كرامت هفتاد و سوم

از جناب حجة الاسلام والمسلمين آقاى حاج سيد جعفر مير عظيمى چنين نقل
شده:

روزى شخصى به نام قربان عروجى به مسجد حضرت اباالفضل   علیه السلام آمد و يك
انگشتر طلا داد و گفت: مال حضرت عبّاس   علیه السلام و نذرى است و ماجرا را چنين توضيح
داد:

شب سيخ كبابى به چشم دخترم فرو رفت، وقتى او را خدمت آقاى دكتر كرمانى
چشم پزشك، در قم بردم، گفت: فردا بياوريد كه بايد عمل شود.

از مطب دكتر به طرف منزل روانه شديم، مقابل مسجد كه رسيديم دخترم پرسيد
بابا دكتر چه گفت؟

گفتم: دخترم، فردا چشم شما را عمل خواهند كرد، دخترم به طرف مسجد توجه
نموده و گفت: اى علمدار كربلاء! اى اباالفضل العبّاس   علیه السلام! مرا شفا بده كه فردا لازم به
عمل جراحى نباشد، يك انگشتر طلا به مسجد شما تقديم مى‏دارم.

فردا وقتى به بيمارستان كامكار قم نزد دكتر رفتم، دستور داد دختر را در اتاق عمل
بى هوش كنند، ولى وقتى چشم را دوباره معاينه كردند، خيلى با تعجب گفت: اين
همان دختر است؟!

گفتم: بلى.

گفت: از ديشب تا به حال چه كرده ايد؟

گفتم: هيچ! فقط، شب وقتى كه از كنار مسجد حضرت اباالفضل   علیه السلام عبور
مى‏كرديم، متوسل به حضرت قمر بنى هاشم اباالفضل العبّاس   علیه السلام شديم.

دكتر كرمانى گفت: حضرت عبّاس   علیه السلام خوب عمل كرده است!

سوال خود را ارسال نمایید

موضوعات خود را در این قالب ها ارسال نمایید: