در شماره هفتاد و چهار مجله خانواده مورخه پانزدهم تيرماه 1374 چنين نقل
شده:
روز غم انگيزى بود، خواهرم به خانه مان آمد و سراسيمه گفت: دكترها قطع اميد
كردهاند، بايد به تهران برويم.
او پيش از اين، موضوع را به مادر گفته بود، مادر كه محبت زيادى به فرزندان و
دامادهايش دارد از اين موضوع به شدت متأثر و ناراحت شده اما چيزى به زبان
نمىآورد.
در تاريخ بيستم بهمن خواهر و شوهر خواهرم به تهران مىروند، روحيه شوهر
خواهرم خوب بود و ما انتظار داشتيم او دوباره به شيراز بازگردد، اما در چهارم اسفند
ماه خبر تأسف بار فوت او به خانواده مان رسيد، از آن پس خواهرم و پنج فرزندش تنها
ماندند.
اندوه مادر از شنيدن اين خبر از همه بيشتر بود، او با شنيدن خبر ناگوار درگذشت
دامادش، شوكه مىشود و آن قدر بر سر و روى خود مىكوبد كه از حال مىرود، دو ماه
از اين ماجرا گذشته بود كه سر دردهاى مادر شروع شد. او بارها مىگفت: نمىدانم چرا
سرم به شدت درد مىگيرد؟!
روزى كه پسر خالهام فوت كرد، مادر حال خوبى نداشت، خبرهاى ناگوار در
فواصل اندك به او رسيد و دردهاى او روز به روز تشديد مىشد، آن روز هم مادر با
شنيدن اين خبر، از حال رفت و رنج اصلى او آغاز شد، مادر به راحتى نمىتوانست
روى پا بايستد، هر چه سعى كرديم او را وادار كنيم كه در خانه استراحت كند، زير بار
نرفت و گفت: نه، من بايد حتما در مراسم او شركت كنم.
او را به زحمت به مراسم برديم، همه آنهايى كه آمده بودند، شاهد آشفتگى حال
مادر بودند، از همين رو با ايماء و اشاره به من فهماندند كه او را با خود ببرم.
مادر، بهتر است من و شما برويم.
باشد دخترم، برويم.
وقتى مادر پذيرفت از مجلس برويم، يك دفعه دلم ريخت، او هرگز خودش را
تسليم بيمارى نمىكرد، آن روز وقتى به ناتوانى خود واقف گرديد، بيم ما بيشتر شد، از
همين رو، بلافاصله به همراه زن برادر و دختر عمويم او را به درمانگاه رسانديم.
دكتر معالج پس از معاينه دقيق گفت: چيز مهمى نيست، اما قبل از خروج از مطب
به زن برادرم گفت: شما بمانيد تا من نسخهاش را بنويسم، از مطب بيرون رفتيم و او در
غياب ما گفت: اين خانم سكته مغزى كرده و گويا خطر رفع شده است، به هر حال
مراقبش باشيد.
با اين كه دكتر گفته بود، خطر رفع شده، حال مادر روز به روز وخيم و وخيمتر
مىشد. نمىدانستيم چه بايد بكنيم، يك هفته بعد كه من براى ديدن مادر رفتم، همسر
برادرم گفت: حال مادر خوب نبود، او را به بيمارستان بردهاند.
به سرعت خودم را به بيمارستان رساندم و وقتى رسيدم كه مادر را از اتاق معاينه با
ويلچر بيرون آوردند.
خداى بزرگ! چه صحنهى دلخراشى بود، مادر پيش از اين مثل كوه استوار بود اما
حالا ناتوان و كم رمق روى ويلچر افتاده بود، بىاختيار اشك از چشمانم جارى شد.
دكتر: ايشان سكته مغزى كردهاند.
من: اما آقاى دكتر دست و پاى مادر از كار افتاده، اين مشكل چطور حل مىشود؟
دكتر: اين بىحسى و بىحركتى تا چهار ماه ديگر ادامه مىيابد اما به مرور خوب
خواهد شد، ولى نبايد اميدوار باشيد كه او مثل سابق خوب و پر انرژى بشود.
برايمان مهم اين بود كه مادر بماند حتى اگر مجبور مىشديم همه عمر او را به اين
حال ببينيم، تحمل شرايط او باز هم آسان بود.
مادر به سختى راه مىرفت، موقع راه رفتن بايد دو نفر به او كمك مىكردند، با اين
حال چند قدم كه راه مىرفت، ضعف بر او مستولى شده و رنگ از چهرهاش مىپريد.
در نگاه مادر خواندم كه او بيشتر از ما از اين وضع ناراحت است و گاهى مىگفت: آخر
عمرى روى دست شما افتادم و اسباب زحمت شده ام، بايد ببخشيد.
حرفهاى مادر مثل نيشتر به جانمان مىنشست، البته ناگفته نماند كه او با وجود
ناراحتى هنوز روحيه خوبى داشت. هرگز لبخند از لبهاى مادر دور نمىشد، مىگفت:
دلم نمىخواهد آخر عمرى دست و پاگير باشم، شما هيچ وقت دست و پاگير نبوده و
نخواهيد بود.
اين را من گفتم و دوباره براى رهايى مادر از اين رنج تلاشم را آغاز كردم، مادر را
به بيمارستان نمازى برديم، شبانه از مادر عكس گرفته و قرار شد، صبح روز بعد براى
جواب به بيمارستان برويم. روز بعد، عكس را به دقت ملاحظه كردند و يكى از آنهايى
كه تعجب كرده بود، گفت: عكس چيز خوبى را نشان نمىدهد، بايد او را به يك
متخصص مغز و اعصاب نشان بدهيد.
گويى كار به جاى باريك كشيده شده بود، پزشك معالج و متخصص مغز و
اعصاب پيدايش نبود. او در بخشها براى ويزيت بيماران رفته بود و بايد هر طور شده
پيدايش مىكرديم.
دكتر بعد از ملاحظه عكسها گفت: ايشان سكته نكردهاند بلكه به دليل ضربهاى كه
به سرشان خورده دچار ضربه مغزى شده و خون در مغزشان لخته شده است. او بايد
هر چه سريعتر عمل بشود.
عمل!… آقاى دكتر يعنى تا اين اندازه خطرناك است؟
به خدا اميد داشته باشيد، من به اتاق عمل مىروم و شما هم بيمار را بياوريد.
ساعت يازده و نيم شب مادر را به اتاق عمل بردند و ما دستانمان به دعا و استغاثه
بلند بود، خطر هر لحظه در كمين ما بود و جز خداوند و ائمه اطهار علیهم السلام هيچ كس
نمىتوانست ما را يارى دهد.
يا قمر بنى هاشم! مادرمان را از تو مىخواهيم. يا اباالفضل علیه السلام! به داد ما برس.اى
سقاى دشت كربلاء! سلامت مادرمان را خودت به او برگردان. يا اباالفضل العبّاس علیه السلام!
مادر را نجات بده.
خواهرم زهره مجلس روضهاى براى حضرت اباالفضل علیه السلام نذر كرد، من هم يك
گوسفند نذر كرده كه به محض شنيدن سلامت مادر، قربانى كنم.
چه لحظات روحانى بود. چه دلهايى كه شكست و در اندوه ناراحتى مادر، مويه
كرد. همه فقط و فقط به خدا و ائمه اطهار علیهم السلام و لطف حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام
اميدوار بودند. ساعت نزديك يك بامداد بود كه يك نفر از اتاق عمل بيرون آمد و لبخند
زنان گفت:
خدا را شكر كنيد، حال مادرتان بد نيست، عمل موفقيت آميز بود. مادر را به اتاق
آى. سى. يو بردند و ما از خوشحالى روى پا بند نبوديم، وقتى او را به بخش منتقل
مىكردند، رنگ و روى پريدهاى داشت. شب تا صبح خواهرم نزد او ماند و ساعت
هفت با ما تماس گرفت و گفت:
مادر مىتواند دستها و پاهايش را بلند كند، مادر خوب شده است.
همان روز مجلس روضهاى براى حضرت اباالفضل علیه السلام گرفته و گوسفند را
قربانى كرديم. روزهاى شاد زندگيمان به اعتبار دعاها و استغاثه به حضرت اباالفضل
العبّاس علیه السلام آغاز شد.