در كتاب چهره ى درخشان قمر بنى هاشم اباالفضل العبّاس علیه السلام از قول حاج آقاى
جوانمرد چنين نقل شده:
اوايل سالهاى طلبگىام بود كه جهت گذراندن تابستان به “غريب دوست” كه
زادگاه من است رفته بودم. بعد از ظهر يكى از روزها از منزل بيرون آمده و مرد غريبهاى
را ديدم كه با چند نفر از ريش سفيدان ده زير سايه درختى نشسته بودند.
آمدم پيش آنان و سلام كردم و كنارشان نشستم. مرد غريب تقريبا حدود شصت و
پنج سال سن داشت، قوى هيكل، با چشمان زاغ و موى سر و صورت سفيد، مشغول
صحبت بود.
ضمناً بساطى هم باز كرده و بعضى وسايل را روى آن چيده و دستفروشى مىكرد،
تا احساس نمود من طلبه هستم، شرح تاريخ زندگى خودش را چنين شروع كرد:
شايد آقايان احساس كنند من يك دست فروش دوره گرد عادى هستم، خير، من
از كسانى مىباشم كه از بالا به پايين آمدهام و در عين حال خدا را شكرگزارم.
داستان زندگى من چنين است: زمانى كه كشور روسيه بلشويكى شد و “لنين”
علماى اسلام و مسلمانان با نفوذ را، يا كشت و يا به دريا ريخت، جمع زيادى را نيز به
قسمت سيبرى روسيه كه نزديكىهاى قطب و بسيار سرد است تبعيد نمود، من در آن
زمان كماندوى شهربانى سيبرى بودم، دائى من مدعى العموم آن قسمت و در عين حال
پدر خانمم بود، و ما در آن سامان به نبوت حضرت داود معتقد بوديم و از لحاظ نسل و
نژاد، روسى محسوب مىشديم.
روزى به من خبر دادند كه مسلمانان تبعيدى به صورت دستههاى فشرده بيرون
ريختهاند و با سر و پاى برهنه راه مىروند و به سر و سينه مىزنند و شعر خوانده و گريه
مىكنند.
من هفت تير خود را برداشتم، شلاق محكمى نيز به دست گرفته و با جمعى از
پاسبانان جلوى آنان رفتم، يكى از آنها سرش را تراشيده بود و چنان كه بعدها فهميدم،
قمه زن بود و در جلوى صفها با جوش و خروش، شاه حسين، وا حسين مىگفت و
دستهها را رهبرى مىكرد.
من جلوى او را گرفته و گفتم: ديوانهها چه مىكنيد؟! اين وحشىگرىها و
ديوانهبازىها يعنى چه؟!
گفت: امروز عاشورا، و مصادف با روزى است كه پسر پيغمبر ما را با لب تشنه در
كربلاء كشتهاند، ما هم روز شهادت او را گرامى مىداريم و عزادارى مىكنيم.
گفتم: آقاى شما چند سال است كشته شده؟
گفت: بيش از هزار سال است!
گفتم: ديگر او مرده، براى او اين كارها چه فايدهاى دارد و او چه مىداند شما به
خودتان كتك مىزنيد؟!
در جواب گفت: ما اعتقاد داريم كه پيشوايانمان، بعد از مردن هم، چنان آگاهند كه
در زنده بودنشان آگاه بودند، و مرده و زنده آنان يكى است!
گفتم: اگر چنين است چرا آنان را به امدادتان فرا نمىخوانيد كه بيايند شما را از
تبعيد و يا حداقل از دست من نجات دهند؟!
در جواب گفت: ما آقايمان را براى مثل تو “ساباخلاره” يعنى: سگها، فرا
نمىخوانيم!
عصبانى شدم و با شلاق آن چنان به زدن وى پرداختم كه پوست سر و صورتش
كنده مىشد و به شلاق مىچسبيد! من او را مىزدم و او بدون اين كه گريه كند مىگفت:
يا اباالفضل! (در اين اثنا اشك از چشمان ناقل داستان، سرازير شد) و هر شلاقى كه من
مىزدم، او همچنان مىگفت: يا اباالفضل!
يك مرتبه ديدم از پشت سر يك كشيده محكم به من زده شد، اين سيلى آن چنان
در من اثر كرد كه دنيا در چشمانم تاريك شد و خيال كردم دنيا بر سرم فرود آمد، ناقل
داستان باز گريه كرده و مىگفت: اين سيلى را به ظاهر دايىام، كه پدر خانمم بود زد،
ولى در حقيقت اين سيلى را حضرت اباالفضل علیه السلام بر من زد.
به پشت سر نگاه كردم و ديدم دايىام به من سيلى زده و پرخاش كرد كه چه
مىكنى، چرا اين بيچاره را مىكشى؟! من به خانه برگشتم، ولى خيلى ناراحت و گيج
شده بودم و سيلى كار خودش را كرده بود.
وارد خانه شدم و بدون اين كه چيزى بخورم خوابيدم، در عالم خواب ديدم قيامت
برپا گشته و همه مردم از اولين و آخرين در يك صحرا جمع شدهاند، مردم آن چنان به
همديگر فشار مىآوردند كه همه غرق در عرق شدهاند، گوئى آفتاب روى سر مردم
قرار دارد، گرما همه را بىطاقت كرده و زبانها از شدت تشنگى از دهانها بيرون آمده
بود، همه به دنبال آب هستند و به يكديگر مىگويند: فقط پيغمبر آخر زمان به مردم آب
مىدهد.
من هم با هر وضعى بود خود را كنار حوض رساندم، ديدم كه حضرت على علیه السلام
به فرمان پيامبر اسلام صلی الله علیه و آله به مردم آب مىدهد.
عرض كردم: آقا، آقا، به من هم آب بدهيد!
حضرت على علیه السلام فرمود: به تو آب دهم در حالى كه امروز عزادار فرزندم حسين
را كتك زده اى؟
گفتم: آقا اشتباه كردم، جبران مىكنم، بفرمائيد چه بگويم تا مسلمان شوم و به من
آب بدهيد؟
همچنان ناله و التماس مىكردم كه يك مرتبه همسرم مرا بيدار كرد و گفت: بلند
شو، آب آوردم!
گفتم: من تشنه نيستم.
گفت: پس چرا از رئيس مسلمان ها، با آن همه التماس، آب مىخواستى!!
براى اين كه او چيزى نفهمد آب را از دستش گرفتم و تا برابر لبهايم آوردم، ولى
ديدم اين آب مثل آبهاى فاضلاب گنديده و بدبو است؟!
گفتم: اين چه آبى است كه براى من آوردهاى؟!
گفت: مگر چگونه است؟!
گفتم: بوى بد مىدهد، گنديده است.
گفت: آب ايرادى ندارد، تو مسلمان شدهاى، اينها را بهانه مىآورى!
قانون مذهب ما اين بود كه اگر كسى از دين بيرون برود بايد كشته شود، من فكر
كردم اين زن را بكشم تا مرا لو ندهد، هفت تير را برداشتم او را بزنم كه فرار كرد و
مستقيماً به خانه پدرش رفت و جريان خواب مرا براى وى بازگو كرد، چيزى نگذشت
كه مأمورين به خانه من ريختند و درجههاى مرا كنده و دست بسته به زندان بردند، من
تنها فرزند پدر و مادرم بودم.
وارد زندان شده و منتظر عواقب كار خود بودم، از طرفى ممنوع الملاقات شدم و
در مدت توقفم در زندان، پدر و مادرم تنها دو بار از دور توانستند مرا ببينند، مادرم زار
زار گريه مىكرد، شك نداشتم كه مرا اعدام خواهند كرد، به دو جرم: يكى اين كه از دينم
بيرون رفتم، و ديگرى آن كه قصد كشتن همسرم كه دختر مدعى العموم منطقه است را
داشتهام.
ولى در زندان شب و روز گريه مىكردم و به پيامبر خدا و حضرت على و امام
حسين و حضرت اباالفضل علیهم السلام متوسل مىشدم و نجات خود را از آنان مىخواستم.
بيش از دو سه روز به محاكمه من باقى نمانده بود كه شب در خواب ديدم يكى از
آقايان به خوابم آمد و به من فرمود: چيزى به زمان محاكمهات باقى نمانده و اگر
محاكمه شوى كشته خواهى شد، فردا شب راه زير زمين به پشت زندان باز خواهد بود،
به پدر و مادرت گفتهايم در پشت زندان منتظرت باشند، فردا شب از زندان فرار كن و
همراه پدر و مادرت به سوى ايران حركت نما.
من بىصبرانه منتظر فردا شب شدم، سر موعد به طرف زير زمين رفته و ديدم
روزنهاى به بيرون باز شده ، از آنجا بيرون رفتم و ديدم پدر و مادرم پشت زندان منتظر
من هستند! با هم به راه افتاديم و خود را به ايستگاه قطار رسانده و حركت كرديم.
پس از آن كه قطار يك شب و روز مسير خود را ادامه داد، متوجه شديم بىموقع
ايستاد، من بسيار ناراحت شده و سؤل كردم: چرا قطار را نگه داشته ايد؟
گفتند: يك نفر فرارى مىخواهد با قطار از روسيه فرار كند و مأمورين دنبال او
هستند. باز متوسل به حضرت اباالفضل علیه السلام شدم كه ما را نجات بدهد، عجيب بود كه
همه قطار را گشتند ولى ما را نديدند، از كنار ما گذشتند ولى به ما توجهى نكردند، تا به
مرز ايران نزديك شديم.
شب با پاى پياده آمديم كنار رود ارس و خود را به اردبيل رسانديم و در اردبيل به
دست يك عالم شيعه مسلمان شديم. نام من را غلام حسين، نام پدرم را شيرين على و
نام مادرم را شيرين خانم گذاشتند.
سپس به كربلاء رفتيم، پدر و مادرم در نجف ماندند و همان جا مردند، ولى من
دوباره به ايران برگشتم و مدتى در فرودگاه تهران در قسمت فنى هواپيما مشغول كار
شدم، ولى بعد چون فهميدند من از روسيه آمدهام بيرونم كردند.
در اين مدت جسمم معلول شد و الان به صورت دوره گرد دست فروشى مىكنم
و زندگى خود را مىگذرانم، در عين حال خدا را شكر گزارم كه مسلمان شدهام و جزو
دوست داران اهل بيت رسول خدا صلی الله علیه و آله قرار دارم.