كرامت صد و بيست و نهم

در كتاب چهره ى درخشان قمر بنى هاشم اباالفضل العبّاس   علیه السلام از قول حاج آقاى
جوانمرد چنين نقل شده:

اوايل سال‏هاى طلبگى‏ام بود كه جهت گذراندن تابستان به “غريب دوست” كه
زادگاه من است رفته بودم. بعد از ظهر يكى از روزها از منزل بيرون آمده و مرد غريبه‏اى
را ديدم كه با چند نفر از ريش سفيدان ده زير سايه درختى نشسته بودند.

آمدم پيش آنان و سلام كردم و كنارشان نشستم. مرد غريب تقريبا حدود شصت و
پنج سال سن داشت، قوى هيكل، با چشمان زاغ و موى سر و صورت سفيد، مشغول
صحبت بود.

ضمناً بساطى هم باز كرده و بعضى وسايل را روى آن چيده و دستفروشى مى‏كرد،
تا احساس نمود من طلبه هستم، شرح تاريخ زندگى خودش را چنين شروع كرد:

شايد آقايان احساس كنند من يك دست فروش دوره گرد عادى هستم، خير، من
از كسانى مى‏باشم كه از بالا به پايين آمده‏ام و در عين حال خدا را شكرگزارم.

داستان زندگى من چنين است: زمانى كه كشور روسيه بلشويكى شد و “لنين”
علماى اسلام و مسلمانان با نفوذ را، يا كشت و يا به دريا ريخت، جمع زيادى را نيز به
قسمت سيبرى روسيه كه نزديكى‏هاى قطب و بسيار سرد است تبعيد نمود، من در آن
زمان كماندوى شهربانى سيبرى بودم، دائى من مدعى العموم آن قسمت و در عين حال
پدر خانمم بود، و ما در آن سامان به نبوت حضرت داود معتقد بوديم و از لحاظ نسل و
نژاد، روسى محسوب مى‏شديم.

روزى به من خبر دادند كه مسلمانان تبعيدى به صورت دسته‏هاى فشرده بيرون
ريخته‏اند و با سر و پاى برهنه راه مى‏روند و به سر و سينه مى‏زنند و شعر خوانده و گريه
مى‏كنند.

من هفت تير خود را برداشتم، شلاق محكمى نيز به دست گرفته و با جمعى از
پاسبانان جلوى آنان رفتم، يكى از آنها سرش را تراشيده بود و چنان كه بعدها فهميدم،
قمه زن بود و در جلوى صف‏ها با جوش و خروش، شاه حسين، وا حسين مى‏گفت و
دسته‏ها را رهبرى مى‏كرد.

من جلوى او را گرفته و گفتم: ديوانه‏ها چه مى‏كنيد؟! اين وحشى‏گرى‏ها و
ديوانه‏بازى‏ها يعنى چه؟!

گفت: امروز عاشورا، و مصادف با روزى است كه پسر پيغمبر ما را با لب تشنه در
كربلاء كشته‏اند، ما هم روز شهادت او را گرامى مى‏داريم و عزادارى مى‏كنيم.

گفتم: آقاى شما چند سال است كشته شده؟

گفت: بيش از هزار سال است!

گفتم: ديگر او مرده، براى او اين كارها چه فايده‏اى دارد و او چه مى‏داند شما به
خودتان كتك مى‏زنيد؟!

در جواب گفت: ما اعتقاد داريم كه پيشوايانمان، بعد از مردن هم، چنان آگاهند كه
در زنده بودنشان آگاه بودند، و مرده و زنده آنان يكى است!

گفتم: اگر چنين است چرا آنان را به امدادتان فرا نمى‏خوانيد كه بيايند شما را از
تبعيد و يا حداقل از دست من نجات دهند؟!

در جواب گفت: ما آقايمان را براى مثل تو “ساباخلاره” يعنى: سگ‏ها، فرا

نمى‏خوانيم!

عصبانى شدم و با شلاق آن چنان به زدن وى پرداختم كه پوست سر و صورتش
كنده مى‏شد و به شلاق مى‏چسبيد! من او را مى‏زدم و او بدون اين كه گريه كند مى‏گفت:
يا اباالفضل! (در اين اثنا اشك از چشمان ناقل داستان، سرازير شد) و هر شلاقى كه من
مى‏زدم، او همچنان مى‏گفت: يا اباالفضل!

يك مرتبه ديدم از پشت سر يك كشيده محكم به من زده شد، اين سيلى آن چنان
در من اثر كرد كه دنيا در چشمانم تاريك شد و خيال كردم دنيا بر سرم فرود آمد، ناقل
داستان باز گريه كرده و مى‏گفت: اين سيلى را به ظاهر دايى‏ام، كه پدر خانمم بود زد،
ولى در حقيقت اين سيلى را حضرت اباالفضل   علیه السلام بر من زد.

به پشت سر نگاه كردم و ديدم دايى‏ام به من سيلى زده و پرخاش كرد كه چه
مى‏كنى، چرا اين بيچاره را مى‏كشى؟! من به خانه برگشتم، ولى خيلى ناراحت و گيج
شده بودم و سيلى كار خودش را كرده بود.

وارد خانه شدم و بدون اين كه چيزى بخورم خوابيدم، در عالم خواب ديدم قيامت
برپا گشته و همه مردم از اولين و آخرين در يك صحرا جمع شده‏اند، مردم آن چنان به
همديگر فشار مى‏آوردند كه همه غرق در عرق شده‏اند، گوئى آفتاب روى سر مردم
قرار دارد، گرما همه را بى‏طاقت كرده و زبان‏ها از شدت تشنگى از دهان‏ها بيرون آمده
بود، همه به دنبال آب هستند و به يكديگر مى‏گويند: فقط پيغمبر آخر زمان به مردم آب
مى‏دهد.

من هم با هر وضعى بود خود را كنار حوض رساندم، ديدم كه حضرت على   علیه السلام
به فرمان پيامبر اسلام   صلی الله علیه و آله به مردم آب مى‏دهد.

عرض كردم: آقا، آقا، به من هم آب بدهيد!

حضرت على   علیه السلام فرمود: به تو آب دهم در حالى كه امروز عزادار فرزندم حسين
را كتك زده اى؟

گفتم: آقا اشتباه كردم، جبران مى‏كنم، بفرمائيد چه بگويم تا مسلمان شوم و به من
آب بدهيد؟

همچنان ناله و التماس مى‏كردم كه يك مرتبه همسرم مرا بيدار كرد و گفت: بلند
شو، آب آوردم!

گفتم: من تشنه نيستم.

گفت: پس چرا از رئيس مسلمان ها، با آن همه التماس، آب مى‏خواستى!!

براى اين كه او چيزى نفهمد آب را از دستش گرفتم و تا برابر لب‏هايم آوردم، ولى
ديدم اين آب مثل آب‏هاى فاضلاب گنديده و بدبو است؟!

گفتم: اين چه آبى است كه براى من آورده‏اى؟!

گفت: مگر چگونه است؟!

گفتم: بوى بد مى‏دهد، گنديده است.

گفت: آب ايرادى ندارد، تو مسلمان شده‏اى، اين‏ها را بهانه مى‏آورى!

قانون مذهب ما اين بود كه اگر كسى از دين بيرون برود بايد كشته شود، من فكر
كردم اين زن را بكشم تا مرا لو ندهد، هفت تير را برداشتم او را بزنم كه فرار كرد و
مستقيماً به خانه پدرش رفت و جريان خواب مرا براى وى بازگو كرد، چيزى نگذشت
كه مأمورين به خانه من ريختند و درجه‏هاى مرا كنده و دست بسته به زندان بردند، من

تنها فرزند پدر و مادرم بودم.

وارد زندان شده و منتظر عواقب كار خود بودم، از طرفى ممنوع الملاقات شدم و
در مدت توقفم در زندان، پدر و مادرم تنها دو بار از دور توانستند مرا ببينند، مادرم زار
زار گريه مى‏كرد، شك نداشتم كه مرا اعدام خواهند كرد، به دو جرم: يكى اين كه از دينم
بيرون رفتم، و ديگرى آن كه قصد كشتن همسرم كه دختر مدعى العموم منطقه است را
داشته‏ام.

ولى در زندان شب و روز گريه مى‏كردم و به پيامبر خدا و حضرت على و امام
حسين و حضرت اباالفضل   علیهم السلام متوسل مى‏شدم و نجات خود را از آنان مى‏خواستم.

بيش از دو سه روز به محاكمه من باقى نمانده بود كه شب در خواب ديدم يكى از
آقايان به خوابم آمد و به من فرمود: چيزى به زمان محاكمه‏ات باقى نمانده و اگر
محاكمه شوى كشته خواهى شد، فردا شب راه زير زمين به پشت زندان باز خواهد بود،
به پدر و مادرت گفته‏ايم در پشت زندان منتظرت باشند، فردا شب از زندان فرار كن و
همراه پدر و مادرت به سوى ايران حركت نما.

من بى‏صبرانه منتظر فردا شب شدم، سر موعد به طرف زير زمين رفته و ديدم
روزنه‏اى به بيرون باز شده ، از آنجا بيرون رفتم و ديدم پدر و مادرم پشت زندان منتظر
من هستند! با هم به راه افتاديم و خود را به ايستگاه قطار رسانده و حركت كرديم.

پس از آن كه قطار يك شب و روز مسير خود را ادامه داد، متوجه شديم بى‏موقع
ايستاد، من بسيار ناراحت شده و سؤل كردم: چرا قطار را نگه داشته ايد؟

گفتند: يك نفر فرارى مى‏خواهد با قطار از روسيه فرار كند و مأمورين دنبال او
هستند. باز متوسل به حضرت اباالفضل   علیه السلام شدم كه ما را نجات بدهد، عجيب بود كه

همه قطار را گشتند ولى ما را نديدند، از كنار ما گذشتند ولى به ما توجهى نكردند، تا به
مرز ايران نزديك شديم.

شب با پاى پياده آمديم كنار رود ارس و خود را به اردبيل رسانديم و در اردبيل به
دست يك عالم شيعه مسلمان شديم. نام من را غلام حسين، نام پدرم را شيرين على و
نام مادرم را شيرين خانم گذاشتند.

سپس به كربلاء رفتيم، پدر و مادرم در نجف ماندند و همان جا مردند، ولى من
دوباره به ايران برگشتم و مدتى در فرودگاه تهران در قسمت فنى هواپيما مشغول كار
شدم، ولى بعد چون فهميدند من از روسيه آمده‏ام بيرونم كردند.

در اين مدت جسمم معلول شد و الان به صورت دوره گرد دست فروشى مى‏كنم
و زندگى خود را مى‏گذرانم، در عين حال خدا را شكر گزارم كه مسلمان شده‏ام و جزو
دوست داران اهل بيت رسول خدا   صلی الله علیه و آله قرار دارم.

سوال خود را ارسال نمایید

موضوعات خود را در این قالب ها ارسال نمایید: