استاد عزيزم (مدظلهالعالى) در جلد دوم كتاب ملاقات با امام زمان ارواحنافداه
چنين نقل فرموده:
يكى از وعاظ محترم ايران كه خودم شاهد كسالت سخت ريوى او بودم و اطباى
ايران از معالجهاش مأيوس شده بودند، پوست بدنش به استخوانهايش چسبيده بود و
آخرين قطرات خون بدنش از حلقومش بيرون مىآمد و قسمت عمده ريهاش فاسد
شده بود و مىخواستند در اسرع وقت او را براى معالجه به بيمارستان شوروى در
مسكو ببرند، ناگهان خودم شاهد بودم بدون آن كه او را معالجه كنند، پس از چند روز
شفاى كامل پيدا كرد.
وقتى چگونگى شفايش را از او سؤل كردم، گفت: آخرين شبى كه صبحش بنا بود
مرا به مسكو ببرند، مىدانستم كه يا در راه و يا در همان مملكت كفر از دنيا مىروم،
منتظر شدم تا برادرم كه پرستارى مرا به عهده داشت از اطاق بيرون برود.
وقتى بيرون رفت در همان حالت ضعف رو به كربلاء كردم و حضرت
سيدالشهداء علیه السلام را مورد خطاب قرار داده و گفتم: آقا، يادتان هست به منزل فلان پيرزن
رفتم و روضه خواندم و پول نگرفتم و نيتم تنها و تنها رضايت خداى تعالى و شما
بود؟!
و بالاخره چند عمل از اين قبيل اعمالى كه با اخلاص انجام داده بودم متذكر شده و
در مقابل آن شفايم را از آن حضرت خواستم، ناگهان ديدم در اتاق باز شد و حضرت
سيدالشهداء علیه السلام و برادرشان حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام وارد اتاق شدند.
حضرت سيدالشهداء علیه السلام به حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام فرمودند: برادر، بيمار
ما را معالجه كن، ايشان هم دستى به صورت من تا روى سينهام كشيدند و از جا حركت
كردند و رفتند.
بعد از آن احساس كردم سلامتى خود را بازيافته و ديگر احتياجى به دكتر و
بيمارستان ندارم و اين چنين كه ملاحظه مىكنيد صحيح و سالم گرديدم.