در زمان ناصرالدين شاه، در تبريز، يكى از مأمورين دولت از يك مغازه دار ماليات
طلب كرده و مغازه دار امروز و فردا مىكند، مأمور يك روز صبح زود، درب مغازه آمده
و مىگويد: امروز تا ماليات را از تو نگيرم از اين جا نمىروم، مرد كاسب مىگويد: تو را
به حضرت اباالفضل مرا معاف دار، مأمور گستاخ مىگويد: اگر اباالفضل قدرت دارد
شرّ مرا از تو كم كند!
كاسب آهى مىكشد و مىگويد: يا اباالفضل العبّاس علیه السلام! به دادم برس! در اين
هنگام اسب مأمور، سركشى مىكند و آن قدر بالا و پايين مىرود كه مأمور را به زمين
مىزند. بعد از آن نيز با دست و پايش شروع به كوبيدن بر سينه مأمور كرده و مأمور نيز
مانند صداى سگ عو عو مىكند، وقتى مىآيند مىبينند فك بالاى وى پايين آمده و فك
پائينش جلو رفته است و وضع بسيار بدى پيدا كرده، ديرى نگذشت كه با اين وضع
اسف بار به درك واصل شد.