كرامت صد و بيست و هفتم

از حضرت آيت اللّه حاج سيد احمد موسوى نجفى چنين نقل شده:

چند سال پيش از يكى از خيابان‏هاى تهران رد مى‏شدم، كه ناگهان به طور غير
عادى به سمت يك مغازه كشيده، و وارد آن شدم، مغازه متعلق به يك عتيقه فروش بود،
اما چيزى را متوجه نشدم، تا سه روز اين قضيه تكرار شد، بعد از سه روز به صاحب
مغازه گفتم: آقا شما چه چيزى دارى؟ چه سر و سرّى دارى كه مرا به اين جا كشيده‏اى!؟

او در جواب سؤلم گفت: حاج آقا شما مسلمان، شيعه و سيد هستيد چه سر و
سرّى من ارمنى با شما دارم؟ بنده ارمنى هستم و نامم موسى مى‏باشد.

خلاصه، بعد از اين كه با هم مقدارى آشنا شديم گفت: فقط برايت بگويم من شفا

يافته آقاى شما شيعيانم، و قضيه خود را اين گونه تعريف كرد: من بچه ده ساله‏اى بودم
كه در محله‏اى از محله‏هاى تهران زندگى مى‏كردم، يك روز براى بازى با بچه‏هاى هم
محلى‏ام بيرون رفتيم، مادر يكى از همبازى‏هايم، تا مرا ديد با عصبانيت تمام مرا مورد
خطاب و عتاب قرار داد كه: يهودى، ارمنى، برو ببينم، مثلاً تو نجس هستى و با دستش
محكم به سينه من زد به طورى كه ناخود آگاه از بلندى ايوانى كه در كنارم بود، به پائين
پرتاب شدم.

پايم خيلى درد گرفت، با زحمت فراوان خودم را به منزل رساندم و از ترس پدر و
مادرم خوابيدم، نصف شب خيلى اذيت شدم و متوجه اين معنا نبودم كه پايم شكسته
شده است، با ناله و فرياد من، خانواده‏ام متوجه شدند و مرا به بيمارستان منتقل كردند.

بعد از مدتى پزشكان به اين نتيجه رسيدند كه پايم بايد قطع شود، مادرم به من
گفت: روى تخت دراز كشيده و بيهوش بودى، يك نفر از همراهان يكى از بيماران
مقدارى شيرينى آورد و داد، من هم گرفتم ولى ترسيدم بگويم ارمنى هستم، فقط گفتم:
مال چيست؟

گفت: مگر نمى‏دانى امشب شب ميلاد قمر بنى هاشم اباالفضل العبّاس   علیه السلام است،
تا اين نام را شنيدم، دلم شكست و نذر كردم كه اگر اين بچه شفا پيدا كند، اباالفضل   علیه السلام
را احترام نمايم، مادرم در كنار من بيدار بود و اين نذر را كرد، در همان حال من در
خواب ديدم، يك آقاى خوش سيما، و بلند قد، تشريف آورد و به من فرمود: بلند شو!

خيال كردم از پزشكان بيمارستان است، گفتم: آقا نمى‏توانم بلند شوم، مى‏خواهند
پاهايم را قطع كنند.

فرمود: بلند شو، و دست مرا گرفت و كشيد و پرتاب كرد. يك وقت خودم را پايين

تخت وسط اتاق ديدم، مادرم خيال كرده بود ديوانه شده‏ام و داد و فرياد مى‏كرد كه
ناگهان متوجه شدند روى پاهاى خود مى‏دوم و راه مى‏روم و خلاصه به عنايت و نظر
حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام خوب شدم و الان براى تشكر از آن جناب همه ساله در
ايام تولد ايشان اين جا را چراغانى مى‏كنم، شيرينى مى‏دهم و خلاصه در منزل و مغازه
جشن و سرور برگزار مى‏كنم، شايد علت اين كه شما به اين جا آمديد و رغبت نشان
داديد همين باشد.

سوال خود را ارسال نمایید

موضوعات خود را در این قالب ها ارسال نمایید: