ابن زياد كه فهميده بود مسلم بن عقيل در خانه هانى بن عروه سكونت دارد و
شيعيان فوج فوج به ديدارش مىروند، دستور داد هانى بن عروه كه يكى از بزرگان
كوفه و تنها رهبر قبائل مِذحَج بود را دستگير كنند، مذحجيان اكثريت قريب به اتفاق
ساكنين كوفه را تشكيل مىدادند.
اين حركت موجى از وحشت و دلهره در كوفيان ايجاد كرد و ضربهاى سخت و
ويرانگر به شيعيان زد و آنان را دچار شكست روحى شديدى كرد.
هنگامى كه هانى بن عروه را نزد ابن زياد آوردند، پسر مرجانه با خشونت از او
خواست فورا ميهمان خود مسلم بن عقيل را تسليم كند.
هانى ميهمان بودن مسلم در خانهاش را منكر شد؛ زيرا اين مسأله در نهايت پنهان
كارى و خفا بود و هيچ كس به جز شيعيان خاص از آن با خبر نبودند، در اين هنگام ابن
زياد دستور داد غلامش معقل كه در اين مدت به عنوان جاسوس در جمع شيعيان رخنه
كرده بود را حاضر كنند.
وقتى معقل آمد و هانى او را ديد، بسيار تعجب كرد و سرش را به زير انداخت، و
بعد از اندكى چون شير غريد و ابن زياد را مسخره كرد و از تحويل دادن ميهمانش يعنى
مسلم بن عقيل خود دارى نمود.[1]
ابن زياد بر او شوريد و فرياد زد، سپس به يكى ديگر از غلامانش به نام مهران
دستور داد هانى را نزديكش بياورد، و با عصاى خود به صورت مبارك هانى بن عروه
زد، ابن زياد آن قدر با عصا به سر و صورت ايشان كوبيد تا آن كه عصايش شكست و
در اثر ضربهها بينى هانى شكست و گونههايش پاره شد و خون بر محاسن و
لباسهايش سرازير گشت، ابن زياد پس از آن دستور داد هانى بن عروه را در يكى از
اتاقهاى قصر زندانى كنند.[2]
وقتى خبر بازداشت هانى بن عروه منتشر شد، قبايل مذحج همه مسلح به طرف
قصر حكومتى سرازير شدند. اما متأسفانه رهبرى مذحجيانى كه به طرف دارالحكومه
حركت كردند عمرو بن الحجّاج به عهده داشت كه از وابستگان و مزدوران اموى بود.
هنگامى كه به قصر رسيدند، عمرو با صداى بلندى كه ابن زياد بشنود فرياد زد: من
عمرو بن الحجّاج هستم و اينها سواران و بزرگان مذحج مىباشند، نه از پيمان طاعت
خارج شدهايم و نه از جماعت جدا گشتهايم.[3]
در سخنان او اثرى از خشونت و درخواست آزادى براى هانى نبود، بلكه تماما
ذلت و نرمش در برابر قدرت ابن زياد بود؛ لذا ابن زياد اهميتى به آنها نداد و به شريح
قاضى دستور داد نزد هانى برود و سپس در برابر مذحجيان ظاهر شود و زنده بودن و
سلامتى او را خبر دهد و از طرف هانى به آنها بگويد كه به خانههاى خويش برگردند.
شريح قاضى نيز نزد هانى بن عروه رفت، هانى تا او را ديد معترضانه بر سرش
فرياد كشيد: مسلمانان؛ به دادم برسيد، آيا عشيرهام هلاك شدهاند؟ متدينين كجا
هستند؟ اهل كوفه كجا هستند؟ آيا مرا با دشمنان خود تنها مىگذارند؟
سپس در حالى كه صداى افراد قبيله خود را مىشنيد، متوجه شريح شد و به او
گفت: اى شريح؛ گمان كنم اين صداهاى مذحج و مسلمانان هوادار من مىباشد، اگر ده
نفر از آنها بر من وارد شوند مرا نجات خواهند داد.
شريح كه آخرت و وجدان خود را به ابن زياد فروخته بود، از نزد هانى خارج شد
و به مذحجيان گفت: يار شما را ديدم، او زنده مىباشد و كشته نشده است.
عمرو بن الحجّاج مزدور و نوكر امويان، فورا در پاسخ با صداى بلندى كه
مذحجيان بشنوند گفت: اگر كشته نشده است، پس الحمدلله و قبايل مذحج با خوارى
و خيانت عقب نشستند و پراكنده شدند.[4]
[1] – روضة الشهداء صفحه: 279.
[2] – حياة الامام الحسين علیه السلام جلد: 2 صفحه: 375.
[3] – منهاج البراعه فى شرح نهج البلاغه جلد: 17 صفحه: 165.
[4] – بحارالانوار جلد: 44 صفحه: 347.