كرامت صد و بيست و پنجم

در كتاب چهره درخشان حضرت قمر بنى هاشم   علیه السلام چنين نقل شده:

در بروجرد فردى يهودى موسوم به يوسف و معروف به دكتر بود كه ثروت زيادى
داشت، ولى فرزندى نداشت، براى فرزنددار شدن، چند زن را به همسرى گرفت، اما از
هيچ كدام فرزندى به دنيا نيامد، هر چه خودش مى‏دانست و هر چه ديگران گفتند، از
دعا و دارو، به كار بست و عمل كرد، ولى اين‏ها نيز اثرى نبخشيد، روزى مأيوس نشسته
بود، مرد مسلمانى نزد او آمد و پرسيد: چرا افسرده‏اى؟!

گفت: چرا نباشم؟ چند ميليون ريال مال و ثروت جمع كرده‏ام براى دشمنان! زيرا
فرزندى ندارم كه بعد از مرگم مالك آنها شود، و در آخر، اوقاف وارث ثروت من
مى‏گردد.

آن مسلمان پاك طينت گفت: من راه خوبى بهتر از تو مى‏دانم، اگر توفيق داشته

باشى مى‏توانى از آن طريق به مقصودت نايل شوى، ما مسلمان‏ها يك باب الحوائج
داريم كه نامش اباالفضل العبّاس   علیه السلام است، هر كس به آن بزرگوار متوسل مى‏شود
نااميد بر نمى‏گردد، ما به آن حضرت متوسل مى‏شويم و حاجتمان را به وسيله او از خدا
مى‏گيريم، تو هم به صورت مخفى خدمت آن حضرت برو و عرض حاجت كن، تا
فرزنددار شوى.

دكتر يوسف مى‏گويد: حرف اين مرد مسلمان را قبول كرده و مخفى از چشم زن‏ها
و همسايه و مردم، با قافله‏اى به سوى كربلاء حركت كردم، در آنجا وارد حرم مطهر
حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام شده و عرض كردم: آقا، دشمن تو و دشمن پدرت در
خانه ات آمده و عرض حاجت دارد، حاشا به شما كه مرا نااميد برگردانى.

حاجت خود را به محضر آن حضرت اظهار داشته و از حرم بيرون آمدم و باز به
طور مخفى با قافله ديگرى به بروجرد برگشتم، پس از سه ماه زنم حامله شد و چون
فرزند پسرى به دنيا آورد نامش را غلام عبّاس نهادم. چندى بعد نيز براى بار دوم حامله
شده و چون باز پسرى به دنيا آورد اين بار نامش را غلام حسين گذاشتم.

يهودى‏هاى بروجرد مطلب را فهميده و به من اعتراض كردند كه چرا اسم
مسلمانان را روى پسرانت گذاشته اى؟! هر چه دليل آوردم مقبول نشد. عاقبت به آنها
گفتم كه قضيه از چه قرار است.

به آنها گفتم كه اين دو پسر را از حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام گرفته‏ام و جريان را
از اول تا آخر برايشان نقل كردم.

آن يهودى تا زنده بود به علماء و سادات احترام كامل مى‏گذاشت، ولى همچنان در
دين يهود باقى ماند.

سوال خود را ارسال نمایید

موضوعات خود را در این قالب ها ارسال نمایید: