كرامت صد و بيست و ششم

در كتاب چهره درخشان قمر بنى هاشم   علیه السلام چنين نقل شده:

يكى از بزرگان اهل منبر نقل مى‏كند، از واعظى شنيدم كه مى‏گفت: من در قوچان
بودم، يك يهودى مرا براى روضه خواندن به خانه‏اش دعوت كرد! من شگفت‏زده به
خانه وى رفتم، او گفت: مى‏خواهم مسلمان شوم. علت اسلام آوردن وى را پرسيدم.

گفت: همسر من بيمار بود، ديشب موقعى كه از تجارت‏خانه‏ام وارد منزل شدم،
ديدم بسيار گريان است.

از او علت گريه‏اش را سؤل كردم.

در پاسخ گفت: شوهرم! من از شما شرمنده‏ام؛ زيرا حدود هفده سال است كه به
مرض روماتيسم پا دچارم و به كلى از حركت كردن عاجز مى‏باشم و با آن كه شما هزينه
فراوانى صرف نموده‏ايد، اما از بهبودى نااميدم، امشب مى‏خواهم به حضرت
اباالفضل   علیه السلام مسلمانان متوسل شوم، زيرا بعضى اوقات مى‏ديدم زنان مسلمان
يكديگر را براى روضه خبر مى‏كردند و چون من از آنان پرسش مى‏نمودم كه چه خبر
است؟ مى‏گفتند: ما در مجلس عزادارى حاضر مى‏شويم و در آنجا متوسل به حضرت
عبّاس   علیه السلام مى‏گرديم و خداوند به واسطه اين توسل بيماران ما را شفا مى‏دهد و
حاجتمان را روا مى‏سازد.

من هم امشب مى‏خواهم متوسل به آن سرور بشوم و براى مظلوميت او اشك
بريزم، چنان چه شفا يافتم آيا حاضرى مسلمان شوى؟

گفتم: بلى، و ديدم با گريه مى‏گفت: يا اباالفضل، يا اباالفضل! مدتى بعد من به
خواب رفتم، طولى نكشيد كه شنيدم مى‏گويد: برخيز، نگاه كن! برخاستم و ديدم اتاق

كه تاريك بود، روشن شده و زوجه‏ام با حال سلامتى، در صورتى كه قبلاً نمى‏توانست
بايستد، برپا ايستاده و مى‏گويد: الآن حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام اين جا بود.

گفتم: ماجرا را بازگو كن.

گفت: شما كه خوابيديد، من آن قدر تضرع و زارى كردم تا به خواب رفتم، در عالم
رؤا ديدم يك آقاى جليل القدرى به من فرمود: بلند شو.

عرض كردم: قدرت برخاستن ندارم، و افزودم دست خود را به من بدهيد شايد
بتوانم حركتى نمايم، وقتى اين حرف را زدم آثار حزن و ناراحتى در رخسارش نمايان
گشت، سپس ملاحظه كردم و ديدم ايشان دست در بدن ندارند.

يهودى پس از نقل داستان فوق افزود: اكنون ما دو نفر به اسلام مشرف مى‏شويم و
بعداً مجلس با شكوهى تشكيل داده و اين كرامت حضرت عبّاس   علیه السلام را براى خويشان
و ديگران بازگو مى‏كنيم و جمعيت زيادى را به اسلام گرايش مى‏دهيم.

سوال خود را ارسال نمایید

موضوعات خود را در این قالب ها ارسال نمایید: