كرامت پنجاه و نهم

استاد عزيزم (مدظله‏العالى) در كتاب شريف شبهاى مكه چنين فرموده‏اند:

يك روز به حرم مطهّر رؤس شهداء در باب الصغير رفته بودم، كسى در حرم
نبود، ولى جوانى در گوشه حرم سرش را روى زانو گذاشته و مثل آن كه خوابش برده
بود.

من هم كه تنها بودم زيارت مختصرى خوانده و نزديك همان جوان مشغول نماز
زيارت شدم، بعد از نماز، آن جوان سرش را از روى زانويش بلند كرد و گفت: آقا من
خواب نبودم، بلكه حتّى چشم‏هايم هم باز بود، ولى همان طورى كه سرم روى زانويم
بود مى‏ديدم تمام شهدائى كه سرشان اين جا دفن است حضور دارند و حوائج
زوّارشان را مى‏دهند و يكى از حوائج مهمّ مرا هم بنا شد امشب بدهند، آيا اين خواب يا
بيدارى مى‏تواند حقيقت داشته باشد؟

گفتم: اگر مقدارى صبر كنيد حقيقت اين خواب يا بيدارى براى شما طبعاً روشن
مى شود.

گفت: چطور؟

گفتم: امشب اگر آن حاجت مهمّ شما برآورده شد معلوم مى‏شود حقيقت داشته
والاّ ممكن است آنچه ديده‏ايد خيالاتى بيش نبوده باشد.

گفت: چيزى را كه به من وعده داده شده برايتان توضيح مى‏دهم تا شما هم ناظر
جريان باشيد.

گفتم: متشكّرم.

گفت: من دختر بچّه‏اى دارم كه از مادر نابينا متولّد شده و بسيار خوش استعداد
است، امروز به من مى‏گفت: اين كه مى‏گويند فلان چيز قشنگ و فلان چيز زشت است
يعنى چه؟

گفتم: تو چون چشم ندارى اين چيزها را نمى‏توانى بفهمى.

گفت: چطور مى‏شود انسان چشم داشته باشد؟

گفتم: بعضى‏ها از مادر، با چشم متولّد مى‏شوند و بعضى‏ها بدون چشم و تو بدون
چشم متولّد شده اى.

گفت: حالا هيچ راهى ندارد كه من هم چشم داشته باشم؟

گفتم: چرا، اگر من يا خودت به اهل بيت عصمت و طهارت   علیهم السلام متوسّل شويم
ممكن است به تو چشم عنايت كنند.

گفت: پس پدر اين كار را بكن و به من هم تعليم بده تا من هم به آنها متوسّل شوم،
شايد چشم دار گردم.

من گريه‏ام گرفت و او را در منزل رو به قبله نشاندم و گفتم: بگو يا اباالفضل!
چشمم را بده تا من ببينم.

حالا به اين جا آمده‏ام و حاجتم هم شفاى دخترم بود كه اين خواب يا بيدارى را
ديدم.

گفتم: بسيار خوب، امشب اگر بچّه ات چشم دار شد معلوم مى‏شود آن چه ديده‏اى
حقيقت داشته است، آن مرد مرا به منزلش برد و دخترك را به من نشان داد و گفت: شما
فردا صبح بيائيد همين جا و از ما خبرى بگيريد.

اتّفاقاً خانه او در شارع الامين و سر راه ما وقتى به حرم حضرت رقيّه   عليهاالسلام مى‏رفتيم
بود.

فرداى آن روز وقتى از آن منزل خبر گرفتم ديدم جمعى به آن خانه رفت و آمد
مى‏كنند.

پرسيدم: چه خبر است؟

گفتند: ديشب در اين خانه كورى به بركت حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام شفا
يافته، وقتى وارد شدم ديدم آن دخترك با چشم‏هاى زيباى درشت و بينا نشسته و
پدرش هم پهلوى او بود، وقتى چشمش به من افتاد گفت: آقا ديديد كه آن جريان
حقيقى بود.

مقدارى در آن منزل نشستم، پدر دختر سؤلى از من كرد و گفت: حضرت
اباالفضل    علیه السلام در كربلاء هستند يا در شام؟

گفتم: آن حضرت نه در شام محدود مى‏شود و نه در كربلاء، زيرا حضرت
اباالفضل   علیه السلام لااقل مثل حضرت عزرائيل مى‏باشد كه بر تمام كره زمين احاطه دارد و
ارواح را قبض مى‏كند!

روح مقدّس آن حضرت بر تمام كره زمين احاطه دارد و حوائج مردم را از خدا
مى‏گيرد و به آنها مى‏دهد.

گفت: آيا واقعاً سر مقدّس حضرت عبّاس   علیه السلام در باب الصغير دفن است؟

گفتم: نمى‏دانم، اين طور مى‏گويند.

گفت: پس چطور وقتى من در آنجا متوسّل شدم دخترم را شفا دادند؟

گفتم: دخترت هم كه در همين منزل متوسّل بوده، شايد به خاطر توسّل دخترت
بود كه به او شفاء داده‏اند، چون گفته‏اند: آه صاحب درد را باشد اثر.

و علاوه بر اين مگر من نگفتم سر و بدن در قبر و يا در هر كجاى ديگر كه باشد شفا
نمى دهد، بلكه روح با عظمت آن بزرگوار كه لااقل بر كره زمين احاطه دارد شفا
مى‏دهد.

گفت: خيلى متشكّرم، چون اتّفاقا ديشب همين فكر را مى‏كردم و با خود مى‏گفتم:
اگر حضرت اباالفضل   علیه السلام در شام است پس چگونه جواب ارباب حوائج كربلاء را كه
قطعا روزى صدها نفر به او مراجعه مى‏كنند و حوائجشان را مى‏گيرند، مى‏دهد؟!

و اگر در كربلاء است پس چگونه حاجت من و امثال مرا كه در روز، دهها نفر به
اين حرم شريف مراجعه مى‏كنند و مثل من حاجت شان را مى‏گيرند، مى‏دهد؟!

و اگر در يكى از اين دو مكان نائب گذاشته و در جاى ديگر خودش كار مى‏كند،
پس چگونه در منزل ما جائز است كه دخترم او را صدا بزند و به قول شما حاجتش را
خودش از آن حضرت بگيرد؟ ولى با اين بيان مطلب برايم حل شد، خدا به شما جزاى
خير عنايت كند.

سوال خود را ارسال نمایید

موضوعات خود را در این قالب ها ارسال نمایید: