يكى دو جريان براى تقريب اذهان كه معناى كنيه ابوالشّاره مشخص شود براى
شما نقل مىكنم:
استاد عزيزم (مدظلهالعالى) از قول استاد اخلاق شان مرحوم حاج ملا آقا جان
زنجانى رحمهالله دو جريان زير را برايمان نقل فرمودند:
اول:
استادمان فرمودند: روزى براى زيارت به حرم مطهر حضرت على بن موسى
الرضا علیه السلام مشرف شدم و ديدم كه يك نفر مورد غضب واقع شد، من كه شاهد آن
صحنه بودم تعجب كرده و تخليه روح نموده و از محضر مبارك حضرت رضا علیه السلام
سؤال كردم: آقا شما كه مظهر رأفت و مهربانى هستيد پس چطور ايشان مورد غضب
واقع شد؟
حضرت رضا علیه السلام به من فرمودند: من ايشان را غضب نكردم، عمويم حضرت
اباالفضل العبّاس علیه السلام به زيارت ما آمده بود و چون ايشان خيلى بىحيائى و بىادبى
كردند عمويم او را غضب نمودند.[1]
دوم:
او يك شب قصّهاى نقل كرد كه مقام والاى حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام را
معرّفى مىكند.
فرمود: در سفر كربلائى كه چند سال قبل مشرّف بودم و شبها در ايوان حضرت
سيدالشهداء علیه السلام مىخوابيدم، معمولاً اوّل شب به زيارت حضرت اباالفضل
العبّاس علیه السلام مىرفتم، در يكى از شبها وقتى وارد صحن حضرت اباالفضل
العبّاس علیه السلام شدم ديدم دو نفر جوان مثل اين كه با هم نزاعى دارند و در مقابل حرم به
طورى كه ضريح ديده مىشد ايستادهاند، يكى از آنها خواست كلامى بگويد كه به زمين
خورد و بيهوش شد، دوّمى هم فرار كرد.
مردم دور او كه به زمين خورده بود جمع شدند و او را شناسائى كردند و گفتند: از
فلان قبيله است، رئيس آن قبيله را خبر كردند آمد، پيرمردى بود پرسيد: وقتى به زمين
افتاد كسى متوجّه نشد كه او چه مىكرد؟
من جلو رفتم گفتم: او اشاره به قبر حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام نمود و
مىخواست چيزى بگويد كه ديگر نتوانست و به زمين افتاد.
رئيس قبيله گفت: او مورد غضب حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام واقع شده؛ زيرا
بدنش كبود و استخوانهايش خُرد گرديده است، او را ببريد به صحن حضرت
سيّدالشّهداء علیه السلام كه اگر راه نجاتى داشته باشد از آنجا خواهد بود.
دوستانش او را به دوش كشيدند و به صحن حضرت سيّدالشّهداء علیه السلام بردند.
دو شبانه روز در كنار يكى از غرفهها به حال اغماء افتاده بود، شب سوّم كه من هم
نزديك او مىخوابيدم و منتظر بودم كه امشب يا بايد از دنيا برود و يا از اين وضع نجات
پيدا كند؛ زيرا شخصى كه مورد غضب واقع شده، بيشتر از سه شبانه روز زنده نمىماند.
ناگاه ديدم به خود تكانى داد و برخاست و نشست، افرادى كه محافظ او بودند، از
او پرسيدند: چه مىخواهى؟
گفت: ريسمانى بياوريد و به پاهاى من ببنديد و مرا به طرف حرم حضرت
اباالفضل العبّاس علیه السلام بكشيد.
اين كار را كردند در بين راه نزديك صحن حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام
درخواست كرد كه فلان مبلغ را به فلانى بدهيد و همان مقدار هم تصدّق از طرف من به
فقراء انفاق كنيد.
دوستانش اين عمل را تعهّد كردند كه انجام دهند سپس از در صحن دستور داد
ريسمان را به گردنش ببندند و با حال تذلّل عجيبى او را وارد حرم كردند.
وقتى مقابل ضريح حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام رسيد كلماتى به زبان عربى
گفت كه خلاصهاش اين است:
آقا از تو توقّع نبود كه اين گونه آبروى مرا ببرى و مرا بين مردم مفتضح نمائى و
مضمون اين شعر را مىگفت:
من بد كنم و تو بد مكافات كنى
پس فرق ميان من و تو چيست بگو
در اين موقع رئيس قبيله رسيد و او را بوسيد و ابراز خوشحالى كرد، مردم از
اطرافش پراكنده نمىشدند و نسبت به او كه دوباره مورد لطف حضرت اباالفضل
العبّاس علیه السلام واقع شده بود، ابراز علاقه مىنمودند.
من صبر كردم تا كاملاً دورش خلوت شود به او گفتم: من از اوّل جريان تا پايان آن
با تو بودهام بعضى از قسمتهاى سرگذشت تو را نفهميده ام، مايلم برايم تعريف كنى.
گفت: آن جوان كه با من وارد صحن شد مدّتى بود از من مبلغى پول طلب داشت،
آن شب زياد اصرار مىكرد كه بايد طلب مرا همين الآن بپردازى من ناراحت شدم و به
او گفتم: از من طلبى ندارى.
گفت: به جان اباالفضل العبّاس علیه السلام قسم بخور، من بىحيائى كردم خواستم قسم
بخورم كه ديگر نفهميدم چه شد تا امشب كه درد و ناراحتى و فشار فوق العادهاى
داشتم، در همان عالم بيهوشى مىديدم كه براى تشريفات عبور شخصى به حرم
حضرت سيدالشهداء علیه السلام مراسمى قائل مىشوند، سؤل كردم: چه خبر است؟
يكى از آنها گفت: حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام به زيارت برادرش حضرت
سيدالشهداء علیه السلام مىآيد، من براى عذر خواهى خود را آماده مىكردم كه ديدم حضرت
اباالفضل العبّاس علیه السلام بالاى سر من ايستاده و با نُك پا به من مىزند و مىگويد: برخيز،
به در خانهاى آمدهاى كه اگر جنّ و انس به آن متوسّل شوند، محروم بر نمىگردند.
از همان جا حالم خوب شد و اميدوارم ديگر اين گونه جسارت به مقام مقدّس
حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام نكنم.[2]
[1] – امام حسين علیه السلام صفحه: 207.
[2] – پرواز روح صفحه: 72 الى 75.