آن حضرت مركب خود را طلب نمودند، بر آن سوار شده و به آنان نزديك
گرديدند و خطبهاى تاريخى ايراد فرمودند كه شامل موعظهها و حجتهاى بسيار بود،
امام حسين علیه السلام با صداى بلندى كه اكثر آنان مىشنيدند فرمودند:
اى مردم! سخنم را بشنويد و شتاب مكنيد تا حق شما را نسبت به خود با نصيحت
ادا كنم و علت آمدنم را به شما بگويم، پس اگر عذرم را پذيرفته و گفتهام را تصديق
كرديد و با من از در انصاف در آمديد، رستگاريد و بر من هيچ عذرى نداريد، اما اگر
دليلم را نپذيرفتيد و انصاف نداديد، پس همه توانايى خود و ياران تان را جمع كنيد تا
امرتان بر شما پوشيده نماند، سپس درباره من هر چه مىخواهيد، بكنيد و مهلت
ندهيد، دوست و ياور من خداوندى است كه كتاب را فرو فرستاده و او ياور و
سرپرست صالحان است.[1]
وقتى نداى مظلوميت امام حسين علیه السلام به گوش اهل بيت شان در حرم رسيد، فرياد
شيون و زارى آنان بلند شد، امام حسين علیه السلام به حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام و
حضرت على اكبر علیه السلام فرمودند: برويد و آنها را ساكت كنيد، سوگند به جان خودم، به
زودى گريههاى آنان بيشتر خواهد شد.
زمانى كه بانوان حرم ساكت شدند امام حسين علیه السلام مجددا خطاب به لشكر عمر بن
سعد فرمود: اى كسانى كه هم اكنون در اين مكان جمع شده و بر كشتن من قيام نموده
ايد، آيا مىدانيد من كيستم و چرا و چطور به اين جا آمده ام؟
كسى كه در مقابل شما ايستاده و به قتل او مجتمع شدهايد فرزند فاطمه عليهاالسلام دختر
پيامبر شما محمد صلی الله علیه و آله مىباشد، اين محمد صلی الله علیه و آله بود كه قلوب شما را به نور حق و ايمان
روشن ساخت و به اعراب شرف و بزرگوارى بخشيد، آيا فراموش كردهايد كه قبل از
بعثت پيامبر صلی الله علیه و آله در چه وضعى به سر مىبرديد و چه محيط ننگينى را تحمل مىكرديد،
وَه كه شما تا چه اندازه فراموشكار و ناسپاس هستيد، آن وقت امروز؛ آرى امروز، دست
به دست هم دادهايد كه نواده چنين پيغمبرى را به كشتن دهيد؟
از آن گذشته پدر من على است؛ فردى كه در اسلام پيش قدم بود و قبل از ديگران
به فرستاده خدا ايمان آورد، آيا با اين ترتيب و روشى كه پيش گرفتهايد توقع شفاعت
هم از جدم محمد مصطفى صلی الله علیه و آله در روز واپسين داريد؟
واى بر شما كه شمشير به دست، آماده جنگيدن با نواده محمد صلی الله علیه و آله مىباشيد، با اين
كار، جا و مكان شما به طور حتم و يقين در ميان آتشهاى جهنم خواهد بود.
آيا آگاهى داريد چرا به روى من شمشير كشيدهايد و اصولا چرا يزيد اين ارتش و
لشكريان را در مقابل نواده پيغمبر قرار داده است؟
روزى كه معاويه يعنى پدر يزيد خود را جانشين جدم معرفى كرد و به ناحق بر اين
مسند نشست، حق و حقيقت جاى خود را به باطل واگذار كرد و فسق و فجور و ناپاكى
جايگزين فضائل اخلاقى گرديد، افراد درستكار از دستگاه دور شدند و اشخاص
بىفضيلت و دغل باز با معاويه همكارى و مشاورت نمودند، اكنون نيز يزيد كه فرزند
چنان پدرى است شديدتر از پدرش در راه شهوات و امور شيطانى گام بر مىدارد .
امام حسين علیه السلام در حالى كه درباره معاويه و همچنين عمل كوفيان و دو روئى و
نفاق آنها مشروحا اظهاراتى فرمودند، به فرمايشات خود چنين ادامه دادند:
حال، چشمان خود را كاملاً باز كرده و شانه از زير بار حكومت مرد فاسقى
همچون يزيد خالى كنيد، سراى فانى را به سراى باقى ترجيح ندهيد و آخرت را به
دنياى ناپايدار نفروشيد، بيائيد خداوند را مد نظر قرار دهيد و به سوى بارى تعالى روى
آوريد.
اى مردم! به نسبم بنگريد كه من كيستم، سپس به وجدان خود رجوع كرده و آن را
سرزنش كنيد و ببينيد آيا سزاوار است مرا بكشيد و حرمت مرا هتك كنيد؟!
آيا من نواده پيامبرتان و پسر وصى او و پسر عم او و اولين مؤنان به خدا و تصديق
كنندگان رسالت حضرت ختمى مرتبت، نيستم؟!
آيا حمزه سيدالشهداء علیه السلام عموى پدرم نيست؟!
آيا جعفر طيار علیه السلام عمويم نيست؟!
آيا سخن پيامبر در حق من و برادرم را نشنيدهايد كه فرمود: اين دو، سروران
جوانان بهشتند!
اگر مرا در گفتارم تصديق مىكنيد كه حق هم همان است، به خدا سوگند! از آنجا
كه دانستم خداوند دروغگويان را مؤخذه مىكند و ضرر و زيان دروغگويى به گوينده
آن مىرسد، هرگز دروغ نگفته ام، و اگر مرا تكذيب مىكنيد، در ميان شما هستند كسانى
كه اگر از آنان بپرسيد، به شما خبر خواهند داد.
از جابر بن عبداللّه انصارى و ابوسعيد خدرى و سهل بن سعد ساعدى و زيد بن
ارقم و انس بن مالك بپرسيد، تا اين گفتار پيامبر صلی الله علیه و آله درباره من و برادرم را براى شما
نقل كنند. آيا همين گفتار پيامبر مانع شما از ريختن خون من نمىگردد؟![2]
اى مردم! خداوند متعال دنيا را آفريد و آن را سراى فنا و نابودى قرار داد كه با اهل
خود هر آن چه خواهد مىكند، پس فريب خورده آن است كه دنيا او را فريب دهد و
بدبخت كسى است كه دنيا گمراهش سازد، مبادا اين دنيا فريبتان دهد و مغرورتان
سازد، هر كه به دنيا اميد بندد، اميدش را برباد مىدهد و آن كه در آن طمع ورزد،
سرخورده خواهد شد، شما را مىبينم بر كارى عزم كردهايد كه در اين كار خدا را به
خشم آورده ايد، كرمش را از شما برگرفته و انتقامش را متوجه شما كرده است.
بهترين پروردگار، خداى ماست و بدترين بندگان، شما هستيد، به طاعت اقرار و
اعتراف كرديد، به پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله ايمان آورديد، اما به جنگ فرزندان و خاندان او آمده
ايد و مىخواهيد آنان را بكشيد، شيطان بر شما چيره گشته و ياد خداى بزرگ را از
ضميرتان زدوده است، پس مرگ بر شما و خواستههايتان باد! انا للّه و انا اليه راجعون،
اينان قومى هستند كه پس از ايمان آوردن، كفر ورزيدند پس دور باد قوم ظالم از
رحمت خدا.
امام حسين علیه السلام از آنان پرسيد: مگر شما مرا به كوفه دعوت نكرديد، پس چرا الآن
با لشكريان جنگى در برابر من ايستاده ايد؟
آنها انكار كردند و گفتند: ما چنين دعوتى نكرديم.
آن گاه امام فرمود: پس اگر از آمدن من خشنود نيستيد، مرا رها كنيد تا به جايگاهى
امن بروم.
شمربن ذى الجوشن در پاسخ امام گفت: شمر خدا را فقط به زبان پرستيده باشد
اگر بداند كه حسين چه مىگويد!
حبيب بن مظاهر در پاسخ شمر بن ذى الجوشن فرمود: به خدا قسم! مىبينم كه تو
خدا را به هفتاد حرف كه منظورش پرستشى خالى از يقين بود مىپرستى، و شهادت
مىدهم كه نمىدانى امام چه مىگويد، چون خداوند بر قلبت مهر زده است.
امام حسين علیه السلام مجددا متوجه آن سپاه گشته و فرمودند: اگر در اين گفته شك
داريد، آيا در اين كه من نواده پيامبرتان هستم نيز شك داريد؟!
به خدا سوگند! در مشرق و مغرب عالم جز من، ديگر نواده پيامبرى، نه در ميان
شما و نه در ميان ديگران، يافت نمىشود، واى بر شما! آيا به خون خواهى قتلى كه
مرتكب شدهام آمده ايد؟! يا مالى كه بر باد داده ام؟! و يا به قصاص زخمى كه زدهام
آمدهايد؟!
لشكريان عمر سعد حيران شده و از پاسخ دادن درمانده بودند، سپس حضرت به
فرماندهانى از آن سپاه كه قبلا به امام نامه نوشته و از ايشان خواستار آمدن به كوفه شده
بودند، رو كرده و فرمودند: اى شبث بن ربعى! اى حجار بن ابجر! اى قيس بن اشعث! و
اى زيد بن حرث! و… آيا شما به من ننوشتيد كه درختان به بار نشسته و مزرعهها سبز
شدهاند و تو بر لشكرى مجهز كه در اختيارت قرار مىگيرد، وارد مىشوى؟
آن خائنان، نامه و پيمان و وعده يارىاى كه به امام حسين علیه السلام داده بودند را انكار
كرده و گفتند: ما چنين نكردهايم.
امام حسين علیه السلام از بىشرمى آنها متعجب گشته و فرمودند: پناه برخدا! به خدا قسم
چنين كردهايد.
سپس حضرت از آنان روى گردانده و خطاب به همه سپاهيان فرمودند: اى مردم!
اگر از من كراهت داريد، مرا واگذاريد تا به همان جائى كه آمدهام بروم.
قيس بن اشعث در پاسخ امام حسين علیه السلام گفت: چرا در بيعت با بنى عمّت كه
منظورش بنى اميه بود در نمىآيى، در حالى كه آنان به آن چه تو دوست دارى عمل
مىكنند و گزندى به تو نمىرسانند؟
امام حسين علیه السلام خطاب به او فرمود: تو برادر برادرت محمد بن اشعث هستى، آيا
مى خواهى بنى هاشم به خاطر خون مسلم بن عقيل، از تو خون خواهى كنند؟!
به خدا قسم! نه دست ذلت به آنان خواهم داد، و نه چون بندگان فرار خواهم كرد،
بندگان خدا! به پروردگارم و پروردگارتان از آن كه سنگسارم كنيد، پناه مىبرم، به
پروردگارم و پروردگارتان از هر متكبّرى كه به روز حساب ايمان ندارد، پناه مىبرم.[3]
[1] – تاريخ الطبرى جلد: 4 صفحه: 320.
[2] – وقعة الطف صفحه: 206 الى 208.
[3] – تاريخ طبرى جلد: 6 صفحه: 43.