ارادت عبداللّه بن عبّاس به على بن ابى طالب عليهما السلام

ايشان همه علوم خويش را از پيامبر اكرم   صلی الله علیه و آله و همچنين على بن ابى طالب   علیهم السلام
آموخته است، خود ايشان در اين باره مى‏گويد: على   علیه السلام مرا آموزش داده … و علم من
از دانش على   علیه السلام است و علم همه اصحاب محمد   صلی الله علیه و آله در كنار علم على   علیه السلام مانند
قطره‏اى است در كنار درياهاى هفتگانه.[1]

خليفه دوم عمر در حل مشكلات خود به عبداللّه مراجعه مى‏كرد و زمانى كه خود
نمى‏توانست مشكل را حل كند، به وسيله عبداللّه از اميرالمومنين على بن ابى
طالب   علیهم السلام حل مشكل خود را مى‏خواست، ابن عبّاس مى‏گويد: روزى همراه عمر در
كوچه‏هاى مدينه راه مى‏رفتم عمر رو به من كرد و گفت: اى فرزند عبّاس! گمان مى‏كنم
مردم، مولاى شما على   علیه السلام را كوچك و كم سن دانستند، از اين رو خلافت و امور
مملكت اسلامى را به او واگذار نكردند.

من در پاسخ عمر گفتم: خداوند او را كوچك نشمرد، آن زمانى كه او را براى
خواندن سوره برائت برگزيد تا آن را براى مردم مكه بخواند.

عمر گفت: تو حق مى‏گويى، به خدا سوگند از رسول خدا   صلی الله علیه و آله شنيدم كه به على بن
ابى طالب   علیهم السلام مى‏فرمود: اى على! هر كس تو را دوست بدارد، مرا دوست مى‏دارد و
كسى كه مرا دوست بدارد، خدا را دوست دارد، و كسى كه خدا را دوست بدارد،
خداوند او را به بهشت راهنمايى مى‏كند.[2]

هر وقت عمر تصميم مى‏گرفت، علت خانه نشينى على بن ابى طالب   علیهم السلام را
توجيه كند ابن عبّاس پاسخ در خور و مناسب را به وى مى‏داد.

روزى عمر درباره علت كنار گذاردن على   علیه السلام از خلافت به ابن عبّاس گفت:
قريش على   علیه السلام را از آن جهت كنار گذاشتند كه دوست نداشتند نبوت و خلافت در
يك خاندان جمع شود.

عبداللّه در مقابل پاسخ داد: اگر خلاف ميل قريش نمى‏بايست انجام پذيرد، پس
نبوت نيز نبايد واقع مى‏شد زيرا قريش با آن مخالف بودند. حال آن كه خداوند
مى‏فرمايد: ذلك بانهم كرهوا ما انزل اللّه فاحبط اعمالهم؛[3] اين بدان جهت است كه
آنان كراهت داشتند آنچه را كه خداوند نازل كرده؛ پس اعمال آنان را حبط و منع كرد.

عمر كه با پاسخ قانع كننده ابن عبّاس روبرو شد، توجيه ديگرى را بهانه كرد.[4]

ابن عبّاس در دوران خلفاء پيوسته على بن ابى طالب   علیهم السلام را شايسته مقام خلافت

مى‏دانست و از حق آن بزرگوار دفاع مى‏كرد، او همواره آرزويش اين بود كه على بن
ابى‏طالب   علیهم السلام منصب امامت را به دست گيرد تا حكومت در مسير صحيح خود واقع
شود، وى به دفعات، فضائل و مناقب امام على   علیه السلام را براى مردم بيان مى‏كرد.

سعيد بن جبير مى‏گويد: ابن عبّاس در مكّه در كنار چاه زمزم سخن مى‏گفت، و ما
نزد او بوديم، وقتى سخنانش به پايان رسيد، مردى برخاست و گفت: اى پسر عبّاس،
من مردى از شام و از اهل حمص مى‏باشم، آنها از على بن ابى طالب   علیهم السلامبيزارى جسته
و او را ناسزا مى‏گويند.

ابن عبّاس گفت : خدا آنها را (به جهت اين كارشان) در دنيا و آخرت لعنت كند، و
عذاب دردناكى براى ايشان آماده سازد، آيا اين كارتان به جهت دورى على   علیه السلام از
رسول خدا   صلی الله علیه و آله است، يا اين كه او نخستين مرد روزگار نيست كه به خدا و پيامبرش
ايمان آورد، و اوّلين كسى نيست كه نماز گزارد و ركوع كرد، و كارهاى نيك انجام
داد؟[5]

زمانى كه عمر، خلافت را پس از خود در يك شوراى شش نفره قرار داد، ابن
عبّاس به على بن ابى ابى طالب   علیهم السلام عرض كرد: خلافت به ما نخواهد رسيد اين مرد
(يعنى عمر) اراده كرده كه عثمان خليفه شود.

على بن ابى طالب   علیهم السلام فرمود: من هم اين را مى‏دانم، ولى من در شورا داخل
خواهم شد، چون اكنون عمر مرا براى احراز مقام خلافت حائز شرايط دانسته است، در
حالى كه پيش از اين مى‏گفت: رسول خدا   صلی الله علیه و آله فرموده است: پيامبرى و امامت در يك
خانواده جمع نخواهد شد، پس من در اين شورا داخل خواهم شد تا به مردم ثابت كنم

كه عملش خلاف روايتى است كه از رسول خدا نقل كرده است.[6]

ابن عبّاس در زمان خلافت على بن ابى طالب   علیهم السلام با آن حضرت به عراق رفت و
در جنگ جمل و صفين در كنار آن امام عزيز حضور داشت، و در صفين يكى از
سرداران سپاه امام بود و على بن ابى طالب   علیهم السلام علاقه خاصى به وى داشت.[7] على بن
ابى طالب   علیهم السلام در جريان حكميت مى‏خواستند او را بفرستند تا به نمايندگى از ايشان با
عمر و عاص تكليف مسلمانان را روشن سازند آن حضرت فرمودند: اشعرى عمرو
عاص را به حكومت منصوب خواهد كرد چون به رأى او اطمينان دارد و تنها كسى كه
مى‏تواند حريف عمرو باشد ابن عبّاس است؛ زيرا هر گره‏اى كه عمرو بزند او باز مى‏كند
و هر گره‏اى كه عمرو باز كند عبداللّه مى‏بندد و هر امرى را او محكم مى‏كند.

ولى مخالفانى كه بعدها بر آن حضرت خروج كردند به حكميت ابن عبّاس راضى
نشدند و گفتند: ميان تو و ابن عبّاس فرقى نمى‏بينيم كسى بايد حكم باشد كه نسبت به
تو و معاويه بى‏طرف باشد.[8]

عبداللّه بن عبّاس همواره در كنار أميرالمؤمنين على بن ابى طالب   علیهم السلام بود و يكى
از شاگردان آن حضرت در علم تفسير قرآن محسوب مى‏شد و امام او را فرماندار بصره
نموده بود.[9]

حضرت على   علیه السلام، عبداللّه بن عبّاس را هميشه همراه و در كنار خويش جاى
مى‏دادند و در جنگ نهروان او را براى اتمام حجت و موعظه به سوى خوارج فرستادند،

تا آنها را از عواقب كارشان آگاه كند و به وى توصيه فرمودند كه با خوارج به قرآن
احتجاج نكند، چون آنها از قرآن تأويل و تفسيرهاى مختلفى مى‏كنند ولى به سنّت
پيامبر احتجاج كند و با سنّت او آنها را قانع سازد،[10] كه از اين جريان به دست مى‏آيد
عبداللّه بن عبّاس علاوه بر تسلط بر تفسير قرآن به سنت نبوى نيز آگاهى كاملى داشته،
تا آنجا كه على بن ابى طالب   علیهم السلام اين كار را به او مى‏سپارند.

از كتب رجال و تاريخ و سيره چنين بر مى‏آيد كه وى از محبين و ارادتمندان
أميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين   علیهم السلام بوده است، مورّخين نوشته‏اند او به قدرى
در فراق أميرالمؤمنين و حسنين   علیهم السلام گريست كه چشمان خود را از دست داد، و در
آخر عمرش در حالى كه نابينا شده بود مى‏فرمود:

ان يذهب اللّه من عينى نور هما

 ففى لسانى و قلبى من هما نور؛[11]

يعنى: اگر چه خداوند نور آن دو (امام حسن و امام حسين   علیهم السلام ) را از چشمانم
برد، اما در قلب و زبانم نور ايشان هست.


[1] – امالى مفيد صفحه: 236.

[2] – شرح نهج البلاغة ابن ابى الحديد معتزلى جلد: 12 صفحه: 45.

[3] – سوره: محمد آيه: 9.

[4] – بحار الانوار جلد:31 صفحه:71.

[5] – معجم المحاسن و المساوى، جلد: 1 صفحه: 65.

[6] – شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد معتزلى جلد: 1 صفحه: 189.

[7] – الاستيعاب جلد: 3 صفحه: 933 الى 934.

[8] – وقعة الصفين صفحه: 500 الى 502.

[9] – المنتظم جلد: 5 صفحه: 94.

[10] – نهج البلاغه للصبحى صالح صفحه: 465.

[11] – شذرات الذهب فى اخبار من ذهب جلد: 1 صفحه: 294.

سوال خود را ارسال نمایید

موضوعات خود را در این قالب ها ارسال نمایید: