در كتاب چهره ى درخشان قمر بنى هاشم اباالفضل العبّاس علیه السلام به نقل از حاج
حمزه برازنده، از مؤسان بيت العبّاس گچساران چنين نقل شده:
در سال 1355 هجرى شمسى هنگامى كه صندوق نذورات نصب شده در جلوى
بيت العبّاس علیه السلام را تخليه مىكرديم، در بين وجوهات داخل صندوق، يك قطعه چك
به مبلغ 600 تومان در عهده بانك صادرات ولى بدون امضاى صاحب حساب، توجه ما
را به خود جلب كرد.
چون چك بدون امضاء فاقد ارزش حقوقى مىباشد و از طرفى صادر كننده آن را
نيز نمىشناختيم، با توجه به حساب جارى ايشان به بانك مربوطه مراجعه كرديم و از
طريق بانك، شخص مورد نظر با نشانى كامل محل سكونت، براى ما مشخص گرديد.
پس از مدتى كه ايشان را ملاقات كرديم و جريان امتناع از امضاى چك را جويا
شديم، ضمن اظهار تشكر از ما گفتند:
مدت چند ماه بود كه همسرم از ناحيه سينه اظهار ناراحتى مىكرد و بعضى اوقات
به خود مىپيچيد، به هر كدام از پزشكان و اطباى شهر كه مراجعه كردم و عكس بردارى
و نمونهبردارى و آزمايشات متعددى انجام شد، اما هيچكدام مثمر ثمر واقع نگرديد،
هر روز از روز پيش درد بيشتر مىشد و قواى جسمانى او تحليل مىرفت.
لاجرم او را به شيراز اعزام نمودند، در آنجا هم پس از چند روز معطلى و
آزمايشات، مجددا او را بسترى كردند و تحت درمان و نظارت مستقيم بيمارستان قرار
گرفت.
اندكى بعد متخصص مربوطه، بنده را احضار كرد و به طور خصوصى اظهار
داشت: خانم شما مبتلا به سرطان پستان مىباشد و بهبودى او با خداست، ولى از نظر ما
20 درصد احتمال بهبودى وجود دارد، لذا براى اطمينان بيشتر و نيز انجام آزمايشات
مجدد و استفاده از داروهاى مفيد تا نتيجه كلى، حداقل بايد دو ماه در اين بيمارستان
بسترى شود.
من حالتى مضطرب داشتم، روحم در آسمانها مشغول پرواز و جسمم در اتاق
نزد دكتر بود، هر كلمه صحبت او مانند پتكى بر مغز استخوانم فرود مىآمد و نفهميدم
چه موقع و چه ساعتى اتاق را ترك كرده و مأيوسانه به نيت وداع آخر مجددا نزد عيال
بازگشتم، البته بر حسب ظاهر او را دلدارى داده و باعث تقويت روحى او شدم.
پس از ساعتى به او گفتم: براى تهيه پول و سركشى به بچهها به گچساران مىروم
ولى زود بر مىگردم، همسرم با كمال يأس و نااميدى گفت: از نزد من دور نشو، چون
من مرگ را نزديك خود مىبينم، اگر مىروى، چون ممكن است اين آخرين ديدار ما
باشد مرا حلال كن و پس از من، از بچهها هم مانند پدر و هم مانند مادر، مواظبت كن و
نيز اگر سرپرستى براى خانه انتخاب نمودى سعى كن زنى عفيفه و محجبه و متدينه
باشد تا ديندارى و داشتن ايمان او باعث شود، كمتر موجبات آزار و اذيت بچهها را
فراهم كند.
من برخلاف غوغاى درونى خود، كه تمام وجودم در غم و اندوه بود، با خنده
هايى مصنوعى و حالتى اميدوار كننده به تمام تقاضاهاى او مهر تأييد مىزدم تا بتوانم
اين حالت يأس را از خاطر او محو كنم.
سرانجام او را ترك كرده و با اتوبوس به قصد گچساران به راه افتادم، در اين فاصله
زمانى، پنج ساعت تمام افكار خود را به اين كه چه كار كنم و به چه كسى پناه بياورم و
آخر چه خواهد شد؟! مشغول داشته و نهايتا به اين نتيجه رسيدم كه بايد از
معصومين علیهم السلام يارى بطلبم تا با معجزهاى حيات از دست رفته، مجددا به كالبد همسرم
اعطا شود.
يك لحظه به نظرم مىرسيد كه پس از بازگشت به شيراز، او را از بيمارستان
مرخص كرده و به پابوسى و زيارت يكايك امامزادهها ببرم و لحظهاى بعد با خود
مىگفتم: چگونه ممكن است با زنى عليل كه حمل و نقل او مشكل است بتوانم اين
اعمال را انجام دهم و تصميمم عوض مىشد.
اضطراب خاطر و نداشتن تصميمى راسخ، مرا عذاب مىداد تا بالاخره به
گچساران رسيدم و در آنجا در حالى كه از خود بىخود بودم، ناگهان متوجه شدم كه در
كوچه بيت العبّاس به سوى منزلم در حركتم! با خود گفتم: من هم چند روز در اوايل
بناى اين ساختمان، كارهاى جوشكارى آن را انجام داده ام، پس چه بهتر كه از صاحب
بيت، باب الحوائج آقا قمر بنى هاشم علیه السلام مدد جسته و به وى التجاء نمايم، تا مرحمت
آن حضرت عايدم شود.
اين را گفتم و دست در جيب بردم، پول قابل توجهى نديدم، ولى دسته چك را
يافتم و با اين كه وجهى در حسابم نبود مع هذا يك فقره چك به مبلغ 600 تومان به
عنوان گروگان وصول نتيجه، بدون امضاء به صندوق تقديم كردم و پس از راز و نياز و
گريه زياد به منزل خود رسيدم.
بچه ها، به محض مشاهده من، مانند حلقه انگشتر دورم جمع شده و احوال مادر
را جويا شدند، آنها را نوازش كرده و تسكين خاطر دادم و خواربار و مواد غذايى لازم
را براى چند روز آنها تهيه نمودم. در خلوت از غم بىسرپرستى و بىمادرى بچهها به
گريه و راز و نياز و التماس با خدا مىپرداختم و چون به هيچ وجه نمىتوانستم در مورد
تقاضاى بچهها مبنى بر ملاقات با مادرشان جواب رد دهم، هفته بعد يك روز كه به
مناسبتى تعطيل رسمى بود بچهها را به شيراز بردم و آنها از نزديك مادرشان را لمس و
ديدارى تازه كردند، من هم به سراغ متخصص مربوطه كه كشيك شب بيمارستان بود
رفتم و جوياى احوال بيمار شدم.
اظهار داشت: فقط يك نوع آزمايش مانده بود كه امروزه انجام شد و نتيجه فردا
مشخص خواهد گشت، اگر نتيجه مثبت بود، روز شنبه او را مرخص خواهيم كرد و
ديگر ادامه دارو و درمان بىنتيجه خواهد بود، بايد او را به منزل برده و هزينه و خسارت
ديگرى را متحمل نشويد و افزود: خواه ناخواه، انسان روزى به دنيا مىآيد و روزى هم
از دنيا خواهد رفت.
آن شب و روز آرام و قرار نداشتم و خواب به چشمانم راه نيافت، غم و اندوه تمام
وجودم را فراگرفته بود، مخصوصا مشاهده صحنهاى كه مادر، فرزندانش را نوازش و
محبت مىكرد و با يكايك آنها وداع مىگفت، دلم را آتش مىزد.
دقايق و لحظات به كندى سپرى مىشد و من منتظر يك معجزه بودم، تا اين كه
پرستارى مرا صدا زد و گفت: دكتر تو را احضار كرده ، در ميان راهرو ساعت ديوارى را
ديدم كه عقربههاى آن، ساعت چهار را اعلام مىكرد، با قدمهاى لرزان، كه توان تحمل
جسمم را نداشتند و در حالتى بين خوف و رجاء به طرف اتاق دكتر حركت كردم.
پس از عرض سلام، كه با صداى مرتعش صورت گرفت، ملاحظه كردم دكتر با
صورتى بشاش و لبانى خندان رو به من كرد و اظهار داشت: آقاى محترم، در نهايت
خوشحالى و مسرت به شما مژده مىدهم كه نتيجه نهايى آزمايش بيمار شما پس از
تأييد سه مركز مهم آزمايشگاهى، مطلوب بوده و ما اينك 50 درصد به بهبودى كامل
ايشان اميدوار شده ايم، مگر شما در اين مدت چه كار نيك و خيرى انجام دادهايد كه
تمام معادلات پزشكى ما را در اين مدت به هم ريخته است؟!
در حالى كه از خوشحالى بغض گلويم را فشار مىداد و اشك شوق در چشمانم
حلقه زده بود، گفتم: آقاى دكتر من كار نيكى كه مهم باشد انجام نداده ام، ولى از
متخصصترين متخصص عالم، حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام تقاضا كردم كه به پاس
آبرو و مقام رفيعى كه نزد خدا دارد، شفاى عاجل اين مريض را از درگاه الهى
درخواست كند، اكنون هم خداوند قادر منان از سر ترحم به حال اين طفلان
بىسرپرست، خواسته مرا اجابت فرموده است.
بنا به دستور دكتر مبنى بر خلوت بودن مكان استراحت بيماران، فرداى آن روز
بچهها را به وسيله يكى از بستگان به گچساران فرستادم و يك هفته ديگر در شيراز
ماندم.
الحمدلله رب العالمين، تاكنون كه شش ماه از آن ماجرا مىگذرد هر ماه كه از بيمار
تستهاى آزمايشگاهى به عمل مىآيد، وضع او رضايت بخش بوده و هيچ گونه آثار و
علائم سرطانى در وى وجود ندارد و وضع مزاجىاش از روز قبل از بيمارى هم بهتر و
شادابتر مىباشد.
در خاتمه، با حالتى محزون گفت: ما هر چه داريم از ولايت آقا أميرالمؤمنين على
بن ابى طالب علیهم السلام و فرزندان اوست، اگر همين قدر كه به دكتر و دارو و قرص و شربت
اعتقاد داريم، با نيتى پاك و قلبى شكسته اين بزرگواران را به كمك بطلبيم و آنان را در
درگاه خداى تعالى شفيع قرار دهيم هرگز نياز به دارو و درمان نخواهيم داشت.