تشرف مرحوم میرزا حسین کشیکچی رحمة الله علیه

مرحوم میرزا حسین کشیکچی مشهور به هالو (متوفی 1309 ه ق) که بدن مطهرش در بهشت تخت پولاد، خاک تابان جنوب زاینده رود آرام گرفته، باربر یا نگهبان ساده بازار اصفهان بود. آن قدر ساده و بی ریا که مردم به او لقب “هالو” داده بودند. امّا کسی نمی دانست که در ورای این ظاهر ساده و فقیرانه، روح بلندی وجود دارد که صاحب مقامی رفیع نزد حضرت صاحب الأمر  عج است. در العبقری الحسان حکایت شگفت انگیزی در مورد این مرد بزرگ به نقل مرحوم مغفور فخر الفقهاء الكرام، قدوة العلماء العظام آقاى حاج آقا جمال الدين فرزند ارجمند مرحوم مغفور حضرت حجّة الاسلام و المسلمين آقاى حاجى شيخ محمد باقر، امام جماعت و رياست عامّه در زمان خود در مسجد شاه اصفهان ذکر شده که فرمودند: روزی من براى نماز ظهر در مسجد شيخ لطف اللّه كه در ميدان شاه اصفهان واقع است مى‏آمدم، نزديك مسجد ديدم جنازه‏اى را مى‏برند و چند نفر حمّال و كشيكچى‏ همراه او هستند و شخص حاجى تاجرى که از تجّار بزرگ اصفهان و از آشنايانم بود، عقب آن جنازه می رفت و به شدّت گريه مى‏كرد و اشك مى‏ريخت.

من بسيار متعجّب شدم از آن‏كه اگر اين ميّت از بستگان بسيار نزديك اين حاجى تاجر است كه اين‏طور برايش گريه مى‏كند؛ پس چرا به اين نحو مختصر و به وجه‏ ساده او را مى‏برند و اگر با او بستگى ندارد؛ چرا اين ‏طور برايش جزع و گريه مى‏كند، تا آن‏كه نزديك من رسيد، پيش آمد و گفت: آقا به تشييع جنازه اولياى حق نمى‏آييد. من از شنيدن اين كلام از رفتن به مسجد و جماعت منصرف شدم و همراه آن جنازه تا سرچشمه يا قلعه در اصفهان رفتم كه سابقا غسّال‏ خانه مهم اين بلد بود. چون آن ‏جا رسيدم، از دورى راه و پياده بودن، زياد خسته شده بودم، در آن حالت در نفس خود ملالت زيادى پيدا كردم كه چه جهت داشت، نماز اوّل وقت و جماعت را ترك كردم و محض اين كلمه حرف حاجى، تحمّل اين خستگى را به خود وارد آوردم، به حال افسردگى در اين فكر نشسته بودم كه حاجى پيشم آمد و گفت: شما از من نپرسيديد اين جنازه از كيست؟

گفتم: بگو!

گفت: مى‏دانيد كه امسال من به حجّ مشرّف شدم. در مسافرتم چون نزديك كربلا رسيديم، ظرفى كه تمامى پول و مخارج سفر من با باقى اسباب سفر و حوايج من در آن بود، دزد برد و در كربلا هم هيچ آشنايى نداشتم كه از او پول قرض كنم. پس در تصوّر آن كه به كلّى از حجّ ممنوع شده باشم، بى‏اندازه متألّم و غمناك و افسرده‏ حال بودم و در غصّه و فكر بودم كه چه كنم، تا آن‏ كه شب به مسجد كوفه روانه شدم.

بين راه تنها و از غم و غصّه سربه‏زير بودم كه ديدم سوارى با كمال هيبت و به اوصافى كه در وجود مبارك حضرت صاحب الامر عج توصيف شده، در برابرم پيدا شدند.

سپس ايستادند و فرمودند: چرا اين‏طور افسرده‏حالى؟

عرض كردم: مسافرم، خستگى سفر دارم.

فرمودند: اگر سببى غير از اين دارد بگو، از اصرار ايشان شرح‏حالم را عرض كردم.

در اين حال صدا زدند: هالو! ناگهان ديدم شخصى به لباس كشيكچى‏ها با لباس نمدى پيدا شد و ما هم در اصفهان در بازار نزديك حجره، كشيكچى داشتيم كه اسمش‏ هالو بود، وقتى آن شخص حاضر شد، خوب نگاه كردم، ديدم همان هالوى در اصفهان است. سپس به او فرمودند: اسباب دزد برده‏اش را به او برسان، او را مكّه ببر و برگردان و خود ناپديد شدند.

آن شخص به من گفت: در ساعت معيّنى از شب و جاى معيّنى بيا تا اسباب‏هايت را به تو برسانم. چون آن‏جا حاضر شديم، او هم حاضر شد و آن ظرفى كه پول و اسباب من در آن بود، به دست من داد و فرمود: قفل آن‏را بگشا و درست ببين تمام است، ديدم هيچ چيز از آن‏ها ناقص نيست، آن‏گاه فرمود: برو اسباب خود را به كسى بسپار و فلان وقت و فلان‏جا حاضر باش تا تو را به مكّه برسانم. من همان موقع حاضر شدم، او هم حاضر شد. فرمود: عقب من روانه شو!

همراه او روانه شدم. قدر كمى كه رفتيم، ديدم در مكّه‏ام. سپس فرمود: بعد از اعمال حجّ فلان مقام حاضر شو تا تو را برگردانم و به رفقاى خود بگو با شخصى از راه نزديك‏تر آمدم كه ملتفت نشوند، آن شخص در رفتن و برگشتن به بعضى صحبت‏ها به طور ملايمت با من حرف مى‏زد، لكن هروقت مى‏خواستم بپرسم، شما هالوى در اصفهان ما نيستيد: هيبت او مانع از اين سؤال مى‏شد. بعد از فراغ از اعمال در آن مقام معيّن حاضر شديم و مرا به همان نحو اوّل به كربلا برگرداند، در آن موقع فرمود: از من حقّ محبّت بر تو ثابت شد؟

گفتم: بلى.

فرمود: مطلبى دارم، موقعى كه خواستم در عوض انجام بده و رفت، تا آن‏كه به اصفهان آمدم و براى رفت ‏و آمد مردم نشستم.

همان روز اوّل ديدم هالو وارد شد، خواستم براى او برخيزم و برحسب آن مقام كه از او ديدم، احترام و تجليل كنم، به اظهار نكردن مطلب اشاره فرمود، در قهوه‏خانه پيش خادم‏ها رفت و مانند همان متوسّطين و كشيكچى‏ها، آن‏جا قليان كشيد، چايى خورد و بعد چون خواست برود، نزد من آمد و آهسته فرمود: آن مطلب كه گفتم اين است كه در فلان روز دو ساعت مانده به ظهر از دنيا مى‏روم، هشت تومان پول با كفنم‏ در صندوق در منزلم در بازار است، آن‏جا بيا و مرا دفن كن، امروز كه رفتم، او از دنيا رفته بود و كشيكچى‏ها جمع شده بودند، پس در صندوق او به همان نحو كه گفته بود، هشت تومان پول با كفن او برداشتيم و حال براى دفنش آمده‏ايم.[1]


[1] العبقري الحسان، جلد: ‏5، صفحه: 419.

سوال خود را ارسال نمایید

موضوعات خود را در این قالب ها ارسال نمایید: