از ارادتمندان و محبين پيامبر و اهل بيت عصمت و طهارت علیهم السلام
در اين جا جاى دارد بحثى كوتاه در مورد برادر ايشان يعنى عبيداللّه بن عبّاس، كه
متأسفانه در بين عوام به ابن عبّاس خائن مشهور شده، داشته باشيم و ثابت كنيم كه او
نيز از ارادتمندان و محبين پيامبر صلی الله علیه و آله و اهل بيت ايشان بوده و تا آخر عمر هيچ گاه به
هيچكدام از خاندان رسول اللّه صلی الله علیه و آله مخصوصا امام حسن مجتبى علیه السلام خيانتى نكرده
است.
نام و نسب او ابومحمد عبيداللّه بن عبّاس بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف
قرشى هاشمى است، او پسر عمو و همچنين از صحابه پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله است.[1]
پدرش عبّاس، يكى از بزرگان مكه و قريش بود كه سقايى حجاج بيت اللّه الحرام
را از پدرش عبدالمطلب به ارث برده،[2] و به خدمت رسانى زائران خانه خدا مشغول
بود. مادرش نيز لبابة الكبرى مكنى به امالفضل، دختر حارث بن حزم هلاليه بود،[3] وى
اولين زنى بود كه بعد از حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام به پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله ايمان آورد و به
ايشان گرويد، ايشان محبت عجيبى به پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله داشته و بسيار به ايشان ابراز
محبت و خدمت مىكرد، پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله نيز او را دوست داشته و به وى علاقه مند
بودند و دائماً به ديدار ايشان مىرفتند و اكثر اوقات كه به منزل ايشان مىرفتند مدت
طولانى در منزل ايشان مىماندند، حتى در آن خانه نيز استراحت مىكردند،[4] مورخان
ايشان را زنى پرهيزكار دانسته و معرفى كردهاند،[5] عبيداللّه نيز در دامن چنين پدر و
مادرى رشد كرده و تربيت شده است.
عبيداللّه بن عبّاس از علماء و فقهاء زمان خويش بوده و از پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله حديث
نقل مىنمود،[6] وى از محبين و ارادتمندان به پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله و اهل بيت عصمت و
طهارت علیهم السلام بود.
پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله علاقه زيادى به ايشان و برادرش عبداللّه داشتند و اكثر مواقع ميان
آن دو مسابقه مىگذاشتند و به آنها جايزه عطا مىفرمودند، همچنين پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله
ايشان را بر سينه و يا پشت خود قرار مىدادند.[7]
ايشان به قدرى مورد اعتماد على بن ابى طالب علیهم السلام بود كه در دوران خلافتشان از
طرف آن حضرت حاكم يمن شده بود.[8]
همچنين علاوه بر امارت يمن در سالهاى 36 و 37 و 38 هجرى قمرى به طور
پياپى از طرف على بن ابى طالب علیهم السلام به امارت حج منصوب مىشد.
معاويه در سال 38 هجرى قمرى براى مقابله و رقابت با على بن ابى طالب علیهم السلام
شخص ديگرى به نام يزيد بن شجره الرهاوى را به امارت حج برگزيد و مردم در آن
سال براى انجام مناسك حج دو امير داشتند، گروهى به تبعيت از اميرالمؤلمنين علیه السلام
امامت عبيداللّه را برگزيدند و گروهى به تبعيت از معاويه، به امامت يزيد بن شجره
مناسك حج را به جاى آوردند.[9]
در زمان امارت عبيداللّه بر يمن گروهى به خونخواهى عثمان دست به شورش
زدند؛ ولى در يمن كسى نبود كه از آنها حمايت كند و يا براى ايشان تشكيلات نظامى
ايجاد كند، اين گروه با على بن ابى طالب علیهم السلام بيعت نموده، ولى در باطن با او مخالفت
مى كردند.
در پى بروز مخالفتهاى گسترده و ايجاد اجتماعات و استنكاف از پرداخت
صدقات و بيت المال از جانب اين گروه، عبيداللّه با ايشان به گفتگو پرداخت و چون بر
مواضع خود در انتقام از قاتلين عثمان پافشارى كردند، همه آنها را به زندان انداخت،
طرفداران اين گروه با شنيدن خبر محبوس شدن آنها شورش كردند و طى نامهاى از
معاويه درخواست كمك كردند.
معاويه نيز در سال 40 هجرى لشكرى به فرماندهى بُسر بن ارطاه عامرى كه مردى
خون ريز و بىرحم بود، به يارى ايشان فرستاد و به بسر دستور داد تا از راه حجاز و
مدينه و مكه به يمن برود و در مسير حركتش مردمى را كه از على بن ابى طالب علیهم السلام
حمايت مىكنند به طرف معاويه دعوت كند اگر نپذيرفتند و اطاعت نكردند آنها را از دم
تيغ بگذراند.[10]
عبيداللّه با شنيدن خبر حمله بسر، پدر زن خويش عبداللّه بن عبدالمدان حارثى را
به عنوان جانشين خود در آن سرزمين منصوب كرد و از يمن خارج شد و نزد على بن
ابى طالب علیهم السلام رفت.
بسر بن ارطاة، عبداللّه بن عبدالمدان حارثى جانشين عبيداللّه در يمن و فرزندش
مالك را به قتل رساند.[11]
بعضى اتهام فرار به عبيداللّه در اين جريان بستهاند و حال آن كه از ظاهر اين حرف
كاملاً مشهود است كه تهمتى بيش نيست چرا كه ما در آن زمان نبودهايم اما آن چه در
تاريخ به دست مىآيد رفتن عبيداللّه فرار نبوده چرا كه اگر مىخواست فرار كند اولا:
بسر بن ارطاة فرد سفّاك و خونريزى بود و همه او را مىشناختند پس معنا ندارد
عبيداللّه فرار كند ولى زن و بچه خويش را با خود نبرد، در صورتى كه اگر شخصى
مخصوصا كه در رأس امورى بوده باشد بخواهد فرار كند از واضحات است كه دشمن
اگر دستش به زن و بچه او برسد آنها را حتى اگر نكشد اذيت و آزار خواهد كرد تا فرد
فرارى به خاطر اذيت نشدن نزديكان خويش بازگردد.
ثانيا: اگر ايشان قصدش فرار بود به نزد على بن ابى طالب علیهم السلام نمىرفت.
ثالثا: اگر فرار كرده بود على بن ابى طالب علیهم السلام اجازه نمىداد كه ايشان مجددا به
منصب قبلى خويش بازگردد و خلاصه اگر ايشان فردى فرارى بود از زبان مبارك يكى
از معصومين مطلبى دال بر فرار وى صادر مىشد.
رابعا: شخصى كه قصدش فرار باشد جانشين براى خود نمىگذارد.
عبيداللّه بن عبّاس قبل از اين كه بسر بن ارطاه به مدينه برسد به نزد على بن ابى
طالب رفت و اين رفتنش يا به خاطر اطاعت امر امام بوده و يا اين كه براى مشورت امر
مهم جنگ آينده كه با بسر قرار بود اتفاق بيافتد به نزد امام جهت كسب تكليف رفته بود.
عبيداللّه بن عبّاس دو فرزند خود عبدالرحمن و قثم را در يمن نزد مادرشان
گذاشته بود، بسر در حمله به يمن دو فرزند عبيداللّه را نيز به قتل رساند.[12]
طبرى در تاريخ خود چنين آورده: دو پسر عبيداللّه پيش يكى از مردم باديه نشين
كنانه بودند، هنگامى كه بسر مىخواست ايشان را بكشد، مرد كنانى گفت: به چه جرمى
كودكانى را كه گناهى ندارند، مىكشى؟ اگر مىخواهى ايشان را بكشى مرا نيز بكش.
بسر گفت: چنين مىكنم و از مرد كنانى آغاز كرده و او را كشت و پس از وى دو
كودك عبيداللّه را نيز كشت.
زنان بنى كنانه با مشاهده اين اتفاق به بسر اعتراض كرده و گفتند: اى بسر، مردان را
مى كشى، تو را با كودكان چه كار است؟
به خدا قسم در دوران جاهليت هم چنين كارى نمىكردند! به خدا قسم سلطنتى
كه جز با كشتن كودكان و برداشتن رحم محكم نگردد سلطنت بدى است. وقتى خبر
مرگ اين دو كودك به مادرشان رسيد در سوگ ايشان مرثيه سرايى مىكرد.[13]
در زمان حمله سپاه شام، لشكرى از جانب على بن ابى طالب علیهم السلام به فرماندهى
حارثه بن قدامه سعدى براى مقابله با بسر اعزام شد و بسر بن ارطاه با شنيدن خبر حمله
ايشان فرار كرد، با گريختن او، عبيداللّه به يمن بازگشت و تا زمان شهادت على بن ابى
طالب علیهم السلام والى يمن بود.[14]
وى يكى از افرادى بود كه علاوه بر اين كه والى أميرالمؤمنين على بن ابى
طالب علیهم السلام در يمن بود هنگام تدفين امام على علیه السلام بر مزار ايشان حضور داشت.[15]
[1] – الاستيعاب جلد: 3 صفحه: 1009.
[2] – لوامع صاحبقرانى جلد: 8 صفحه: 54.
[3] – منتخب التواريخ صفحه: 29.
[4] – اسدالغابه جلد: 5 صفحه: 539.
[5] – الطبقات الكبرى جلد: 8 صفحه: 278.
[6] – البدايه و النهايه جلد: 8 صفحه: 90.
[7] – مسند حنبل جلد: 1 صفحه: 214.
[8] – تاريخ الطبرى جلد: 4 صفحه: 442.
[9] – الاستيعاب فى معرفه الاصحاب جلد: 3 صفحه: 1009.
[10] – الغارات جلد: 2 صفحه: 598.
[11] – تاريخ يعقوبى جلد: 2 صفحه: 198.
[12] – مروج الذهب جلد: 3 صفحه: 163.
[13] – يعقوبى جلد: 2 صفحه: 199.
[14] – الاستيعاب جلد: 3 صفحه: 1009.
[15] – انساب الاشرف جلد: 4 صفحه: 58.