از جناب حجة الاسلام آقاى حاج شيخ فضل اللّه شفيعى قمى چنين نقل شده:
يكى دو سال به انقلاب مانده بود، در تهران، خيابان قياسى، شب تاسوعا شخصى
پس از ديدن سقاخانهها به مقام شامخ حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام جسارت مىكند.
به خانه كه مىآيد مىبيند مادرش مشغول خوردن شله زرد است، در آنجا نيز
مىگويد: مادر دست از خرافات بردار، از امشب من مىخواهم مشروب بخورم و كيف
كنم! مادر او را از اين كار منع كرده، ولى او مىگويد: من اباالفضل نمىشناسم.
مادر از او جدا شده و مشغول كار خود مىگردد كه ناگهان صداى فرزندش بلند
مىشود: سوختم، سوختم، وقتى مىآيد مىبيند بساط مشروب پهن است ولى جوان
نيست و فقط صداى او مىآيد، گويى به زمين فرو رفته، تا يك ماه صداى جوان مىآمد
ولى كسى او را پيدا نكرد، متأسفانه روزنامههاى آن روز اجازه نداشتند و قضيه را
منعكس نكردند.