جنگ هاى تن به تن آن حضرت با شجاعان دشمن

حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام در روز عاشورا، در جنگ‏هاى تن به تن دويست و
پنجاه نفر از دلاوران لشكر عمر بن سعد را به خاك مذلّت انداخت و به هلاكت رسانيد
كه شرح جنگ و مبارزه سه تن از آن شجاعان نامور را در زير خواهم آورد:

مارد بن صديف تغلبى از قهرمانان بى‏بديل و دلاور دشمن بود، هنگامى كه
مشاهده كرد حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام مانند شير در ميان روبهان افتاده و آنها را
صيد كرده و به خاك مذلت مى‏اندازد، و باكى از مرگ ندارد، و رجز مى‏خواند و فرياد
مى‏زند:

انى انا العبّاس صعب باللقاء

 نفسى لنفس الطاهر السبط وقا؛

يعنى: منم عبّاس كه برخورد كوبنده و سخت با دشمن دارم، جانم سپر بلا و فداى
جان پاك حسين   علیه السلام سبط پيامبر   صلی الله علیه و آله باد.

ناراحت شد، لباس خود را پاره كرد، و به صورت خود سيلى زد، و فرياد برآورد:
ويلكم لو كان كل منكم ملأ كفه ترابا و لطمه به لطمستموه.

يعنى: واى بر شما، اگر هر يك از شما مشت خاكى بر عبّاس مى‏ريختيد، قطعا او را
زير خاك مى‏پوشانديد و به زندگى او خاتمه مى‏داديد، ولى لاف و گزاف مى‏زنيد و
كارتان به رسوايى كشيده شده است،اى گروه مردان! هر كس از شما دست بيعت به
يزيد داده، امروز دست از جنگ بكشد، و تنها مرا عهده دار جنگ كند،

فانا لهذا الغلام الذى قد افنى الابطال.

يعنى: من از عهده جنگ با اين جوانى كه قهرمانان را به خاك مذلت انداخت و
نابود كرد بر مى‏آيم، نخست او را و سپس برادرش حسين و يارانش را مى‏كشم.

شمر بن ذى الجوشن فرياد زد: اى مارد، اكنون كه چنين تصميمى دارى، بيا نزد
عمر سعد برويم، تا نزد او اين كار را عهده دار گردى، وقتى كه از عهده آن برآمدى،
عظمت و شجاعت تو را براى يزيد در ضمن نامه‏اى مى‏نويسيم.

مارد گفت: آيا به من طعنه مى‏زنى و مرا سرزنش مى‏كنى، با اين كه هيچ خير و
شجاعتى در وجود شما نيست؟

شمر گفت: اكنون اين كار را به تو وا مى‏گذاريم، و مى‏نگريم كه در بازو چه دارى؟

آن گاه به لشكرش اشاره كرد كه كنار بايستيد، و كار اين جوان يعنى حضرت
اباالفضل العبّاس   علیه السلام را بر عهده مارد بگذاريد، تا تماشا كنيم چه خواهد كرد، لشكر
كنار رفته و به تماشا پرداخت.

مارد بن صديف در حالى كه دو زره با حلقه‏هاى تنگ پوشيده بود، كلاه خُود بر
سرش نهاده، نيزه بلندى به دست گرفت و بر اسب اشقر سوار گرديد و خود را براى
نبرد با حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام آماده ساخت، به ميدان تاخت و نعره كشيد و
خطاب به حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام چنين گفت:

اى جوان! بر جان خود رحم كن، شمشيرت را در نيام بگذار و تسليم شو، تا از اين
معركه جان سلامت بيرون برى، السلامة اولى لك من الندامة: سلامتى براى تو بهتر از
پشيمانى است، كسانى كه امروز با تو جنگيدند، به تو نرمش نشان دادند؛ ولى من مردى
سنگدل و بى‏رحم مى‏باشم، اما چون ديدم چهره زيبا و نمكين دارى و جوان هستى،
دلم نسبت به تو نرم شد، بنابراين از اين راه كه آمده‏اى برگرد، و خود را در سراشيبى

هلاكت و خطر نينداز، اينك تو را نصيحت كردم، گرچه با كسى چنين ننمودم:

انى نصحتك ان قبلت نصيحتى

 حذرا عليك من الحسام القاطع

و لقد رحمتك اذ رأيتك يافعا

 و لعل مثلى لا يقاس بيافع

اعط القيادة تعش بخير معيشة

 او لا، فدونك من عذاب واقع

يعنى: من تو را نصيحت مى‏كنم اگر آن را بپذيرى، براى اين كه از تيزى شمشير
برّان من در امان بمانى، من وقتى كه تو را جوان يافتم دلم نسبت به تو نرم شد، و گويا
مثل من نبايد با تو جوان، بجنگد، تسليم شو، تا زندگى خوش داشته باشى، وگرنه در
عذاب سخت خواهى افتاد.

وقتى حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام سخنان مارد را شنيد، همچون شير غريد و
فرياد زد: يا عدو اللّه اراك نطقت بالجميل، غير انى ارى حبك بذرة فى سباخ؛

يعنى: اى دشمن خدا تو را مى‏نگرم كه زيبا سخن مى‏گويى، ولى اين محبت تو
همانند ريختن بذر در شوره زار است.

و انا يا عدواللّه و عدو رسوله فمعود للقاء الابطال، و الصبر على البلاء فى النزال،
و مكافحة الفرسان و باللّه المستعان.

يعنى: و من اى دشمن خدا و رسولش، با قهرمانان جنگيده ام، و در درگيرى‏هاى
شديد، و نبرد با تك سواران، مقاومت نموده ام، و توكل به خدا دارم و از او استعانت
مى‏جويم.

اما آن چه در مورد زيبايى چهره و جوانى من گفتى، اين امور به من زيان
نمى‏رساند، مرا حقير مشمار كه حسب و نسبم، مرا كامل نموده، و در شجاعت و
دلاورى از شير برترى دارم، كسى كه چنين است، از مبارزه با هر كس كه باشد، باكى

ندارد، ولى تواى دشمن خدا و رسولش، از ارزش‏هاى والا، تهى هستى، واى بر تو، آيا
من پيوند با رسول خدا   صلی الله علیه و آله ندارم؟ و شاخه‏اى متصل به درخت شكوهمند نسب آن
حضرت نيستم؟ و هديه‏اى از گوهر وجود او نمى‏باشم؟ كسى كه از اين درخت باشد
تسليم ظلم نمى‏شود و زير پرچم شما در نمى‏آيد، زيرا من فرزند على   علیه السلام هستم كه از
نبردها و خطرهاى شديد، باكى نداشت، و از زيادى دشمن نمى‏هراسيد، من همچون
برگى از درخت وجود او هستم، و مى‏دانى كه استوارى شاخه‏هاى درخت بستگى به تنه
و ريشه آن دارد، چه بسيار نوجوانى كه در پيشگاه خدا از پيران، محبوب‏تر است، و ما
از كسانى هستيم كه در مورد زندگى اين دنياى ناپايدار، افسوس نمى‏خوريم، و از مرگ
و از دست رفتن دنيا، بى‏تابى نمى‏نماييم، زيرا من مى‏دانم بهشت بهتر از زندگى اين دنيا
است، بنابراين چگونه از دينم بازگردم و قيد اطاعت تو را بر گردن نهم؟

صبرا على جور الزمان القاطع

 و منية ما ان لها من دافع

لا تجز عن فكل شيى ء هالك

 حاشا لمثلى ان يكون بجازع

فلئن رمانى الدهر منه باسهم

 و تفرق من بعد شمل جامع

فكم لنا من وقعة شابت لها

 قمم الاصاغر من ضراب قاطع

يعنى: من در برابر روزگار پر ظلم و جور و سخت، مقاومت مى‏كنم، و در مورد
مرگى كه ناگزير بايد به آن تن در داد، باكى ندارم.

هرگز بى‏تابى نكن كه هر چيزى سرانجام نابود مى‏شود، حاشا كه شخصى مانند
من بى‏تابى كند.

اگر روزگار، مرا آماج تيرهايش قرار داد، و پس از به هم پيوستگى، موجب
پراكندگى گرديد.

چه بسيار حادثه‏اى براى ما رخ داده، كه اثر ضربت‏هاى سنگين آن، جوانان را پير
ساخته.

بنابراين ما را با ياوه سرايى‏هاى خود نترسان، و بدان كه ضربت‏هاى ما جوانان،
پيران و گردنكشان را از مركب غرور فرود خواهد ساخت.

وقتى مارد بن صديف اين سخنان را از حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام شنيد به
شدت به ايشان حمله كرد، و مانند عقاب درهم شكننده جهيد و نيزه بلند خود را به
قصد اين كه به سوى حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام پرتاب كند، نشانه گرفت، او در
آغاز تصور مى‏كرد كشتن حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام آسان است، و نياز به تأمل و
دغدغه ندارد، حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام در جاى خود با كمال وقار ايستاده و تكان
نخورد و نيزه‏اى كه مارد مى‏خواست به طرفش پرتاب كند را گرفت و آن چنان پيچيد و
كشيد كه نزديك بود مارد به زمين بيفتد، وقتى مارد چنين ديد، براى آن كه به زمين
نيافتد، نيزه را رها نمود و شرمسار شد.

سپس حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام نيزه را آن چنان به قسمت پشت اسب مارد
فشار داد كه اسب، مضطرب شد و دو دست خود را بلند كرد، و مارد را به زمين زد.

مارد نتوانست پياده با حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام بجنگد، صفوف دشمن
متزلزل شد، شجاعان دشمن نگران و پريشان فريادشان بلند شد، شمر صدا زد: اى مارد
غم مخور كه تو را يارى خواهيم كرد.

آنگاه خطاب به لشكرش فرياد زد: اى لشكر! مارد را دريابيد، وگرنه هم اكنون
كشته خواهد شد.

در اين هنگام غلام سياهى از دشمنان به نام صارقه، اسبى را كه طاويه نام داشت

آماده كرده و براى مارد آورد، حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام به آن غلام حمله كرد و آن
چنان نيزه به سينه او زد كه به خاك مذلت افتاد و فوراً به درك رفت.

حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام اسب خود را به سوى خيام امام حسين   علیه السلام روانه
نمودند و فورا بر آن اسب يعنى طاويه، سوار شدند.

مارد وقتى حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام را سوار بر طاويه ديد، لرزه بر اندامش
افتاد، رنگش پريد، و قلبش به تپش در آمده و يقين كرد اكنون به درك خواهد رفت، به
سمت لشكر عمر سعد رو كرد و از آنها كمك خواست و صدا زد: اى لشكر! مگر شرم
نداريد كه همچنان ايستاده‏ايد و تماشا مى‏كنيد؟

شمر بن ذى الجوشن با گروهى از شجاعان لشكرش، شمشير از غلاف بيرون
كشيدند و به سوى ميدان آمدند، در اين هنگام مارد به حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام
گفت: اى جوان با من مدارا كن، تا سپاسگزار تو باشم.

حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام فرمود: واى بر تو! آيا مى‏خواهى مرا فريب دهى؟! و
به مارد حمله كرد، و آن چنان شمشير بر دست او زد كه دستش قطع شد، سپس نيزه‏اش
را بر سينه مارد نهاد و آن چنان فشار داد تا به درك رفت، و به اين ترتيب مارد با نيزه
خودش، به دست مبارك حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام به هلاكت رسيد.[1]

قهرمان و نام آور ديگرى به نام صفوان بن ابطح، سوار بر اسب از سپاه عمر سعد،
نعره زنان خارج شد، او در سنگ اندازى و نيزه افكنى، مهارت عجيبى داشت و در
حالى كه رجز مى‏خواند به جنگ با حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام آمد و آماده حمله
گرديد، ناگهان خم شد و از ميان خورجين خود سنگ بزرگى بيرون آورد و آن را با تمام

قدرت به سمت حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام پرتاب كرد.

حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام با مهارت خاصى سر مبارك شان را خم كردند و
سنگ از بالاى سر آن حضرت به پشت سرشان افتاد، در اين هنگام حضرت اباالفضل
العبّاس   علیه السلام با شمشير به صفوان حمله كردند و آن چنان به دست او زدند، كه دستش
قطع شده و آويزان گرديد، صفوان هم نيزه بلند خود را به سوى حضرت اباالفضل
العبّاس   علیه السلام پرتاب كرد، آن حضرت با شمشمير خود به نيزه او زدند، به طورى كه
نيزه‏اش از وسط دو نيم شد.

صفوان با اين كه بر اثر از كار افتادن دست راستش، و ريختن خون زياد از بدنش،
خسته و ناتوان شده بود، با اين حال به آن حضرت حمله مى‏كرد.

حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام به او فرمود: اى مرد شجاع به خانه ات برگرد، و به
درمان دستت بپرداز.

ولى او به محبت‏هاى ايشان توجهى نكرد و همچنان به حمله كردن اصرار
مى‏ورزيد، او از بازگشت به سوى قوم خود خجالت مى‏كشيد، جوانمردى و غيرت
حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام باعث شد از كشتن او كه شخص مجروحى بود امتناع
ورزد، لذا در اين هنگام او را رها كرد، و به انبوه لشكر دشمن حمله نمود، و بسيارى از
دشمنان را به هلاكت رسانيد.[2]

جنگجو و قهرمان شجاع ديگرى به نام عبداللّه بن عقبه غنوى، به جنگ با حضرت
اباالفضل العبّاس   علیه السلام آمد، آن حضرت پدرش را مى‏شناخت، خطاب به او فرمود: تو
نمى‏دانستى كه در ميدان با من روبرو مى‏شوى، برگرد، و خود را به كشتن نده، به خاطر

احسان و محبتى كه پدرم به پدرت نموده، دست از جنگ بردار، و ميدان را ترك كن.

او بر حمله اصرار مى‏كرد، و به نصايح و محبت‏هاى حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام
گوش نكرد، چند بار حمله و درگيرى رخ داد، آن حضرت همچنان از كشتن او دريغ
مى‏ورزيد.

سرانجام عبداللّه خود را در برابر حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام خسته و ناتوان
يافت، با اين كه تا لحظاتى قبل به خاطر خجالت و شرم، به پايگاه خود باز نمى‏گشت،
اين بار به سوى لشكر خود گريخت.

حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام با جوانمردى و آقا منشى او را عفو نمودند، و
عبداللّه كه اقتضاى آن را داشت كه تعقيبش كنند اما او را رها كرده و تعقيبش نفرمودند،
و به اين ترتيب عبداللّه چون روباهى از چنگ شير، فرار كرد و گريخت و جانش را از
مهلكه نجات داد.[3]


[1] – تذكرة الشهداء ملا حبيب الله كاشانى صفحه: 261 الى 265.

[2] – همياران حضرت اباعبدالله   علیه السلام صفحه: 24.

[3] – همياران حضرت اباعبدالله الحسين   علیه السلام صفحه: 24 الى 30.

سوال خود را ارسال نمایید

موضوعات خود را در این قالب ها ارسال نمایید: