امام زمان ارواحنافداه در زيارتى كه منسوب به وجود شريفشان هست خطاب به
حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام مىفرمايند:
السَّلَامُ عَلَى الْعَبَّاسِ بْنِ أَمِيرِالْمُؤمِنِينَ، الْمِوَاسِى أَخَاهُ بِنَفْسِهِ، الْآخِذِ لِغَدِهِ مِنْ أَمْسِهِ،
الْفَادِى لَهُ الْوَاقِى، السَّاعِى إِلَيْهِ بِمَائِهِ، الْمَقْطُوعَةِ يَدَاهُ، لَعَنَ اللَّهُ قَاتِلِيهِ يَزِيدَ بْنَ الرُّقَادِ، وَ
حَكِيمَ بْنَ الطُّفَيْلِ الطَّائِيَّ.
يعنى: سلام بر اباالفضل العبّاس فرزند أميرالمؤمنين، كه با جان خود براى برادر
فداكارى كرد و از ديروز خود براى فردا توشه برگرفت، خود را فداى او كرد، با آوردن
آب براى او و در راه او كوشيد، دو دستش قطع شد؛ خداوند قاتلان او يزيد بن رقاد
جهنى و حكيم بن طفيل طايى را لعنت كند.[1]
اين كلمات اشاره به جايگاه حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام نزد امام عصر علیه السلام دارد
و يك نوع تأييديه بر قبولى زحمات و تلاشهاى ايشان در راه خدا است.
حضرت ولى عصر علیه السلام علاقه شديدى به عموى بزرگوارشان دارند، اين مسأله از
سخن آن حضرت در تشرف حاج محمد على فشندى به محضر ايشان به دست
مىآيد.
استاد عزيزم (مدظلهالعالى) در كتاب ملاقات با امام زمان علیه السلام آوردهاند:
در روز جمعه سيزدهم ذيقعده سال 1404 هجرى قمرى هنگامى كه از حرم مطهّر
حضرت زينب عليهاالسلام در شام به طرف منزل بر مىگشتيم جناب حجّة الاسلام آقاى
قاضى زاهدى گلپايگانى را ملاقات كردم، ايشان قضيّه زير را براى من نقل كردند كه از
جهاتى براى سالكين راه كمالات روحى آموزنده است.
معظّم له گفتند: من در تهران از جناب آقاى حاج محمّد على فشندى كه يكى از
اخيار تهران است شنيدم كه مىگفت:
من از اوّل جوانى مقيّد بودم كه تا ممكن است گناه نكنم و آن قدر به حجّ بروم تا به
محضر مولايم حضرت بقيّة اللّه علیه السلام مشرّف گردم، لذا سالها به همين آرزو به مكّه
معظّمه مشرّف مىشدم.
در يكى از اين سالها كه عهده دار پذيرائى جمعى از حجّاج هم بودم، شب هشتم
ماه ذيحجّه با جميع وسائل به صحراء عرفات رفتم تا بتوانم يك شب قبل از آن كه
حجّاج به عرفات مىروند، من براى زوّارى كه با من بودند جاى بهترى تهيّه كنم.
تقريباً عصر روز هفتم وقتى بارها را پياده كرده و در يكى از چادر هائى كه براى ما
مهيّا شده بود مستقر شدم. (ضمناً متوجّه گرديده بودم كه غير از من هنوز كسى به
عرفات نيامده) يكى از شرطههائى كه براى محافظت چادرها آنجا بود نزد من آمد و
گفت:
تو چرا امشب اين همه وسائل را به اين جا آورده اى، مگر نمىدانى ممكن است
سارقين در اين بيابان بيايند و وسائلت را ببرند؟! به هر حال حالا كه آمدهاى بايد تا
صبح بيدار بمانى و خودت از اموالت محافظت كنى.
گفتم: مانعى ندارد، بيدار مىمانم و از اموالم محافظت مىكنم. آن شب در آنجا
مشغول عبادت و مناجات با خدا بودم و تا صبح بيدار ماندم، تا آن كه نيمههاى شب
ديدم سيّد بزرگوارى كه شال سبز به سر دارد به درِ خيمه من آمد و مرا به اسم صدا زد و
گفت: حاج محمّد على! سلام عليكم، من جواب دادم و از جا برخاستم. او وارد خيمه
شد و پس از چند لحظه جمعى از جوانها كه هنوز تازه مو از صورتشان بيرون آمده بود
مانند خدمت گزار به محضرش رسيدند، ابتدا مقدارى از آنها ترسيدم، ولى پس از چند
جمله كه با آن آقا حرف زدم محبّت او در دلم جاى گرفت و به آنها اعتماد كردم،
جوانها بيرون خيمه ايستاده بودند، ولى آن سيّد داخل خيمه شد.
او به من رو كرد و فرمود: حاج محمّد على خوشا به حالت، خوشا به حالت.
گفتم: چرا؟
فرمود: شبى در بيابان عرفات بيتوته كردهاى كه جدّم حضرت امام حسين علیه السلام هم
در اينجا بيتوته كرده بود.
گفتم: در اين شب چه بايد بكنيم؟
فرمود: دو ركعت نماز مىخوانيم، پس از حمد يازده قل هو اللّه بخوان. لذا بلند
شديم و اين كار را با آن آقا انجام داديم، پس از نماز آن آقا دعائى خواند كه من از نظر
مضامين مثلش را نشنيده بودم، حال خوشى داشت و اشك از ديدگانش جارى بود،
سعى كردم كه آن دعاء را حفظ كنم، آقا فرمود: اين دعاء مخصوص امام معصوم است و
تو هم آن را فراموش خواهى كرد.
سپس به آن آقا گفتم: ببينيد من توحيدم خوب است؟
فرمود: بگو.
من هم به آيات آفاقيّه و انفسيّه به وجود خدا استدلال كردم و گفتم: معتقدم كه با
اين دلائل خدائى هست.
فرمود: براى تو همين مقدار از خداشناسى كافى است.
سپس اعتقادم را به مسئله ولايت براى آن آقا عرض كردم.
فرمود :اعتقاد خوبى دارى.
بعد از آن سؤل كردم: به نظر شما الآن امام زمان علیه السلام در كجا است؟
فرمود: الآن امام زمان در خيمه است.
سؤل كردم: روز عرفه كه مىگويند حضرت ولى عصر علیه السلام در عرفات است در
كجاى عرفات مىباشند؟
فرمود: حدود جبل الرّحمة.
گفتم: اگر كسى آنجا برود آن حضرت را مىبيند؟
فرمود: بله او را مىبيند ولى نمىشناسد.
گفتم: آيا فردا شب كه شب عرفه است حضرت ولىّ عصر علیه السلام به خيمههاى
حجّاج تشريف مىآورند و به آنها توجّهى دارند؟
فرمود: به خيمه شما مىآيد، زيرا شما فردا شب به عمويم حضرت اباالفضل علیه السلام
متوسّل مىشويد، در اين موقع آقا به من فرمودند: حاج محمّد على چائى دارى؟ ناگهان
متذكّر شدم كه من همه چيز آوردهام ولى چائى نياوردهام.
عرض كردم آقا اتّفاقا چائى نياوردهام و چقدر خوب شد كه شما تذكّر داديد، زيرا
فردا مىروم و براى مسافرين چائى تهيّه مىكنم.
آقا فرمودند: حالا چائى با من، و از خيمه بيرون رفتند و مقدارى كه به صورت
ظاهر چائى بود، ولى وقتى دَم كرديم به قدرى معطّر و شيرين بود كه من يقين كردم آن
چائى از چائىهاى دنيا نمىباشد، آوردند و به من دادند، من از آن چائى خوردم.
بعد فرمودند: غذائى دارى بخوريم؟
گفتم: بلى نان و پنير هست.
فرمودند :من پنير نمىخورم.
گفتم: ماست هم هست.
فرمود: بياور، من مقدارى نان و ماست خدمتش گذاشتم، او از آن نان و ماست ميل
فرمود.
سپس فرمود: حاج محمد على به تو صد ريال (سعودى) مىدهم، براى پدرم يك
عمره بجا بياور.
عرض كردم: چشم، اسم پدر شما چيست؟
فرمود: اسم پدر من سيد حسن است.
گفتم: اسم خودتان چيست؟
فرمود: سيّد مهدى، (پول را گرفتم) و در اين موقع آقا از جا برخاست كه برود، بغل
باز كردم و او را به عنوان معانقه در بغل گرفتم، وقتى خواستم صورتش را ببوسم ديدم
خال سياه بسيار زيبائى روى گونه راستش قرار گرفته، لبهايم را روى آن خال گذاشتم و
صورتش را بوسيدم.
پس از چند لحظه كه از من جدا شد، هرچه در بيابان عرفات اين طرف و آن طرف
را نگاه كردم كسى را نديدم، يك مرتبه متوجّه شدم كه او حضرت بقيّة اللّه ارواحنافداه
بود، بخصوص كه ايشان:
اسم مرا مىدانست! فارسى حرف مىزد! نامش مهدى بود! پسر امام حسن
عسگرى بود! بالاخره نشستم و زار زار گريه كردم، شرطهها فكر مىكردند كه من خوابم
برده و سارقين اثاثيّهام را بردهاند، دور من جمع شدند،
به آنها گفتم: شب است، مشغول مناجات بودم كه گريهام شديد شد.
فرداى آن روز كه اهل كاروان به عرفات آمدند براى روحانى كاروان قضيّه را نقل
كردم، او هم براى اهل كاروان جريان را شرح داد، در ميان آنها شورى پيدا شد.
اوّل غروب شب عرفه نماز مغرب و عشاء را خوانديم، بعد از نماز با آن كه به آنها
نگفته بودم كه آقا فرمودهاند: فردا شب من به خيمه شما مىآيم ، زيرا شما به عمويم
حضرت اباالفضل علیه السلام متوسّل مىشويد خود به خود روحانى كاروان روضه حضرت
اباالفضل علیه السلام را خواند، شورى بر پا شده و اهل كاروان حال خوبى پيدا كرده بودند ولى
من دائماً منتظر مقدم مقدّس حضرت بقيّة اللّه علیه السلام بودم.
بالاخره نزديك بود روضه تمام شود كه حوصلهام سر آمد، از ميان مجلس
برخاسته و از خيمه بيرون آمدم، ديدم حضرت وليّ عصر ارواحنافداه بيرون خيمه
ايستادهاند و به روضه گوش داده و گريه مىكنند. خواستم داد بزنم و به مردم اعلام كنم
كه آقا اينجاست، با دست اشاره كردند كه چيزى نگو و در زبان من تصرّف فرمودند كه
نتوانستم چيزى بگويم، من اين طرف درِ خيمه و حضرت بقيّة اللّه ارواحنافداه آن
طرف خيمه ايستاده بودند و هر دويمان بر مصائب حضرت اباالفضل علیه السلام گريه
مىكرديم، من قدرت نداشتم حتّى يك قدم به طرف حضرت وليّ عصر ارواحنافداه
حركت كنم، وقتى روضه تمام شد آن حضرت هم تشريف بردند.
بله، مهمترين مطلبى كه در اين سرگذشت براى جلب توجّه حضرت بقيّة اللّه علیه السلام
به نظر مىرسد توسّل به حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام و ذكر مصيبت آن حضرت است
كه حتما سالكين الى اللّه و كسانى كه مىخواهند با حضرت ولىّ عصر ارواحنافداه
ارتباط پيدا كنند بايد از اين اكسير پر قيمت كاملاً استفاده نمايند.[2]
لذا به جا است عاشقان حضرت ولى عصر ارواحنافداه دائماً مبادرت به برگزارى
روضه قمر بنى هاشم علیه السلام كرده تا ان شاء اللّه اگر خدا بخواهد حضور آن امام عزيز را
درك نمايند، ضمناً بايد به عرض برسانم كه لازمه حضور امام زمان علیه السلام اين نيست كه
حتما با چشم سر ديده و شناخته شوند، چه بسا حاضر شوند و كسى ايشان را نبيند يا
ببيند و نشناسد، مهم اين است كه ايشان نظر لطفى به ما بنمايند.
[1] – بحار الانوار جلد: 5 صفحه: 66.
[2] – ملاقات با امام زمان عج صفحه: 55.