همچنين از شخصى اسدى نقل شده كه گفت: در روز عاشورا پس از آن كه لشكر
بنى اميه از كربلاء بيرون رفتند، من در كنار نهر علقمه بودم، از گودال قتلگاه كربلاء
عجايبى ديدم كه جز قسمتى از آن قادر به گفتن مابقى نخواهم بود، از جمله: هر گاه
بادى از آن گودال به من مىوزيد، گويى بوى مشك و عنبر به مشامم مىرسيد، همچنين
ستارگانى را مىديدم كه از آسمان به جانب زمين فرود مىآمدند و ستارگانى نظير آنان
به سوى آسمان صعود مىكردند، همچنين در موقع غروب آفتاب، شير ترسناكى را
ديدم كه در ميان كشتگان گردش مىكرد تا بر سر جنازهاى رسيد كه نور آن را فرا گرفته
بود، و او صورت و جسد خود را به خون آن جنازه رنگين نمود، آن شير داراى صداى
بسيار رسايى بود، همچنين شمعهايى آويخته، صداهايى بلند، و گريه و زارىهايى
مىشنيدم، كه صاحبان آن ناپيدا بودند.[1]
[1] – برگرفته شده از منتخب طريحى.