كرامت صد و چهاردهم

از آقاى رضا منتظرى (ساكن بابل) چنين نقل شده:

با خانواده، از شهر خود (بابل) به تهران مى‏آمديم. حدود شصت كيلومترى بابل،
در جاده هراز كه تونل‏هاى متعدد شروع مى‏شود، در داخل تونل اول، سيم‏هاى برق
ماشين اتصال پيدا كرد و آتش گرفت. فرياد و جيغ بچه‏ها بلند شد كه ماشين آتش
گرفت! من دستم را در ميان سيم‏ها كه شعله‏اى از آتش شده بود گذاشتم و سيم‏ها را قطع
كردم.

دستم سوخت، ولى ماشين سالم ماند، اما با اين كار از روشنائى چراغ‏هاى اتومبيل
محروم مانديم و مهم‏تر اين بود كه اقلا حدود پانزده تا بيست تونل كه بعضى از آنها
خيلى طولانى بودند در پيش داشتيم.

پسرم مى‏گفت: بابا برگرديم بابل ماشين را تعمير كرده و بعد به سوى تهران حركت
كنيم.

گفتم: من كارم اين است كه براى قمر بنى هاشم   علیه السلام گوشت به فقرا مى‏دهم و حتى
بعضى همسايه‏هاى خيلى دور هم از من گله مى‏كنند كه چرا اين گوشت نذرى به ما
نمى‏رسد؟ اينك دست توسل به دامن ايشان مى‏زنم، بگو: يا اباالفضل! تا برويم.

به طرف تهران حركت كرديم، توجه داريد كه اتومبيل ما ديگر حتى يكى از چراغ
هاى كوچك آن هم قابل روشن شدن نبود، چون كليه سيم‏هاى چراغ را براى اين كه
آتش نگيرد از باطرى ماشين قطع كرده بودم و خاموش بودن چراغ در تونل نيز صد
درصد مساوى با تصادف است، زيرا داخل تونل در آن زمان‏ها كه چهل سال قبل
مى‏شد تاريك محض بود، با اين حال به محض اين كه وارد تونل دوم شديم با كمال
تعجب ديديم چراغ جلوى ماشين مثل نورافكن داخل تونل را روشن كرده است!

از تونل كه بيرون آمديم، به پسرم گفتم: پياده شو و چراغ را ببين! پياده شد و گفت:
چراغ خاموش است! دوباره حركت كرديم و در تونل بعدى هم چراغ با روشنائى
عجيب خود به حيرت و تعجب ما افزود! فهميدم اين مسأله مربوط به لطف و كرم
حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام است.

بدون شك و ترديد به راه خود ادامه داديم و خلاصه، داخل هر تونل كه
مى‏رسيديم چراغ با نورى خيره كننده فضا را روشن مى‏كرد ولى به مجرد اين كه از

تونل بيرون مى‏آمديم تلألؤخود را از دست مى‏داد، مثل اين كه ماشين چراغ ندارد!

در اثر مشاهده اين صحنه شگفت، حال عجيبى به من دست داده بود كه نمى‏توانم
توصيف كنم، ذوق زده شده بودم و مرتبا گريه مى‏كردم، تا بالاخره به تهران رسيديم،
طبعا مى‏بايستى سيم‏هاى سوخته را مرمت مى‏كردم، گفتم: اگر ماشين را نزد رفيقم كه
باطرى ساز است ببرم، اول حرفى كه مى‏زند اين است: به شما گفته بودم با اين ماشين
مسافرت نكن!! و اين باعث شرمندگى من مى‏شود، لذا ماشين را نزد باطرى ساز
ديگرى كه مردى ميانسال ولى غريبه بود و بعدا فهميدم كه وى فردى ارمنى است بردم.

به او گفتم: بيا نگاهى به ماشين بيانداز، آمد و نگاهى انداخت و پس از ديدن ماشين
گفت: تمام سيم‏هاى ماشين سوخته است، و يك قطعه سيم هم ندارد كه بشود يكى از
چراغ‏هاى آن را روشن كرد.

گفتم: ما يك اباالفضل   علیه السلام داريم كه چراغ‏هاى اين ماشين را، بدون داشتن سيم، و
خود به خود، روشن مى‏كند!

باطرى ساز ارمنى گفت: اين كه چيزى نيست، اگر ماشين ما موتور هم نداشته باشد
حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام آن را راه مى‏اندازد و ماشين خراب هم نمى‏شود!

با تعجب گفتم: تو كه ارمنى و مسيحى هستى، چرا اين حرف را مى‏زنى؟

گفت: بيا داخل تعميرگاه و ببين روى آن صندوق پول چه نوشته است؟

گفتم: سواد ندارم.

بالاخره بچه‏اى را كه آنجا بود نزد صندوقى كه در تعميرگاه آن ارمنى بود بردم و او
عبارت روى آن را خواند كه نوشته بود: شراكت با اباالفضل   علیه السلام

تعجب من بيشتر شد و سرّ قضيه را از وى پرسيدم.

باطرى ساز ارمنى گفت: من قبلا راننده تريلى بودم، زمانى با ماشين و همراه زن و
بچه‏ام از سرازيرهاى پر پيچ و خم بسيار خطرناك جاده كندوان-چالوس كه بعضى
قسمت‏هاى آن به جاده مرگ مشهور شده است پائين مى‏آمدم كه ناگاه پمپ باد ترمز
خالى كرد و ماشين ترمز خود را از دست داد، مرگ را جلوى چشم خود ديدم، براى
نجات از مخمصه، مرتب فرياد مى‏زديم: يا عيسى بن مريم، اما فايده‏اى نبخشيد، يك
دفعه خانمم گفت: يا اباالفضل مسلمان ها! و من هم كه از همه جا نااميد شده بودم صدا
زدم: يا اباالفضل مسلمان ها! به محض اين كه حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام را صدا
زدم تريلى در لب دره متوقف شد.

وضعيت تريلى در كنار پرتگاه و عدم سقوط آن در درّه به قدرى شگفت آور بود
كه ماشين‏هاى بعدى متوقف مى‏شدند، راه بندان شد، راننده‏ها مى‏گفتند: چون ماشين
ترمز ندارد لذا براى حركت بايد آن را بكسل كنيم، اما يكدفعه به طور ناشناخته، يك
پسر بچه ده دوازده ساله جلو آمد و گفت: من الآن اين ماشين را درست مى‏كنم!

دستى به چرخ ماشين زد (با اين كه جواب دادن ترمز هيچ ربطى به چرخ ماشين
نداشت) و به من گفت: ماشين را روشن كن برو! و سپس به طور ناگهانى در بين
جمعيت ناپديد شد. من پشت فرمان نشسته و ترمز را امتحان كردم، ديدم سالم است!
حركت كرده و به تهران آمديم.

از همان تاريخ بيمه شراكت با اباالفضل   علیه السلام شدم، تريلى را فروختم و سالهاست
كه به باطرى سازى ماشين اشتغال دارم و وضع اقتصاديم خوب است و اين صندوق را
كه مى‏بينى در مغازه گذشته ام، براى آن است كه هر چه درآمد دارم نصف مى‏كنم،
نصف آن را خود بر مى‏دارم و نصف ديگر را در اين صندوق مى‏ريزم، ايام عاشورا كه

فرا مى‏رسد، پول‏هايى را كه در اين صندوق جمع شده خالى مى‏كنم و همه را به امام
زاده زيد، كه در شميران است، برده و به متولى آنجا مى‏دهم تا براى آقا اباالفضل   علیه السلام
خرج كند.

سوال خود را ارسال نمایید

موضوعات خود را در این قالب ها ارسال نمایید: