اساس انتخاب اوصياء الهى

مسأله‏اى كه همواره حول مبحث وصايت و امامت و خلافت مطرح بوده اين
است كه انتخاب اوصياء الهى بر چه اساسى است؟ آيا بشر حق دخل و تصرف در
اين مقوله را دارا است يا اين كه اصلا در اين وادى حق دخالت ندارد و اگر دارد اين
دخالت در چه حدى و به چه گونه‏اى مى‏باشد؟

تفتازانى از دانشمندان سنى مذهب در كتاب شرح المقاصد در اين باره
مى‏نويسد:

الفصل الرابع فى الإمامة.

و هى رئاسة عامة فى أمر الدين و الدنيا خلافة عن النبى   صلی الله علیه و آله و أحكامه فى
الفروع.
[1]

يعنى: فصل چهارم در امامت

امامت، رياست بر مردم در امور دين و دنياى آن‏ها است كه جانشين پيامبر   صلی الله علیه و آله
است و از جمله فروع دين مى‏باشد.

و در ادامه مى‏نويسد:

و لا خفاء فى أن ذلك من الأحكام العملية دون الاعتقادية، و قد ذكر فى كتبنا الفقهية
أنه لا بد للأمة من إمام يحيى الدين، و يقيم السنة، و ينتصف للمظلومين، و يستوفى
الحقوق و يضعها مواضعها، و يشترط أن يكون مكلفا، مسلما، عدلا، حرا، ذكرا، مجتهدا،
شجاعا، ذا رأى و كفاية، سميعا، بصيرا، ناطقا، قريشيا، فإن لم يوجد من قريش من
يستجمع الصفات المعتبرة، ولى كنانى، فإن لم يوجد، فرجل من ولد إسماعيل
   علیه السلام فإن
لم يوجد فرجل من العجم، و لا يشترط أن يكون هاشميا و لا معصوما و لا أفضل من
يولى عليهم و تنعقد الإمامة بطرق.
[2]

يعنى: و مشخص است كه امامت از احكام عملى اسلام است و اعتقادى
نمى‏باشد و در كتاب‏هاى فقهى ما آمده كه امت بايد ناچارا امامى داشته باشد كه
دين را زنده و سنت را اقامه و انصاف را در مورد مظلومين اجرا و حقوق افراد را
استيفا كند و حق را به حق دار بدهد و از شرايطش اين است كه مكلف، مسلمان،
عادل، آزاد، مرد، مجتهد، شجاع، صاحب نظر بودن و كفايت داشتن، شنوا، بينا،
ناطق، قريشى، كه اگر در قريش يافت نشد، كسى كه جامع صفات بوده و از كنانه
باشد، اگر آن هم يافت نشد از فرزندان اسماعيل   علیه السلام و اگر نبود، مردى از عجم و
شرط نيست كه هاشمى و معصوم و افضل از ديگران باشد و امام به چند روش
تعيين مى‏شود.

سپس به راه‏هاى انتخاب وصى و امام و خليفه پيامبر   صلی الله علیه و آله اشاره مى‏كند:

أحدها: بيعة أهل الحل و العقد من العلماء و الرؤاء… .

الثانى: استخلاف الإمام و عهده، و جعله الأمر شورى، بمنزلة الاستخلاف، إلا ان
المستخلف غير متعين، فيتشاورون و يتفقون على أحدهم و إذا خلع الإمام نفسه، كان
كموته، فينتقل الأمر إلى ولى العهد.

الثالث: القهر و الاستيلاء، فإذا مات الإمام و تصدى للإمامة من يستجمع شرائطها
من غير بيعة و استخلاف، و قهر الناس بشوكته، انعقدت الخلافة له، و كذا إذا كان فاسقا
أو جاهلا على الأظهر.[3]

يعنى: اول: بيعت علماء و روساى قبايل كه از اهل حل و عقد باشند…، دوم: از
طريق اين كه امام خود جانشينش را تعيين كند و يا از كسى به اين عنوان عهد بگيرد و يا
امامت را به حكم شورا واگذار كند كه به منزله تعيين جانشين است، مگر در صورتى كه
فرد جانشين معلوم نباشد كه در اين صورت اهل شورى به مشاوره نشسته و بر يك نفر
اتفاق مى‏كنند و هرگاه امام خود را خلع كند، مثل آن است كه مرده، پس امامت به ولى
عهد او انتقال پيدا مى‏كند.

سوم: به وسيله زور و تسلط پيدا كردن، و هرگاه امام مرد، هر كس كه جامع
شرايط بود بدون بيعت، و يا جانشين شدن توسط امام قبل، متصدى امامت شود و
كسى كه با قدرت و شوكت خود، مردم را مقهور خود سازد، خلافت براى او منعقد
مى‏گردد و همچنين اگر فاسق يا جاهل باشد نيز خلافت براى او ثابت مى‏شود.

اين‏ها كلماتى است كه با ناباورى بايد پذيرفت كه متعلق به يك دانشمند و
متفكر اسلامى است.

نويسنده بدون در نظر گرفتن حساسيت مسأله‏اى كه دارد در مورد آن قلم مى‏زند
كاملا بى‏پروا، بدون ارائه هر گونه دليل عقلى يا شرعى شروع به پردازش يك سرى
از علايق و نظرات شخصى خود در اين موضوع مهم مى‏كند.

نوشته‏هاى تفتازانى پرده از واقعيت تلخى بر مى‏دارد كه پيامدهاى أسف بارى
در تاريخ اسلام گذاشت و تا امروز دنباله اين وقايع در اين زمان ادامه دارد، باقلانى از
ديگر علماء اهل سنت نيز اين چنين كلماتى را در در كتاب خود ذكر كرده.

باب الكلام فى إبطال النص و تصحيح الاختيار

إن سأل سائل فقال: ما الدليل على ما تذهبون إليه من الاختيار للأمة و إبطال النص
على إمام بعينه قيل له: الدليل على هذا أنه إذا فسد النص صح الاختيار لأن الأمة متفقة
على أنه ليس طريق إثبات الإمامة إلا هذين الطريقين و متى فسد أحدهما صح الآخر.[4]

يعنى: اگر كسى بپرسد كه چه دليلى براى اعتقاد به اين كه انتخاب امام به عهده
مردم است و هيچ نصى براى تعيين شخص معينى نيامده داريد؟

پاسخ داده مى‏شود: دليل اين كه وقتى نصى در اين رابطه وجود ندارد اختيار
مردم در انتخاب امام صحيح مى‏باشد، چون امت متفقند كه هيچ راهى براى
انتخاب امام غير از اين دو وجه وجود ندارد، و وقتى يكى فاسد شد ديگرى ثابت
مى‏شود.

عامه بر اين اعتقادند كه اولا: بحث خلافت جزء اصول دين نيست، بلكه جزء
فروع است و ثانيا: انتخاب امام و وصى توسط خود مردم صورت مى‏گيرد، آن هم
بدون وجود ضابطه خاصى، و خداوند در اين مسأله حكمى صادر ننموده است.

ثمره اين عقيده اين شد كه افرادى همچون يزيد بن معاويه به اسم خليفه رسول
اللّه   صلی الله علیه و آله شراب مى‏نوشيد و قمار مى‏كرد و عامل بوجود آمدن حوادث جانگداز
سال 61 هجرى قمرى در كربلا شد و در واقعه حره خيل كثير صحابه پيامبر   صلی الله علیه و آله را
در مدينه به قتل رساند و لشكر او در مدينه به تجاوز و غارت نواميس مسلمين
پرداخت و سال بعد از آن كعبه را به آتش كشيد.

ثمره اين عقيده اين شد كه شخصى همچون حجاج بن يوسف ثقفى امير
مشروع مسلمين مى‏شود كه عمر بن عبدالعزيز درباره او مى‏گويد: اگر تمام امّت‏ها
افراد فرومايه و فاسق خود را در قيامت بيرون آورند و ما هم حجاج بن يوسف را
مقابل آن‏ها قرار دهيم، در رذالت و پستى بر همه آن‏ها برترى خواهيم يافت.[5]

آمار كسانى كه به دست حجاج در غير از جنگ هايش قتل و عام شده‏اند به
120 هزار نفر مى‏رسد.[6]

در تاريخ آمده فقط وقتى به درك واصل شد پنجاه هزار مرد و سى هزار زن در
زندان‏هاى مختلط او يافت شد كه شانزده هزار نفر آن‏ها برهنه و عريان بودند،[7] و
جناياتى كه حتى تصور آن هم براى انسان ملال آور است.

و يا شخصيتى همچون عبدالملك مروان به عنوان اولين نفر كه در تاريخ اسلام
به عنوان خليفة اللّه خود را معرفى كرده و به خلافت مى‏رسد كه تاريخ هيچ گاه
جنايات او را فراموش نمى‏كند.

يحيى غَسَّانى گويد: عادت عبد الملك آن بود كه بسيارى از اوقات نزد امِّ دَرْدَاء
مى‏نشست. روزى وى به عبد الملك گفت:

بَلَغَنِى يَا أمِيرَالْمُؤِنينَ أنَّكَ شَرِبْتَ الطِّلاءَ بَعْدَ النُّسْكِ وَ الْعِبَادَةِ؟! قَالَ: إى وَ اللهِ! وَ
الدِّمَاءَ قَدْ شَرِبْتُهَا!

يعنى: اى أميرمؤنان! به من اين طور گزارش داده شده است كه تو پس از آن
عبادت‏ها و پرهيزگارى‏ها اينك شراب مى‏نوشى! گفت: آرى، سوگند به خدا!
خون‏هاى مردم را همچنين مى‏نوشم![8]

وَ قَالَ أَبُوبَكر بنِ أبِى الدُنيَا: ثَنَا الحُسينَ بنِ عَبدُ الرَحمَن، قَالَ: قِيلَ لِسَعِيدِ بنِ المسيب:
إن عبد الملك بن مروان قال :قد صرت لا أفرح بالحسنة أعملها، و لا أحزن على السيئة
أرتكبها.
[9]

يعنى: سعيد بن مسيب مى‏گويد كه شنيدم عبدالملك مروان گفت: به گونه‏اى
گرديدم كه به واسطه انجام هيچ كار خوبى خوشحال نمى‏گشتم و به واسطه ارتكاب
هيچ كار بدى ناراحت نمى‏شدم.

اين در حالى است كه عبدالملك قبل از خلافت از فقها و زهاد مدينه، و معروف
به زهد و تقوى بود.

ابن سعد راجع به عبد الملك گويد: وى مردى عابد و زاهد و در مدينه پيش از
دوران خلافت اهل نُسْك و عبادت به شمار مى‏رفت.

نافع گويد: من در تمام مدينه گردش كرده‏ام، هيچ جوانى را مجاهدتر در عبادت،
فقيه‏تر، پرهيزگارتر، كتاب خدا را بهتر و استوار قرائت كننده‏تر از عبد الملك بن مروان
نديده‏ام.

أبو الزّناد گويد: فقهاى مدينه عبارتند از: سعيد بن مُسَيِّب، عبد الملك بن مَرْوان،
عُروة بن زُبَيْر و قبيصة بن ذويب.[10]

در مورد حجاج بن يوسف هم در تواريخ نوشته شده:

حجّاج از جهت فصاحت و بلاغت و ايراد خطبه‏هاى صحيحه و بدون لَحْن از
نوادر روزگار بود، وى حافظ قرآن نيز بوده است.[11]


[1] ـ شرح المقاصد، جلد: 5، صفحه: 232.

[2] ـ شرح المقاصد، جلد: 5، صفحه: 233.

[3] ـ شرح المقاصد، جلد: 5، صفحه: 233.

[4] ـ تمهيد باقلانى، صفحه: 442.

[5] ـ الكامل، جلد: 4، صفحه: 586.

[6] ـ الكامل، جلد: 4، صفحه: 587.

[7] ـ البدايه و النهايه، جلد: 9، صفحه: 136.

[8] ـ (البدايه و النهايه، جلد: 9، صفحه: 80) و (امام شناسى، جلد: 16 و 17، صفحه: 188).

[9] ـ البدايه و النهايه، جلد: 9، صفحه: 80.

[10] ـ امام شناسى، جلد: 16 و 17، صفحه: 188.

[11] ـ امام شناسى، جلد: 16 و 17، صفحه: 188.

سوال خود را ارسال نمایید

موضوعات خود را در این قالب ها ارسال نمایید: