در شماره شصت و دو مجله خانواده در صفحه 22 مورخ اول دى ماه سال 1373
اينچنين نقل شده:
آقاى خندان با همسر و فرزندش زندگى آرام و خوبى را مىگذرانند، هر روز صبح
پدر خانواده از خانه بيرون مىزند و براى تدريس به مدرسهاى كه نزديك محل
زندگيشان در اهواز است مىرود و غروب به خانه مىآيد.
حاصل ده سال زندگى او و همسرش كه زوج خوشبختى هستند، چهار فرزند
دختر است. زينب و زهرا فرزندان دو قلوى آقا و خانم خندان مىباشند، آنها موقع بروز
اين حادثه چهار سال دارند.
آن روز، هر دو، يعنى زينب و زهرا در كنار مادر در اتاق مشغول بازى و شيطنت
بچه گانه بوده و مادر نيز كه بيم دارد شيطنت آنها كارى دستشان بدهد از هر دو
مىخواهد بيرون از اتاق بروند، ولى آن قدر گرم بازى بودند كه به پيشنهاد مادر توجهى
نشان نمىدهند، از اين رو مادر رو به زهرا با عصبانيت مىگويد:
دست زينب را بگير و او را به حياط ببر، اين قدر دم دست من نپلكيد، زهرا از جا
بلند شده و به حياط مىرود و از همان جا زينب را صدا مىزند، زينب با اين تصور كه
خواهر دوباره به اتاق باز مىگردد، خود را مقابل كمد لباسها پنهان مىكند، در همين
حال خانم خندان كه نمىداند كمد لباسها خيلى سنگين شده، براى پاك كردن ديوار،
به آن تكيه مىدهد كه ناگهان كمد كه تحمل بار سنگين ترى را ندارد از جا كنده مىشود
و با همه وزن و سنگينى روى زمين مىافتد و مادر، كه تعادل خود را از دست داده، از
پشت كمد و از درون تخته فيبرى آن به درون كمد مىافتد و سپس در حالى كه از ناحيه
پا دچار آسيب ديدگى شده، خود را بيرون مىكشد.
پاى او آن قدر درد مىكند كه به هيچ چيز جز آرام كردن آن نمىانديشد و وقتى از
اين كار فارغ مىشود، بچهها را به اتاق مىخواند تا به كمك آنها، وضع به هم ريخته
اتاق را مرتب كند.
فاطمه؛ سميه؛ زهرا، زينب به اتاق بيائيد.
فاطمه و سميه و زهرا به اتاق مىآيند، اما از زينب خبرى نيست، مادر دوباره فرياد
مىزند: زينب… زينب تو هم بيا…
اما هيچ صدائى نمىشنود، يكدفعه زهرا مىگويد: مادر، از زير كمد خون مىآيد،
نگاه كن، مادر ناباورانه چشم مىاندازد و به محض ديدن خون، فرياد مىزند: يا فاطمه
زهراء عليهاالسلام، زينب… يا اباالفضل العبّاس علیه السلام، زينب.
صداى فرياد، همه همسايهها را به خانه مىكشاند، آنها به كمك مادر آمده و كمد
سنگين را بلند مىكنند و با صحنه دلخراش و وحشتناكى روبرو مىشوند.
زينب، بىجان و كبود زير كمد افتاده و از سر او به شدت خون مىآيد يكى از
همسايهها وحشت زده كودك را به رو بر مىگرداند و سر به سينه او مىگذارد.
نه!… خداى بزرگ، او مرده…
همسايه بعدى و بعدى، همه با گوش سپردن به قلب زينب او را مرده مىيابند،
چون قلب او از كار افتاده بود، خون زيادى هم از او رفته است.
مادر زينب كه تحمل ديدن صحنه را ندارد، همان جا از حال مىرود.
در اين ميان يكى مىگويد: بهتر است بچه را به سردخانه ببريم، اينجا بماند بو
مىگيرد.
ديگرى مىگويد: شايد هنوز زنده باشد، بهتر است او را به بيمارستان برسانيم.
يكى از همسايهها كه زن ميانه قامت و ضعيف جثهاى است، به همراه زن ديگرى
تأمل را جايز نمىداند و بچه را خون آلود به آغوش مىكشد و به سمت بيمارستان
مىدود. آن ساعت روز، مردان محله در خانه نيستند و انتظار كمك رسيدن از سوى آنها
وجود ندارد، از همين رو آن دو بىحال و ناتوان زينب را به دست گرفته و مىدوند، در
راه جوانى كه پيدا بود دانشجو است، آنها را در آن حال مىبينند.
مى گويد: كمك نمىخواهيد؟
يكى از زنها مىگويد: خدا پدرت را بيامرزد، اين بچه را به بيمارستان برسان، ما
ناى راه رفتن نداريم.
جوان، زينب را در آغوش مىگيرد و به سمت بيمارستان پارس اهواز مىدود،
دقايقى بعد وقتى به بيمارستان مىرسد، پرستارها مىپرسند: تصادفى است؟
بعد كودك را به دقت نگاه كرده و مىگويند: تمام كرده، خيلى دير آمدهايد.
هيچ كس نمىتواند اين موضوع را باور كند، زينب نبايد بميرد، از همين رو نااميد
دست به دعا و استغاثه بر مىدارند.
يا اباالفضل علیه السلام! اين بچه را نجات بده، يا قمر بنىهاشم علیه السلام! به ما كمك كن.
پرستارها كودك را جواب مىكنند اما به اصرار يكى از زنها كه به سرعت خودش
را به بيمارستان رسانده، براى آخرين بار، زينب را به اورژانس مىبرند تا پزشك نيز او
را معاينه كند. يكى از پزشكان، كودك را به دقت نگاه مىكند و سپس مىگويد: به نظر
مىآيد هنوز زنده باشد.
پرستارى كه آنجاست مىگويد: آقاى دكتر! خون زيادى از او رفته و نفس هم
نمىكشد.
دكتر مىگويد: قلب از كار افتاده، اما اگر سعى كنيم ممكن است نتيجه بگيريم، فورا
بچه را به اتاق عمل ببريد، در نااميدى بسى اميد است.
زينب را به اتاق عمل برده و به قلب او شوك وارد مىكنند، هنوز قلب زينب به
شوك پاسخ نداده است.
خبر حادثه به سرعت به مدرسه مىرسد و آقاى خندان سراسيمه به بيمارستان
مىآيد و سراغ فرزندش را مىگيرد.
همه دست به دعا برداشتهاند. لبها به كلمات الهى معطر شده و چشمها از شدت
غصه به اشك شسته و دستها رو به آسمان بلند است، خانم خندان هنوز بىرمق در
خانه افتاده و ناله مىكند، او در اين انديشه است كه چگونه دورى زينب را براى هميشه
تحمل كند، از اين رو ضجه زده و زارى مىكند.
در همين لحظه در بيمارستان يك حادثه عجيب و غير قابل باور اتفاق مىافتد،
پزشك از اتاق عمل بيرون آمده و مىگويد:
خوشبختانه كودك زنده است، گويا خطر مرگ رفع شده، من كه فكر مىكنم
معجزهاى اتفاق افتاده است، اما خون زيادى از او رفته و به سرعت بايد كمبود خون،
جبران شود.
اشك شادى به گونهها روان مىشود. دوباره دست ها، اين بار براى شكر گزارى به
آسمان بلند مىشود، همه اشك ريخته و شكر مىگويند. مادر زينب كه به هوش آمده،
از همسايهها مىشنود كه فرزندش از مرگ نجات يافته اما باور اين مسأله براى او
مشكل است. از همين رو او را در ميان اشك و لبخند حاضرين به بيمارستان مىرسانند
و او با صداى دخترش غصهها را فراموش مىكند.
زينب وقتى مادرش را مىبيند مىگويد: مامان من گرسنه هستم.
مادر از شدت شادى دوباره از حال مىرود و همه، لبخند شادى را بر لبهايشان
جارى مىكنند، پزشك هنوز باور ندارد كه چگونه اين معجزه اتفاق افتاده است؟!