كرامت صد و بيست و سوم

در كتاب گنجينه دانشمندان چنين نقل شده:

عالم ربانى، محدث جليل القدر، مرحوم حاج ملا محمود زنجانى مشهور و
معروف به حاج ملا آقاجان   رحمه‏الله تعريف مى‏كردند: كه پس از جنگ بين المللى اول با پاى

پياده به عراق براى زيارت عتبات عاليات مسافرت نمودم و در “خانقين” براى خواندن
و اداء نماز به مسجد رفتم، در آن جا مرد بسيار سفيد پوست و فربهى را ديدم كه به
طريق شيعه نماز مى‏خواند! تعجب كردم زيرا او اهل شمال روسيه بود، لذا صبر كردم تا
نمازش را خواند، نزدش رفته و سلام كردم و از لهجه‏اش مطمئن شدم كه او روسى
است، سپس از محل و اسلام و تشيعش پرسيدم، جواب داد: من اهل “ليلينگراد “هستم،
در جنگ بين المللى افسر و فرمانده دو هزار سرباز روسى بودم و مأموريت گرفتن
كربلاء را داشتم، در خارج شهر كربلاء اردو زده و منتظر دستور حمله به شهر بودم.

ناگهان شبى در عالم خواب، شخص روحانى و بزرگوارى را ديدم كه به زبان
روسى با من تكلم نمود و گفت: دولت روس در اين جبهه شكست خورده و فردا هم
اين خبر منتشر مى‏شود و جمع سربازان روسى كه در عراق مى‏باشند به دست عرب‏ها
كشته مى‏شوند، حيف است تو كشته شوى، بيا مسلمان شو تا تو را نجات دهم.

گفتم: شما كيستيد؟ مانند شما را در اخلاق و زيبائى و شجاعت نديده ام؟

فرمود: من اباالفضل العبّاس هستم كه مسلمين به من قسم مى‏خورند، سپس
مجذوب و مرعوب بياناتش گرديده و به تلقين آن بزرگوار اسلام آوردم، آنگاه فرمود:
برخيز از ميان اردو بيرون برو.

گفتم: كجا بروم؟! جائى را ندارم.

فرمود: نزديكى خيمه تو اسبى است، سوارش شو، تو را به شهر پدرم نجف، نزد
وكيل ما سيد ابوالحسن اصفهانى مى‏برد.

گفتم: من ده نفر سرباز مراقب دارم.

فرمود: آنها فعلاً مست و مخمور افتاده و نبود تو را احساس نمى‏كنند.

سپس برخاستم، خيمه خود را منور و معطر يافتم، با عجله لباس پوشيده و بيرون
آمدم، ديدم مراقبينم همگى مست افتاده‏اند، از ميان آنها بيرون رفته و ديدم اسبى آماده
ايستاده است، سوار شدم و آن اسب به شتاب حركت كرد و پس از چند ساعت به
شهرى وارد شده و از كوچه‏ها گذشت و درب خانه‏اى ايستاد، متحير بودم كه ناگهان
ديدم درب منزل باز شد، سيدى پير و نورانى همراه با شيخى بيرون آمدند، به زبان
روسى به من تعارف كردند و مرا به منزل بردند.

گفتم: آقا كيست؟

جواب داد: همان كسى است كه حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام فرمود و سفارش
شما را به آقا نمود.

پس مجدداً به دست آقا اسلام آوردم و آقا به آن شخص فرمود كه تعليمات احكام
اسلام را به من بنمايد، روز بعد خبر شكست دولت بلشويك روس به گوش عرب‏ها
رسيد، تمام سربازان روسى به دست عرب‏ها نابود شدند و جز من كسى جان سالم به
در نبرد.

گفتم: اين جا چه مى‏كنى؟

جواب داد: هواى نجف گرم است، آيت اللّه اصفهانى تابستان‏ها مرا به اين جا
مى‏فرستند كه هوايش نسبتاً خنك است و در سائر اوقات به خرج ايشان در نجف
زندگى مى‏كنم.

سوال خود را ارسال نمایید

موضوعات خود را در این قالب ها ارسال نمایید: