از آقاى رضا منتظرى (ساكن بابل) چنين نقل شده:
با خانواده، از شهر خود (بابل) به تهران مىآمديم. حدود شصت كيلومترى بابل،
در جاده هراز كه تونلهاى متعدد شروع مىشود، در داخل تونل اول، سيمهاى برق
ماشين اتصال پيدا كرد و آتش گرفت. فرياد و جيغ بچهها بلند شد كه ماشين آتش
گرفت! من دستم را در ميان سيمها كه شعلهاى از آتش شده بود گذاشتم و سيمها را قطع
كردم.
دستم سوخت، ولى ماشين سالم ماند، اما با اين كار از روشنائى چراغهاى اتومبيل
محروم مانديم و مهمتر اين بود كه اقلا حدود پانزده تا بيست تونل كه بعضى از آنها
خيلى طولانى بودند در پيش داشتيم.
پسرم مىگفت: بابا برگرديم بابل ماشين را تعمير كرده و بعد به سوى تهران حركت
كنيم.
گفتم: من كارم اين است كه براى قمر بنى هاشم علیه السلام گوشت به فقرا مىدهم و حتى
بعضى همسايههاى خيلى دور هم از من گله مىكنند كه چرا اين گوشت نذرى به ما
نمىرسد؟ اينك دست توسل به دامن ايشان مىزنم، بگو: يا اباالفضل! تا برويم.
به طرف تهران حركت كرديم، توجه داريد كه اتومبيل ما ديگر حتى يكى از چراغ
هاى كوچك آن هم قابل روشن شدن نبود، چون كليه سيمهاى چراغ را براى اين كه
آتش نگيرد از باطرى ماشين قطع كرده بودم و خاموش بودن چراغ در تونل نيز صد
درصد مساوى با تصادف است، زيرا داخل تونل در آن زمانها كه چهل سال قبل
مىشد تاريك محض بود، با اين حال به محض اين كه وارد تونل دوم شديم با كمال
تعجب ديديم چراغ جلوى ماشين مثل نورافكن داخل تونل را روشن كرده است!
از تونل كه بيرون آمديم، به پسرم گفتم: پياده شو و چراغ را ببين! پياده شد و گفت:
چراغ خاموش است! دوباره حركت كرديم و در تونل بعدى هم چراغ با روشنائى
عجيب خود به حيرت و تعجب ما افزود! فهميدم اين مسأله مربوط به لطف و كرم
حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام است.
بدون شك و ترديد به راه خود ادامه داديم و خلاصه، داخل هر تونل كه
مىرسيديم چراغ با نورى خيره كننده فضا را روشن مىكرد ولى به مجرد اين كه از
تونل بيرون مىآمديم تلألؤخود را از دست مىداد، مثل اين كه ماشين چراغ ندارد!
در اثر مشاهده اين صحنه شگفت، حال عجيبى به من دست داده بود كه نمىتوانم
توصيف كنم، ذوق زده شده بودم و مرتبا گريه مىكردم، تا بالاخره به تهران رسيديم،
طبعا مىبايستى سيمهاى سوخته را مرمت مىكردم، گفتم: اگر ماشين را نزد رفيقم كه
باطرى ساز است ببرم، اول حرفى كه مىزند اين است: به شما گفته بودم با اين ماشين
مسافرت نكن!! و اين باعث شرمندگى من مىشود، لذا ماشين را نزد باطرى ساز
ديگرى كه مردى ميانسال ولى غريبه بود و بعدا فهميدم كه وى فردى ارمنى است بردم.
به او گفتم: بيا نگاهى به ماشين بيانداز، آمد و نگاهى انداخت و پس از ديدن ماشين
گفت: تمام سيمهاى ماشين سوخته است، و يك قطعه سيم هم ندارد كه بشود يكى از
چراغهاى آن را روشن كرد.
گفتم: ما يك اباالفضل علیه السلام داريم كه چراغهاى اين ماشين را، بدون داشتن سيم، و
خود به خود، روشن مىكند!
باطرى ساز ارمنى گفت: اين كه چيزى نيست، اگر ماشين ما موتور هم نداشته باشد
حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام آن را راه مىاندازد و ماشين خراب هم نمىشود!
با تعجب گفتم: تو كه ارمنى و مسيحى هستى، چرا اين حرف را مىزنى؟
گفت: بيا داخل تعميرگاه و ببين روى آن صندوق پول چه نوشته است؟
گفتم: سواد ندارم.
بالاخره بچهاى را كه آنجا بود نزد صندوقى كه در تعميرگاه آن ارمنى بود بردم و او
عبارت روى آن را خواند كه نوشته بود: شراكت با اباالفضل علیه السلام
تعجب من بيشتر شد و سرّ قضيه را از وى پرسيدم.
باطرى ساز ارمنى گفت: من قبلا راننده تريلى بودم، زمانى با ماشين و همراه زن و
بچهام از سرازيرهاى پر پيچ و خم بسيار خطرناك جاده كندوان-چالوس كه بعضى
قسمتهاى آن به جاده مرگ مشهور شده است پائين مىآمدم كه ناگاه پمپ باد ترمز
خالى كرد و ماشين ترمز خود را از دست داد، مرگ را جلوى چشم خود ديدم، براى
نجات از مخمصه، مرتب فرياد مىزديم: يا عيسى بن مريم، اما فايدهاى نبخشيد، يك
دفعه خانمم گفت: يا اباالفضل مسلمان ها! و من هم كه از همه جا نااميد شده بودم صدا
زدم: يا اباالفضل مسلمان ها! به محض اين كه حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام را صدا
زدم تريلى در لب دره متوقف شد.
وضعيت تريلى در كنار پرتگاه و عدم سقوط آن در درّه به قدرى شگفت آور بود
كه ماشينهاى بعدى متوقف مىشدند، راه بندان شد، رانندهها مىگفتند: چون ماشين
ترمز ندارد لذا براى حركت بايد آن را بكسل كنيم، اما يكدفعه به طور ناشناخته، يك
پسر بچه ده دوازده ساله جلو آمد و گفت: من الآن اين ماشين را درست مىكنم!
دستى به چرخ ماشين زد (با اين كه جواب دادن ترمز هيچ ربطى به چرخ ماشين
نداشت) و به من گفت: ماشين را روشن كن برو! و سپس به طور ناگهانى در بين
جمعيت ناپديد شد. من پشت فرمان نشسته و ترمز را امتحان كردم، ديدم سالم است!
حركت كرده و به تهران آمديم.
از همان تاريخ بيمه شراكت با اباالفضل علیه السلام شدم، تريلى را فروختم و سالهاست
كه به باطرى سازى ماشين اشتغال دارم و وضع اقتصاديم خوب است و اين صندوق را
كه مىبينى در مغازه گذشته ام، براى آن است كه هر چه درآمد دارم نصف مىكنم،
نصف آن را خود بر مىدارم و نصف ديگر را در اين صندوق مىريزم، ايام عاشورا كه
فرا مىرسد، پولهايى را كه در اين صندوق جمع شده خالى مىكنم و همه را به امام
زاده زيد، كه در شميران است، برده و به متولى آنجا مىدهم تا براى آقا اباالفضل علیه السلام
خرج كند.