از جناب آقاى امير محمدى چنين نقل شده:

يك يهودى در اصفهان يك كيسه وسايل نقره از قبيل: گلدان و ساير چيزهاى نقره
قديمى و پر ارزش داشته، وارد اتوبوس خط واحد مى‏گردد و روى يكى از صندلى‏ها
نشسته و كيسه را كنار پايش مى‏گذارد و چون مسير مقدارى طولانى بوده در بين راه
خوابش مى‏برد.

وقتى چشم باز مى‏كند، مى‏بيند كيسه‏اش نيست، بر سر زنان پياده مى‏شود و در راه
به آقا قمر بنى هاشم   علیه السلام متوسل گشته و چنين عرض مى‏كند:

اى قمر بنى هاشم، من نمى‏دانم تو كه هستى، اما همين را مى‏دانم كه اين شيعه‏ها به
شما متوسل مى‏شوند و شما حوائج آنها را مى‏دهى، حالا مى‏خواهم كه مال و دارايى‏ام
را به من برگردانى و همين الان يك گوساله نذر شما مى‏كنم.

درب مغازه قصابى آمد و پول يك گوساله را به قصاب داده و گفت: اين گوساله را
ذبح كن و به فقراء و مستمندان و مستضعفان بده و بگو نذر اباالفضل   علیه السلام است.

يهودى مى‏گويد: فرداى آن روز به مغازه آمدم، نشسته بودم كه ديدم يك نفر وارد
شد و دو گلدان نقره دستش است و مى‏گويد: آقا اين‏ها را مى‏خرى؟

نگاه كرده و ديدم گلدان‏هاى نقره خودم است.

گفتم: اين‏ها نقره‏هاى خوبى است و قيمت بالايى دارد، من مى‏خواهم، اگر هنوز
هم دارى با قيمت خوب از شما مى‏خرم.

گفت: بله دارم، اما در منزل است.

گفتم: خوب، نمى‏خواهد بياورى، مى‏ترسم برايت اسباب زحمت شود و
دكان‏دارهاى ديگر فهميده و تو را اذيت كنند، تو آدرس منزل را به من بده، خودم با
شاگردم مى‏آيم. آدرس را به من داد و رفت، من هم به كلانترى رفتم و يك پليس مخفى
را كه از رفقا بود ديده و جريان را به وى گفتم و او را با خود سر قرار و آدرس بردم، در
را زدم، آمد درب را باز كرد و ما را به زير زمين منزلش برد، ديدم همان كيسه خودم
است.

به پليس گفتم: همان كيسه خودم است و او نيز اسلحه‏اش را در آورد و دزد را

دستگير كرده و به كلانترى برد، من هم كيسه نقره‏ام را برداشته و به مغازه بردم.

اى مسلمان‏ها و اى شيعه‏ها، قدر آقاى خود حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام را
بدانيد كه اين آقا خيلى كارها از دستش بر مى‏آيد.

سوال خود را ارسال نمایید

موضوعات خود را در این قالب ها ارسال نمایید: