كرامت هفتاد و پنجم

از جناب حجة الاسلام آقاى حاج شيخ فضل اللّه شفيعى قمى چنين نقل شده:

يكى دو سال به انقلاب مانده بود، در تهران، خيابان قياسى، شب تاسوعا شخصى
پس از ديدن سقاخانه‏ها به مقام شامخ حضرت اباالفضل العبّاس   علیه السلام جسارت مى‏كند.

به خانه كه مى‏آيد مى‏بيند مادرش مشغول خوردن شله زرد است، در آنجا نيز
مى‏گويد: مادر دست از خرافات بردار، از امشب من مى‏خواهم مشروب بخورم و كيف
كنم! مادر او را از اين كار منع كرده، ولى او مى‏گويد: من اباالفضل نمى‏شناسم.

مادر از او جدا شده و مشغول كار خود مى‏گردد كه ناگهان صداى فرزندش بلند
مى‏شود: سوختم، سوختم، وقتى مى‏آيد مى‏بيند بساط مشروب پهن است ولى جوان
نيست و فقط صداى او مى‏آيد، گويى به زمين فرو رفته، تا يك ماه صداى جوان مى‏آمد
ولى كسى او را پيدا نكرد، متأسفانه روزنامه‏هاى آن روز اجازه نداشتند و قضيه را
منعكس نكردند.

سوال خود را ارسال نمایید

موضوعات خود را در این قالب ها ارسال نمایید: