن ابى طالب علیهم السلام و برخى ديگر از اصحاب نيز در
همين مورد زبان به اعتراض گشودند.[18]
ابراهيم نظّام از معتزله، ابوهريره را به كذب و وضع حديث متهم ساخته،[19]
ابوجعفر اسكافى نيز در نقض خود بر العثمانيه جاحظ، حكاياتى در انتقاد از ابوهريره
نقل مىكند.[20]
خود ابوهريره مىگويد: اگر من اين روايات را كه براى شما گفتم در زمان زندگانى
عمر مىگفتم، يقين داشتم كه شلاق به پشتم مىخورد.[21]
ذهبى، در مورد ابوهريره مىنويسد:
عن السائب بن يزيد: سمع عمر يقول لأبى هريرة لتتركن الحديث عن رسول صلی الله علیه و آله أو
لألحقنك بأرض دوس![22]
يعنى: از سائب بن يزيد از عمر شنيده شده كه به ابوهريره مىگويد: بايد نقل
حديث از پيامبر صلی الله علیه و آله را ترك كنى يا اين كه تو را به سرزمين دوس تبعيد مىكنم.
يكى از مسائلى كه تمامى علماى رجال اهل سنت بر آن اتفاق نظر دارند، اين است
كه ابوهريره مدلس بوده و سخنى را كه از ديگران شنيده بوده، به رسول خدا صلی الله علیه و آله نسبت
مىداده است.
ذهبى در مورد ابوهريره مىنويسد:
قال يزيد بن هارون: سمعت شعبة يقول كان أبو هريرة يدلس.[23]
يعنى: يزيد بن هارون گفت از شعبه شنيدم كه مىگفت: ابوهريره تدليس مىكند.
ابن كثير دمشقى بعد از نقل اين سخن در نوع تدليس أبوهريره مىنويسد:
أى يروى ما سمعه من كعب و ما سمعه من رسول اللّه صلی الله علیه و آله و لا يميز هذا من هذا
ذكره ابن عساكر. و كان شعبة يشير بهذا إلى حديثه من أصبح جنبا فلا صيام له فإنه لما
حوقق عليه قال: أخبرنيه مخبر و لم أسمعه من رسول اللّه صلی الله علیه و آله.[24]
يعنى: او آن چه را كه از كعب شنيده و آن چه را از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنيده بود نقل
كرده و بين آن دو فرقى نمىگذاشت؛ اين را ابن عساكر گفته است. و ظاهرا شعبه به اين
روايت اشاره مىكند كه هر كس صبح جنب از خواب بيدار شود نمىتواند روزه بگيرد؛
پس به درستى كه وقتى از او در مورد اين روايت بازجويى شد گفت: اين مطلب را
كسى به من خبر داده بود و از رسول خدا صلی الله علیه و آله نشنيده بودم.
و روى أبو يوسف، قال: قلت لأبى حنيفة: الخبر يجئ عن رسول اللّه صلی الله علیه و آله يخالف
قياسنا ما تصنع به؟ قال: إذا جاءت به الرواة الثقات عملنا به و تركنا الرأى، فقلت: ما
تقول فى رواية أبى بكر و عمر؟ فقال: ناهيك بهما! فقلت: على علیه السلام و عثمان، قال:
كذلك، فلما رآنى أعد الصحابة قال: و الصحابة كلهم عدول ما عدا رجالا، ثم عد منهم
أباهريرة و أنس بن مالك.[25]
يعنى: ابو يوسف شاگر ابوحنيفه مىگويد به ابوحنيفه گفتم: براى ما رواياتى از
رسول خدا صلی الله علیه و آله مىآيد كه با قياس ما مخالف است، آنها را چه كنيم؟ گفت: اگر روايت
از افراد مورد اطمينان باشد به آن عمل كرده و نظر خويش را كنار مىگذاريم؛ گفتم: نظر
شما در مورد روايات ابوبكر و عمر چيست؟
گفت: تو را از كنار گذاشتن آنها نهى مىكنم.
گفتم: على علیه السلام و عثمان؟
پاسخ داد: آن دو نيز همچنين.
و وقتى كه ديد يك يك صحابه را مىشمارم گفت: همه صحابه عادل هستند غير از
چند نفر كه نامشان را برد و از ايشان ابوهريره و مالك بن انس بود.
نهايتا بايد عرض كنم تا زمانى كه اين تعارضات و اشكالات سندى براى اين قبيل
روايات نبود، متن و مضمون روايات مطلب بدى ثابت نمىكند، چون به اتفاق نظر
علماء و بزرگان حضرت عبدالمطلب علیه السلام از انبياء الهى بوده و حتى عدّهاى از بزرگان و
دانشمندان اهل سنت من جمله جلال الدين سيوطى اذعان كردهاند كه حضرت
عبدالمطلب علیه السلام يكتا پرست بوده و اين كه حضرت ابوطالب علیه السلام بر آيين حضرت
عبدالمطلب علیه السلام باشد كمترين مطلبى كه ثابت مىكند يكتاپرستى ايشان است، به طور
كلى همان گونه كه بعضى از علماء و بزرگان اذعان كردهاند: افسانه عدم ايمان
ابوطالب علیه السلام ريشه در خلافت بنى العباس دارد، زيرا خلفاى عباسى براى آن كه خود را
به خلافت لايقتر از علويان نشان دهند در بين مردم تبليغ مىكردند كه جد ما عباس به
پيامبر صلی الله علیه و آله ايمان آورد ولى ابوطالب علیه السلام جد علوىها مشرك از دنيا رفت. آنها با اين
استدلال ادعا داشتند پس ما اولى و شايستهتر به خلافت هستيم.[26]
مضافا زمخشرى مىگويد: مرگ ابوطالب علیه السلام قبل از هجرت رخ داده و اين آيه در
مدينه نازل گشته است.
[1] ـ سوره: منافقون، آيه: 6.
[2] ـ سوره: توبه، آيه: 113.
[3] ـ تفسير الكشاف، جلد: 2، صفحه: 49.
[4] ـ (جامع البيان طبرى، جلد: 11، صفحه: 58) و (تفسير ثعلبى، جلد: 5، صفحه: 100) و (فتح البارى ابن
حجر، جلد: 8، صفحه: 390).
[5] ـ تفسير قرطبى، جلد: 17، صفحه: 308.
[6] ـ (مسند احمد، جلد: 1، صفحه: 99) و (مستدرك الصحيحين، جلد: 2، صفحه: 335).
[7] ـ (جامع البيان، جلد: 11، صفحه: 57) و (فتح البارى، جلد: 8، صفحه: 391).
[8] ـ صحيح بخارى، جلد: 2 صفحه: 201.
[9] ـ صحيح بخارى، جلد: 3، صفحه: 107.
[10] ـ صحيح مسلم، جلد: 1، صفحه: 40.
[11] ـ صحيح مسلم، جلد: 1، صفحه: 40.
[12] ـ صحيح مسلم، جلد: 1، صفحه: 40.
[13] ـ ميزان الاعتدال، جلد: 2، صفحه: 126.
[14] ـ ميزان الاعتدال، جلد: 2، صفحه: 86.
[15] ـ شرح نهج البلاغه، جلد: 1، صفحه: 370.
[16] ـ ميزان الاعتدال، صفحه: 37.
[17] ـ ابوزرعه، جلد: 1، صفحه:544.
[18] ـ (ابن قتيبه، تاويل، صفحه:28) و (ابن سعد، جلد: 4، صفحه:332).
[19] ـ (ابن قتيبه، تاويل، صفحه: 27 الى 28) و (بغدادى، صفحه: 89 و192).
[20] ـ ابن ابى الحديد، جلد: 4، صفحه: 68.
[21] ـ البداية و النهاية، جلد: 8، صفحه: 107.
[22] ـ (سير أعلام النبلاء، جلد: 2، صفحه: 600) و (كنز العمال، جلد: 10، صفحه: 291) و (أخبار المدينة، جلد:
2، صفحه: 12) و (تاريخ مدينة دمشق، جلد: 50، صفحه: 172 و جلد: 67، صفحه: 343).
[23] ـ (سير أعلام النبلاء – الذهبى، جلد: 2، صفحه: 608) و (الكامل – عبد اللّه بن عدى، جلد: 1، صفحه: 68)
و (تاريخ مدينة دمشق – ابن عساكر، جلد: 67، صفحه: 359).
[24] ـ البداية والنهاية – ابن كثير، جلد: 8، صفحه: 117 الى 118.
[25] ـ (شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد: 4، صفحه: 68) و (روضة العلماء للزندويستى) و (كتائب أعلام
الأخيار للكفوى).
[26] ـ تفسير ابوالفتوح، جلد: 4، صفحه: 406.